معنی آيات ابراهيم

نمازی خوانده ام در بارش يکريز ترتيلش
فدای عطر "حول حالنا"ی سال تحویلش

کليد آسمان در دست، مردی می رسد از راه
پر است از معنی آیات ابراهيم تنزيلش

زمين هر روز فرعونی دگر در آستين دارد
دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نيلش

زمان اسب سپيد مهدی موعود را ماند
به گردش کی رسد بهرام ورجاوند با فيلش

زمين يکروز در پيش خدا قد راست خواهد کرد
به قرآنی که گل کرده است از تورات و انجيلش

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱

عشق عليه السلام

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

باده به دست تو کيست؟ طفل شهيد جنون
يير غلام تو کيست؟ عشق عليه اسلام

در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تيغ را، خنده خون در نيام

ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
ميکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام!

از خود بيرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده يا امام!

عشق به پايان رسيد ، خون تو پايان نداشت
آنک پايان من، در غزلی ناتمام ...


  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱

ظهر عطش

مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد
در وداعی تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد

طاقتم را خواهش اکبر ، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد

انتخابی سخت ، حالم را پريشان کرده بود
شور ميدانداری اکبر به فريادم رسيد

تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
کودک شش ماهه ام – اصغر - به فريادم رسيد

تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد

نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاری نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد

جبرييل آمد: بخوان ! قرآن بخوان، بی سر بخوان!
منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱

 

پر طاووس فتاده ست به دست مگسان
کو سليمان که نگين گيرد از اين هيچ کسان

ديوها دعوی اعجاز سليمان دارند
مرغ پيغامبر ما شده اند اين مگسان

روزگاری ست که نان می برم از سنگدلان
ديرگاهی ست که گل می خرم از خار و خسان

کعبه دور است و دل تشنه ام اسماعيل است
زمزمی ، زمزمه ای ، سوختم ای همنفسان

مهربانا ! شب ظلمانی ما را بشکن!
باراللها ! مه خورشيدی ما را برسان!   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱

انتظار

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردين نخواهد شد
به روز مرگ شعرت سوره ياسين نخواهد شد

فريبت می دهند اين فصل ها تقويم ها، گل ها
از اسفند شما پيداست فروردين نخواهد شد

مگر در جستجوی ربنای تازه ای باشيم
وگرنه صد دعا زين دست ، يک نفرين نخواهد شد

مترسانيدمان از مرگ، ما پيغمبر مرگيم
خدا با ما که دلتنگيم، سر سنگين نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشير سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار اين است، اسبی زين نخواهد شد!


  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱

قطار انديمشک (1)

قطاری هر شب
از ايستگاه خاطره ات می رود به انديمشک
قطاری هر شب
از ايستگاه جمجمه ات
تا آتش چاههای نفت

قطارهای يک طرفه
با پرده های چفيه و باران

دريچه های قلبت که بسته می شود
قطار به تونل رسيده است
نفس که تنگ می شود
چفيه را با اشک ، خيس کن
شيميايی ست
دلت که می گيرد
فوری بخواب
خمپاره است!
و پيش از أنكه ماسك خود را
به ماه تعارف كني
نخل و ستاره را به عقب بفرست

قطار، سوت می زند
و جواني ات برايش دست تکان می دهد
قطار خالی ست
ماه لکوموتيو را می راند
و فرشته ها
تو را و قطار انديمشک را
به آسمان می برند!
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱