چش به راه

ابر هزار تا بارون، ريخته به جونم امشب
هيچی نگو که تنها ، ميخوام بخونم امشب

بارون گرفته، جز من ، هيچ کی تو کوچه ها نيس
بارون گرفته اما، درد منو دوا نيس

آهای آهای ستاره! درد منو دوا کن
دلم رو بشکن امشب، قفل دلم رو وا کن

اونکه بايد می اومد ، دلش به اومدن نيس
هيچ کسی هم به جز اون ، چشم و چراغ من نيس

جمعه تا جمعه چشمم، مونده به در به يادش
دلم سياهه هيچ کی، نمی رسه به دادش

بارون ! ببار که امشب ، خشکه دل سياهم
بهار من کجايی؟ بيا که چش به راهم...
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۱

خواب گرگ و چاه


با وجود آنكه از غم كوره آتشفشانم
راستش اين روزها راحت نمي چرخد زبانم

پلك دل تا صبح اين شبها به روي هم مي افتد
در تمام شهر تن ديگر نمي پيچد اذانم

با خودم مي گويم اي ابر سخاوتمند امشب
دوست داري يك غزل در گوشه باران بخوانم؟

بعد مي بينم نه! فرصت نيست بايد زود برخاست
بعد مي گويم نه! فرصت هست , فردا مي توانم
....
خواب گرگ و چاه مي ديدم دگر خوابم نيامد
خواستم با سوره يوسف شبي را بگذرانم
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۱

بچه های خط اول

به شيميايی ها که بی صدا می سوزند.

ماهيای سرخ عاشق توی حوضی از اسيدن
دلشون يه دريا درده كي مي دونه چي كشيدن

مي دوني چه دردي داره بي صدا ترانه خوندن
مي دوني چه سوزي داره تو آتيش نفس كشيدن

هدهد سبا شديم و هفت شهر عشقو گشتيم
ما نفس كم نياورديم معلومه كيا بريدن!

سينه آتيش خليله اينجا عشقه كه دليله
ببين اين دلاي عاشق چه بهشتي آفريدن!

بچه هاي خط دوم سرشون به خاكه اما
بچه هاي خط اول آسمونو سر كشيدن

فكر اون گلاي سرخم كه سرا رو خم نكردن
ميميرن ولي نميگن كه سراشونو بريدن

لاله ها كي گفته تنها همونايي ين كه رفتن؟
اينايي كه پر شكستن مگه كمتر از شهيدن؟   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۱

طرح

من از جهان شما
چيزی نخواسته ام
همين که زير سايه بارانها
جايي براي شعر گفتن من باشد
كافي ست
به قدر يك دو وجب جا هم
براي مردن در توفانها.
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۱

حادثه ی هستی

با آن که آفريده شده ست آدم از خدا
گاهی به اتفاق ندارد کم از خدا

ای اتفاق ممکن ناممکن ای علی (ع)
ای جوهر تو ، هم ز تو پيدا ، هم از خدا

بين تو و خدا ، الف الفت است و عشق
علم از تو سربلند شد و عالم از خدا

ماهی شدم در آينه ی چشمه ی غدير
شور تو ريخت در گل من ، يک نم از خدا

در جبر و اختيار ، مرا هست اختيار
خاک از ابوتراب گرفتم ، دم از خدا

من قهر مي فروشم و او مهر می خرد
خوفم ز قهر نيست ، که می ترسم از خدا   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱

دو نيمه ی حوا

به دو پنج و نيم ساله ام مهديه و مائده که حالا هفت ساله اند

دو پنج و نيم ساله ی من
با چشم سيب جهان را مينگرند

دو پنج و نيم ساله ی من
گردوبنانی که دير قد ميکشند و
زود به گريه می افتند

دو پنج و نيم ساله ی من
دو شمع درگرفته ی گريان
با چار شمعدان فروزان
که گاه بازی شان
قلب مرا برميدارند و
به سوی هم پرتاب ميکنند
و ميخندند
وقلب من ميترکد از درد
وقتی مرا بازی نميدهند

دو پنج و نيم ساله ی من
دو نيمه ی حوا
که سيب دنيا را
هميشه بعد از دو گاز می اندازند   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸۱