مرگ مهربان

زندانی زمين
ما نيستيم

فردا خدا , زمين را
از سلول هاي ما
بيرون مي آورد.


ضمنا شعر برگزيده ماه از آقاي محمد علي مودب بود.
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٢

شعر برتر ماه

دوستان عزيز! اگر چه شعرهاي زيبا و عميقي در وبلاگ هايتان خواندم اما اين شعر نگاه متفاوتي داشت.

اين جا تهران است
قدم مي‌زنم
تمام شب را قدم مي‌زنم
در حسرت خواب
در اتاقي كه مردي‌
تمام روزهايش را دم زده است
در حسرت مرگ
حالم حالا حال شاعري است
كه دنبال قافيه مي‌گردد
براي سنگ قبر كودكش
بي‌صبرم، بي‌صبر
نگاهم كن
همه‌ي سوال‌هاي دنيا در صورت من‌اند
عشق؟
زندگي؟
مرگ؟
كه صداي بابا مي‌غرد
<ساكت باش مرگ‌خورده!
برو دنبال نون!>
مي‌گريزند همه‌ي ابرهاي دنيا
از آسمان كودكانه‌ام

مي‌غرد صدا
باران ميآيد
فيوز مي‌پرد و برق مي‌رود
من مي‌مانم با قبض‌هاي‌معوقه
و دفترچه‌هاي خالي‌
كه شعر بنويسم در اين فضاي شاعرانه

كي آمدم اين جا؟
<اين جا تهران است، ساعت هشت بامداد!>
تمام شب هيولاي آهني‌
مي‌جويد مرا و مي‌دويد
و صبح تفي بودم
انداخته بر سكوي ترمينال
تاكسي! دربست
مرا ببر تا نهايت حكايت‌هاي كودكي‌ام
تا آخر دنيا
جايي كه خورشيدها شروع مي‌كنند
از پشت كوه آمده‌ام
مثل خورشيد
مي‌تابم بر همه‌ي ساختمان‌ها و پل‌ها
مي‌خندم با همه‌ي آدم‌ها
و آدم‌ها به من مي‌خندند

چقدر شكل برادرم بود
مردي كه شب را بر شانه‌هايش گريستم
و صبح رفت

چون بقچه‌ي نانم نبود
يا بقچه‌ي نانم، نبود
چون...
چقدر شكل پدرم بود دربان اخموي بيمارستان
چقدر شكل خودم بود
سرطان آواره‌ي محمد ظاهر
چقدر...
چقدر گريستم بر شانه‌هاي بيهوده‌ي ديوارها
چقدر خاراندم پشت ترافيك سرم را
بايد در كدام ايستگاه پياده مي‌شدم؟

قدم مي‌زنم در خيابان‌هاي پارك
و از روبه‌رويم ميآيند
گله‌گله آدم‌ها
چقدر كله! چقدر آدم
چقدر آدم بي‌كله
مردند اين‌ها، زن‌اند اين‌ها
روسري‌اند اين‌ها، روي‌اند اين‌ها
سرند اين‌ها
دست، پا، چشم، گرسنه، گرسنه
پس كو طراوت پيشاني‌هايي‌
كه سحرگاهان بوسيدند آفتاب‌هاي دهكده‌ها
و روانه كردند
همان كه به خاك افتاد در بدرقه‌اش آب
و قليان‌ها چه حرف‌ها كه نزدند پشت سرش
از روبه‌رويم ميآيند
پاترول‌ها و بنزها
و مي‌گذرند از رويم

قدم مي‌زنم
در خيابان‌هاي رنگين پارك
لبانم آويزان
چون جليقه‌اي عتيقه
بر جالباسي پالتوهاي پوستي‌
زير سايه‌ي بيدي مجنون مي‌ايستم
و لشكري ليلي‌هاي لب آلبالويي‌
رژه مي‌روند در برابرم
و هورا مي‌كشند براي سرگيجه‌ام
نفس مي‌كشم
و تيره مي‌شود نقاشي سپيد خدا
پلك‌هايم را برمي‌دارد و مي‌گريزد جذام
نيمكت‌ها
با هيئت صليبي‌شان
رجز مي‌خوانند برايم
به نيمكت كشيده مي‌شوم
تهي از تنفس مژده‌هاي مهرباني‌
و در برابر مسيحاي آزرده
مي‌پژمرد خاتون معصوم‌ترين گل‌هاي جهان
در سكوت‌



  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٢

با تقويمی از زخم و انتظار

گلايه اي نمي كنم اي گلايول عاشق!
تو دير نكرده اي و وقت
در تو پنهان شده ست
تو دير نكرده اي و وقاتون
در شيشه هاي ساعت شان سنگ است
اي ماضي مستقبل
حال محول الاحوال!
اي غايب زمان مطول
اي وتر در كمال

پيش از اذان صبح , اذان دادند
شبي به بوي ناگهان تو وقت از هوش رفت
سليمان نشسته بر قاليچه اي با نقش رعد و برق!
بانگ نخستين (ازفت الآزفه)
تعجيل كن
كز تسبيح استخاره ي ما
شش مهره مانده است
تعجيل كن كه فرصت نايابي ست
و پنج سفر موسي
منتظر احتجاج توست
تعجيل كن
با سنگ موسي در دست
و دوازده چشمه ي جاري از شير و آب

سوگند سوره ي تكوير!
اي شرح جفر و جامعه با هم
ميان ركن و مقام ايستاده ايم
با تقويمي از زخم وانتظار
و شنبه نام رسول الله است
يكشنبه از علي ست
وجمعه مان فقط به بوي شما جمعه ست.
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢