نذر امام هشتم

 

خراسان در خراسان  نور در جان تو مي چرخد

ببين  خورشيد در مشرق به فرمان تو مي چرخد 

 

خراسان مهر دريا مي شود با گام هاي تو

به دست ابرها تسبيح باران تو مي چرخد

 

اگر شوق وصالت نيست در آيينه ها ، درها

چرا آيينه در آيينه ايوان تو مي چرخد؟

 

طواف عاشقان هم بر مدار چشم هاي توست

سماع صوفيان هم گرد عرفان تو مي چرخد

 

به سقاخانه ات زيباست رقص كاسه هاي نور

در اين پيمانه ، آن پيمانه ، پيمان تو مي چرخد

 

بيابان در بيابان گرگ شد ، هر كوه ، صيادي

چقدر آهوي زخمي در شبستان تو مي چرخد !

 

در اين آدينه لبريز از آغاز گل ، شاعر !

شروع تازه اي در بيت پايان تو مي چرخد

 

 اين غزل را ماه پيش در روز آدينه ای که مصادف با ولادت آقا امام رضا بود در مشهد گفتم.

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳

 

 

مشرق آيات تماشا

 

براي محمد علي بهمني

 

شكل دريا  شده اي ، معني دريا كه تويي

بندرعباس غزل مي  شود آنجا كه تويي

اصفهان غزلت ، آخر خاتم كاري ست

به خود مشرق آيات تماشا كه تويي

پشت آن جاري امواج غزل غير تو كيست ؟

از خودت هيچ نپرسيده اي آيا كه تويي؟!

در نگاهم تو به رقص آمده اي يا كه منم؟

من در آيينه به حرف آمده ام يا كه تويي؟

ما چو گنجشك ، گرفتار در اين حجم غريب

بگريزيم از اين پنجره وا كه تويي

عاشقي فهم محمد علي بهمني است

بر من آسان نشد اين سخت معما كه تويي

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳

 

دوستان خوبم سلام. من در اين يکی دو ماه گذشته شديدا درگير يک کار علمی بودم و بيست روزی را هم در ايران نبودم که بماند. در اين سفر اخير سه غزل گفتم يکی برای استاد گرامی ام دکتر شفيعی کدکنی به خاطر مهربانی هايش و يکی هم برای محمد علی بهمنی مهربان که گويا ماه بعد برايش بزرگداشت می گيرند و يکی هم به مناسبت نمی دانم چندمين سال وفات ليلی و تسليتی محترمانه و جدی به جناب مجنون. اما از همه مهم تر فعلا برای من قسمت بيستم سفرنامه ای ست که به علت شلوغی وقت مربوط می شود به آذر ماه سال ۸۱ و اگر ديديد يک اتفاق هايی تازه ( مثل فوت سيد حسن حسينی در فروردين امسال در همين قسمت ) روی داد به خاطر حذف زمان و مکان در اين سفرنامه است. اميدوارم اين چند سطر  عزيزانم را که با کمی تاخير پاسخ نامه هايشان را می دهم قانع کرده باشد.

قونيه در قطار

ايستگاه بيستم

امشب در دل شوري دارم ... علي رضا قزوه

 

آقاي گلشيري آمده بود . جلوي بوفه كشتي ديدمش! از بس روح ها و آدم ها قاطي پاتي شده بود كم مانده بود كه گلشيري را هم با مسافران كشتي اشتباه بگيرم. تعارف زدم چاي. گفت وقت ندارم . فوري مرا ببر پيش مولانا. كتابي در دست داشت به نام " پسا ساختارگرايي و ساختار شكني " ! مي گفت دارم به تجربيات تازه اي مي رسم و در امريكا كلاس هاي تازه اي راه انداخته ام . مي گفت آنجا برايش دو واحد " جن نامه " گذاشته اند. مي گفت آل احمد هم مي خواست بيايد . آمد؟ گفتم جلال يا شمس ؟ گفت جلال . شمس كه هنوز در دنياست.گلشيري گله مي كرد به مولانا كه چرا در چهل سالگي او و بيضايي را از كلاس هاي درس دانشكده هنرهاي زيبا بيرون كرده اند. يك عالمه نامه شكايت و دادخواست هم همراهش بود. به من مي گفت اين نامه ها را كجا تمبر مي ز نند؟ مولانا كاغذي نوشت به مهاجراني ! گفتم آقاي مهاجراني ديگر كاره اي نيست. يحتمل مولانا هم دچار خستگي كارهاي روزمره آخرتي شده بود. گويا در همان روزهايي كه گلشيري وفات كرده بود وزير وقت مهاجراني بوده . بعد هم گلشيري گلايه داشت كه چرا تيراژ كتاب ها اينقدر پايين آمده . چرا نويسنده ها نمي روند به خارج . چرا كم مي نويسند و كم نظريه مي دهند و كم ترجمه مي شوند. مي گفت سالي يك بار برگزاري نمايشگاه كتاب كم است. بعد هم يك درخواستي داد به مولانا كه همه مجله هاي ادبي خارج را مجاني برايش بفرستند. از قرار معلوم گلشيري بنياد زده بود در بين شاعران و نويسندگان سفر كرده و كار و بارش هم گرفته بود و ساعدي و هدايت و گلستان هم كمكش مي كردند. جلال هم برايشان مقاله مي نوشت و نيما و اخوان و سهراب هم وارد گود شده بودند. آخرين كار سهراب را خوانديم. يك طنز تلخ سياسي بود. و شاملو هم در باره اش چيزي نوشته بود . شاملو هم كتاب هفته را راه انداخته بود . تنها مشكلش اين بود كه نويسنده ها و شاعران سفر كرده اهل خطر كردن نبودند و ملاحظه يك چيزهايي را مي كردند. از حال شاملو پرسيدم . گفت طبق معمول روزي دو پاكت كنت مي كشد و همچنان با پاي بريده راه مي رود. دعوايش با ابوالقاسم فردوسي هنوز در جريان بود و با وجود گذشت ابوالقاسم فردوسي يك نامه اي از سلطان محمود رسيده بود در حمايت از فردوسي و محكوم كردن شاملو و دادگاه استيناف بايد در اين مورد راي مي داد. بعد براي بار چندم از آغاز اين سفر نامه شهيد احمد زارعي پيدايش شد. با سلمان هراتي بودند و بيژن نجدي. هر سه سفر كرده . به احمد گفتم چي شده با شمالي ها مي گردي ؟ نجدي لباس رزم پوشيده بود.گفت تا زنده بودم به كسي نگفتم كه رفته ام جبهه . بعد خانم نجدي آمد و دست نوشته هاي جبهه غرب را آورد. نجدي شاد بود. گفتم چطور با سلمان دمخور شده اي؟ گفت پسر عموي من است سلمان.بعد اجازه خواست تا در حضور مولانا و شمس شعر وصيتش را بخواند. همان شعر كه مي گفت از تمام زندگي ام دو سهم را بدهيد به ني مولانا! مولانا صله شعرش را داد. در پاكتي در بسته كه نفهميديم چيست. احمد گفت بچه هايم ديگر بزرگ شده اند. دخترم شعر مي گويد. ناراحت بود كه چرا قتل نويسنده ها اتفاق افتاده است. گفت با محمد مختاري دوست شده ايم و همه داريم براي جنگ رمان مي نويسيم. گفت به دولت آبادي هم بگو زودتر شروع كند و آن رمانش را تا دير نشده بنويسد.گفت بگو از حرف مفت بعضي نترسد. بعد گفت در مراسم بزرگداشت احمد محمود او هم آنجا بوده و وقتي دختر احمد محمود قصه پدر را مي خوانده با صداي بلند گريه كرده است. بعد هم سلام رساند به مجيد زهتاب و مهدي و شاهرخ و گفت به شاهرخ بگو هنوز هم در نثرتحت تاثير مش اياز جگر فروش و استاد نصير آجرتراشي؟

سلمان ساكت بود. مثل آن غروب هايي كه مي آمد به حوزه هنري. سال هاي 64 و 65. با ريش بلند و با همان عينك گرد و آن ساك كوچك پر از شعر و پرتقال. گفتم يادت هست درست يك هفته قبل از مرگت در كنارم نشسته بودي و اين شعر را خواندي : " من هم مي ميرم ... نه مثل غلامعلي كه از كوه پرت شد ... در زير چرخ ماشين يك پزشك عصباني..." گفتم ولي ماشين ميني بوس بود و پزشكي در كار نبود اما تو جا در جا تمام كردي. حال قيصر را پرسيد و حال سهيل و ساعد و سيد را . گفتم سيد رفت. بهار امسال. بعد سيد را ديدم كه از دور داشت مي آمد. داشت مي رفت به سمت ميزي كه ساعد و عبدالملكيان و راكعي و رحماندوست و بيوك ملكي و كاكايي و بيگي و ديگران دورش نشسته بودند. اين ميزبا تمام آدم هايش با چشم تمام مردم دنيا قابل رويت بود. ما در كشتي يي بوديم كه من به آن مي گفتم تايتانيك. بر روي درياچه " وان " و مقصد قونيه . با عوض كردن دو قطار و يك كشتي كه دو قطار را به هم وصل مي كرد ما به آنكارا مي رسيديم و ما تازه از قطار ايراني پياده شده بوديم و از ايستگاه نوزدهم تا به حال ما در كشتي كوچكي هستيم و بناست پنج ساعتي ميهمان اين كشتي باشيم. بعد هم به اطلاع خواهد رسيد كه ما دوباره سوار قطار ترك خواهيم شد و فعلا تا همين جا را داشته باشيد .

دوباره سلمان بود كه مي گفت چرا قيصر را نياورديد. گفتم مريض بود و نيامد. بعد شمس گفت : بخوان !و سلمان بدون معطلي و تعارف شروع كرد با صداي خوشش اين تكه از غزلش را خواندن:

كاش مي شد كه پريشان تو باشم

يا نباشم يا از آن تو باشم ...

چون كه فردا شد و خورشيد كدر شد

من هم از جمله شهيدان تو باشم...

سلمان هم مثل احمد نگران بچه هايش بود.گفتم رابعه دانشگاه قبول شده و رسول هم ماشاء الله براي خودش مردي شده. و برادرت محمد هم ... كه يادم آمد محمد هم رفته است پيش سلمان. محمد هم سلام كرد به مولانا و شمس و نشست در گوشه مجلس.

شمس گفت خسته شده است مولانا. امروز چه روز شلوغي بود. چقدر شاعر و نويسنده آمدند. گفت بيا ترانه بخوانيم. گفت اوستا هم ترانه خوب مي گفت اما نداد بخوانند. گفتم روز مرگ استاد اوستا در خانه اش بودم. مولانا گفت ما هم آنجا بوديم. بعد آقاي هشترودي واعظ پيدايش شد و مرحوم صفا لاهوتي با همان پالتوي قهوه اي و اوستا هم با همان كاپشن طوسي و سيگار در دست - مطابق عكسي كه مربوط است به سال 65 در جبهه جنوب - از آن جمع فقط من و ياسر مانده ايم. منتظر ماندم كه ياسر هم بيايد كه نيامد. اين بود كه مجبور شدم تلفن بزنم به سيد ياسر كه پدرت آمده بود و داشت با من و شمس و مولانا و استاد اوستا و صفا ترانه مي خواند. ترانه " مي خوام برم كوه ... شكار آهو ..." را .

و هر تكه را يك نفر مي خواند. اوستا مي گفت: بالاي پشتي .... عاشق رو كشتي .... با خون عاشق ليلي جون نامه نوشتي ....

بعد ساعد باقري آمد و شروع كرد به خواندن اين ترانه : هواپيما بودم آجر مي بردم ...

بيگي مي خواند : ترشي خوبه يا ليته ... و همه با شادي و خنده مي گفتيم : البته ليته ليته ...

بعد شمس بغضش گرفت و شروع به خواندن اين ترانه كرد:

امشب در دل شوري دارم ....و مولانا و استاد اوستا و ديگران هم تكه هاي ديگرش را خواندند.

اين بار پدر سيد ياسر رفته بود در مايه شور و دستانش را گذاشته بود گوشه گوشش و عمامه را تحت الحنك كرده بود و مي خواند: با ماه و پروين سخني ... وز روي مه خود خبري جويم ... سبو بريزم ... ساغر شكنم.

مجلس ما پر بود از سبو و ساغر. اما نه سبويي ريخته بود و نه ساغري شكسته بود

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳