ايستگاه سي و دوم قونيه در قطار

 

                               ميا بي دف به گور من ، برادر!

 

شب رفتيم بر سر قبر مولانا واز شما چه پنهان تا حدودي اشك بر ديده مان جاري شد و يادمان رفته بود به سفارش مولانا عمل كنيم كه گفته بود:

ز خاك من اگر گندم برآيد

از آن گر نان پزي مستي فزايد

خمير و نانوا ديوانه گردد

تنورش بيت مستانه فزايد

ميا بي دف به گور من ، برادر!

كه در بزم خدا غمگين نشايد...

ناگهان تمام قبر مولانا به دشت سرسبزي بدل شد كه در آن گندم كاشته بودند و بعد با كمك اتحاديه ي آرد و گندم قونيه ، گندم ها را آرد كرديم و همانجا تنوري ساختيم و آردها را خمير كرديم ، اما از آن جا كه خميرش ديوانه بود بي خود دور خود مي چرخيد وتازه علاوه بر خمير، ظرف خمير هم ديوانه شده بود و همين طور شعر مي خواند. بعد نانوا هم چرخ مي زد و شعر مي خواند و بعد هم نوبت به تنور رسيد كه كم مانده بود دست نانوا را بسوزاند از بس مي چرخيد ، ما كه ديديم چرخ در چرخ است ، جاي همه تان خالي ما هم چرخيديم و دلي از عزا درآورديم. بعد فهميديم كه بايد با دف وارد مي شديم . يك دفعه هفتاد و دو دف شروع كردند به كوبيدن! نفهميديم كدام دست براين دف ها مي كوبد! بعد حتي ستون ها و قبرها دف شدند و همه چيز دف شد و ما شروع كرديم با دف ها چرخيدن و لبيك اللهم لبيك گفتن. بعد به ما گفتند كه شما در بزم خدا هستيد و يكي از دوستان مولانا كه نمي دانم اسمش چه بود از طرف مولانا از همه ي كساني كه آمده بودند به زيارت قبر مولانا تشكر كرد و گفت كه مرگ در نگاه مولانا بزم خداست و همه ي شما الان مرده ايد و با هم هفت باراين شعر را بخوانيم تا زنده شويم :

مرده بدم ، زنده شدم ، دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

بعد برادرمان شمس از راه رسيد و گفت كه چقدر هواي بيرون سرد است و پايش سرخ شده بود از برف و پابرهنه بر برف هاي قونيه راه رفته بود و آمده بود در كنارم ايستاده بود و مي گفت كه اين آستان مولاناست و آستان خود شمس گم است تا هنوز. پرسيدم در كجاست آستانت ؟ گفت در رازآباد! نرسيده به رمزآباد ! بعد هم حرف عوض كرد و گفت اگر مي خواهي سفرنامه بنويسي بنويس كه اين رواق ، گنبدي سبز دارد و اين پارچه ي سياه را سلطان عبدالحميد عثماني آورده ، همين طور كه داشت توضيح مي داد سلطان عثماني پيدايش شد و لباس سلطاني را درآورد و گفت اين جا فقط مولانا سلطان است. البته سلطان اين حرف ها را به تركي گفت و شمس هم براي من ترجمه كرد و سلطان را مرخص فرموديم تا برود به دنبال كار سلطاني اش. اما سلطان اجازه خواست تا ده دقيقه ي ديگر هم در آستان باشد و جالب اين كه اين اجازه را از من مي خواست. مي گفت صاحب سفرنامه تويي! من به شمس گفتم اختيار داريد ، ‌شما شمسيد و ايشان سلطانند كه شمس به سوي قبر سلطان ولد پدر مولانا رفت و سلطان هم نشسته بود بالاي قبر خودش و شمس را كه ديد ياالله گفت و بلند شد. گفت الحمدلله انتخابات ايران هم تمام شد؟ گفتم بله ! گفت اين آقاي احمدي نژاد چطور آدمي ست؟ گفتم همشهري من است و بچه ي يك آهنگراست و خودش خوب است اگر اين جبهه ي اصلاح طلبان بگذارند و اين جناح اصولگرايان او را مصادره نكنند واينقدر به هم نپرند و سهام داران ستاد انتخاباتي اش در پي تقسيم غنايم نباشند و هزار اما و اگر ديگر و تازه اگر اين خواهر مكرمه مان رايس توي گوش بوش نخواند كه فلان و بهمان ، و انشاء الله اگر خدا بخواهد محقق است انشاء الله. گفت بگو شباهت به شمس كافي نيست و براي خودش شمس بايد داشته باشد. البته من ازپدر مكرم مولانا خواهش كردم كه مسائل انتخاباتي را بگذاريم براي يك وقت ديگر و راجع به ضريح چوبي مزار خودش توضيحاتي به اختصار بدهد كه متعلق به كدام دوره است كه گفت اين مزار چوبي مربوط به دوره ي سلجوقي ست ،‌ يعني همان دوره خودشان. بعد هم برايمان با خنده توضيح داد كه اين ضريح تا همين چهارصد سال پيش بر روي قبر مولانا بوده و از دولت سايه ي فرزند ، اين ارث از مولانا به او رسيده! در همين موقع برادرحسام الدين چلبي وارد شدند و گفتند اجازه بدهيد من دوستان را راهنمايي كنم به سوي دايره ي چلبي. و دست ما را گرفت و برد به سمت كتابخانه و كنار پنجره اي و گفت اين پنجره ي نياز است و شروع كرد به خواندن اين شعر:

درها همه بسته اند الا در تو

تا ره نبرد غريب الا بر تو...

نگاه كردم  همه ي درها و پنجره ها باز بود و شب بود و در درون تالار رقص درويشان بود و در بيرون تالار سماع باد و برف و هوهوي آسمان . درخت ها حتي در اين سرما در درونشان ذكر مي گفتند و دانه هاي برف كه مي باريد ذكر هوالله بود و شب ، ذكر هوهوشده بود . هنوز چند لحظه از سماع دراويش نگذشته بود كه ماموران ترك با حكم دست نويس آتاتورك آمدند و به ما تذكر دادند كه سماع دراويش تا اطلاع ثانوي بر مزار مولانا نبايد اجرا شود. من مانده بودم كه چطور اين ماموران ترك وارد فضاي تخيل من شده اند ، سماعي اگر بود در من بود ، نه در سماع خانه اي كه در آن سال هاست ديگر دراويش نمي چرخند. حضور بي موقع ماموران ترك سبب شد كه هم شمس غيب شود و هم سلطان ولد و چلبي بروند توي مقبره شان. علي ماند و حوضش. گفتم يا برادر ترك! براي سماع به كجا بايد رفت؟ حرفم را نفهميد و به تركي توضيحاتي داد كه من نفهميدم ، اما بعد از دوستان شنيدم كه  فرداشب مي رويم  به سالن دالموش.   

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

← صفحه بعد