دوستان عزيز! با سلام و تشکر از پيام‌ها و رهنمود‌هايتان اگر چه تا به حال هميشه شعر‌های خودم را در اين وبلاگ آورده‌ام اما اين بار شعری از دوست شاعرم دکتر سيد علی ميرباذل ( منصور ) که چند سالی است به علت بيماری در منزل بستری است را انتخاب کرده‌ام که ضمن آرزوی سلامت و بهبودی برای ايشان شعر زيبايشان را تقديم شما عزيزان می‌کنم .

در تماشا غرق می‌شويم
در سرگردانی باران‌ها و بيابان‌ها
بر باد‌ها خيمه می‌زنيم
هر روز خوشه‌ای
در تنور شکايتمان نان می‌شود
و خيره به آغاز
جهان در ما به پايان می‌رسد
آی کلاغ‌ها!
صدايتان هنوز قبرستان قبيله‌هاست
و خواب نخستين کشته
سرود بودن را سياه می‌کند
***
قيامتی خاموش می‌شود
پشيمانی آدم و حوا
نگاه هابيل و قابيل
و سکوت اقليما و لبودا
که خاک در محشر کيميا و آهن
گل‌ها را به حراج می‌گذارد
آه از اين غيرت!
و درخشيدن چيزی که حيران ما نيست
آه از اين درخشيدن!
نمی‌دانم اين شهر‌ها و خيابان‌ها و چشم‌ها
اين سپيد‌ها و حرف‌ها و گم‌شدن‌ها
نمی‌دانم ....
برويم
برويم بگرييم
با آسيابان پيری
که ديری است در چشم‌هايش
ارغوان گندم خاکستر می‌شود
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

حالا گذشته ها گذشته


حالا گذشته ها گذشته
و رفته ها رفته اند
و نام جمهوری کافی ست
وگرنه من می دانستم
در فرهنگ ما
هميشه دين بعد از دنيا می آيد

گناه هيچ کسی نيست
گناه از کسی ست که آمد و گفت : اقرا
گناه از حسين (ع) بود در ميان آن همه کوفه
گناه از نهج البلاغه ي علی ست
وگرنه من می دانستم
که ياوران علی (ع)
همين ديندارانند
که نام دخترانشان دنياست
وگرنه من می دانستم
اسلام فقط به درد کسانی خواهد خورد
که اسب بازی شان را مي خواهند

حالا گذشته ها گذشته
و رفته ها رفته اند
و پيرمرد ـ چشم و چراغ ما ـ
حالا فقط به دسته گل مقامات خارجی نگاه می کند با درد

گناه از بچه های تخس نبود
که از ریش پدرانشان بالا رفتند
گناه از معاویه ها نبود
و از طلحه ها و زبیرها
گناه از ابوذر بود
و از کسی که در کتاب جغرافیا
به اشتباه نوشت: ربذه

حالا گذشته ها گذشته
و رفته ها رفته اند
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

گلفروش

پشت چراغ قرمز
کودک ، گل می فروخت
گلها تمام هفت سالگی او بودند

بعد از چهارده چراغ قرمز ممتد
عروس رفت گل بچيند و
داماد
بی اختيار رفت گل بفروشد.   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

بهار در آسانسور

برق رفته بود و
بهار گير کرده بود و
باران ميباريد در آسانسور!

خب وقتی که برق نباشد
ماه می چسبد به سقف آسمان
نصف النهارها و مدارها می چسبند به سقف زمين!

اين به سقف زمين و آسمان چسبيدن را جدی نگير
اما اين برق ها و باران ها جدی ست!
و اين که گاه بهار هم گير ميکند در آسانسور!   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢