امسال سال خوبی نبود

امسال سال خوبی نبود . نه اين که برای من سال خوبی باشد يا نباشد. برای وطنم اينطور بود.  و برای ما شاعران هم . نه به خاطر حادثه بم و مثلا رفتن مردانی و مردانی ها که به خاطر دور شدن ما از جوانمردی ها . وقتی چهارشنبه آخر سال ميشود و تو بايد خاطرات چهارشنبه سوری ها و قاشق زنی ها و حاجی فيروزها را با ترقه ها و مزاحمت ها و نارنجک اندازی ها عوض کنی  و مجبور شوی بچه ها را در اتاقشان حبس کنی . وقتی ميبينی دوستان يکی يکی دارندمی روند و حرمتشان را بعضی از جوانترها نگاه نمی دارند و حتی در مرگشان به جای گفتن يک خدا بيامرز سعی دارند اثبات کنند که شعر خودشان چند درجه از آن مرحوم بالاتر است ، وقتی بدون دليل فحش و ناسزا بارت می کنند. هی بگذريم...ما را دارند به اين زندگی سگی عادت می دهند . حتی از يادمان برده اند که وطنی داشتيم به نام ايران با پدرانی که شش هزار سال پيش حتی موحد و پارسا بودند . آدمهای با گذشت که عمر و دوره شان گذشت و به جرم آنکه اينترنت نداشتند و چت کردن را بلد نبودند پس حرفشان را هم نبايد زد. و هر سال که می گذرد دريغ از پارسال. سالی که مجبور شدم پيامهای وبلاگم را حذف کنم تا از دوستی که شايد هر روز در تلفن به من سلام ميکند ، فحش نشنوم. سال سوء ظن دوستان به هم ...سال حرمت شکنی ها ... راستش اين شبها خوابم نمی برم و دارم فکر ميکنم که سال دارد نو می شود و من هنوز خانه دل را نتکانده ام و هنوز قرضهای سالهای پيشم را نپرداخته ام و هنوز اسفندم اسفند نيست ، خدا کند اين بهار که می آيد مهربان تر باشد. خانه دلتان آباد . شبهاتان از ستاره و روشنی لبريز باد. به حق محمد و آل محمد آمين! 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢

قصيده آب نذر قمر بنی هاشم

اين قصيده استقبالی است از قصيده دوست شاعرم ابوالفضل زرويی نصرآباد ، با همين وزن و رديف . برای آنکه پاس و حرمت دوست شاعرم را داشته باشم ، بيتی استوار از او را در داخل قصيده ام گنجانده ام، بيتی که داخل پرانتز است از ابوالفضل است. عصر روز پنجشنبه ۱۲ محرم برابر با ۱۴ اسفند ۸۲ رفته بودم به ديدن زرويی که قصيده اش را در مدح حضرت عباس برايم خواند و همانجا نشستم و اين قصيده را سرودم.

محرم آمده از شهر غم علم در دست
برای سينه زدن ، تکيه شد سراسر دست
محرم آمد و خمخانه ی ازل وا شد
وضو ز باده گرفتم ، زدم به ساغر دست
حسين آمده با ذوالفقار گريانش
که : هان حسينم و تنها ترين علم بر دست
حسين آمده تا شرح شقشقيه کند
حسين آمده با خطبه ی پدر در دست
( چو دست برد به تيغ ، آسمانيان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حيدر ، دست)
چو ذوالفقار علی چرخ می زند ، بی تاب
چه حال داده خدایا مگر به اکبر دست؟
ز خیمه گاه می‌ آید چو گردباد عطش
حسین را بنگر پاره ی جگر در دست!
چه روز بود که دیدیم ما به کرب و بلا!
چه حال بود به ما داد روز محشر دست!
بدو شکایت اهل مدینه خواهم برد
به خواب گر دهدم دیدن پیمبر ، دست
نشسته ام به تماشای زیر و رو شدنم
به لحظه ای که برد شمر ، سوی خنجر ، دست
به خویش می نگرم با دو چشم خونآلود
نگاه کردم و در نهر شد شناور ، دست
به رود علقمه بنگر که می زند بر سر
به دستگیری مان موج شد سراسر دست!
نمی توانم بر روی عشق ، بندم چشم
نمی توانم بردارم از برادر ، دست
....
تو هر دو چشم من ! از هر دو چشم ، چشم بپوش
ز هر دو دست ، برادر! بشوی دیگر ، دست
به پای دست تو سر می دهند، سرداران
به احترام تو با چشم شد برابر ، دست!
به یاد دست تو ای روشنای چشم حسین!
چقدر شام غریبان زدیم بر سر ، دست
تو را فروتنی از اسب بر زمین انداخت
نمی رسید وگرنه به آن صنوبر ، دست
قنوت پر زدن دستهای مشتاق است
به احترام ابوالفضل می کشد ، پر ، دست!
مگر تو دست بگیری که دستگیر تویی
به آستان شفاعت نمی رسد هر دست!
اگر چه پیش قدت شد قصیده ام کوتاه
به اشتیاق تو شد ، سطر سطر دفتر ، دست
حدیث دست تو را هیچ کس نخواهد گفت
مگر به روز قیامت رود به منبر ، دست!
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢

دو دوبيتی عاشورايی

دلم درياچه ی غم شد دوباره
قد آيينه ها خم شد دوباره
صدای سنج و دمام اومد از دور
بخون ای دل محرم شد دوباره

بخون ای دل که دشتستون صدا شه
کمی فايز بخون دردم دوا شه
ملايک نوحه خوانان حسينند
بخون والله خدا هم از خداشه   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢