شهيد ظهر تشهد

 

                         تقديم به امام حسين ( ع )

 

كجاست كعبه اگر مسجدالحرام تويي تو

قسم به كرببلا حج من تمام تويي تو

 

همه نمازي و نِِيت ، قِِيام توست قِِيامت

شهِِيد ظهر تشهد توِِيِِي ، سلام تويي تو

 

سر برِِيده و آِِيات بِِينات ؟ چه حالِِی !

ِِيقِِين كه ركن ِِيمانِِي توِِيِِي ، مقام تويي تو

 

به سعِِي سجده به گودال قتلگاه تو رفتم

نه سر برآورم از سجده تا امام تويي تو

 

تو بِِيت اولِِي و كربلاست اول بِِيتم

تو بِِيت آخرِِي و آخر كلام تويي تو

 

                               تِِير83

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳

 

قونيه در قطار

 

ايستگاه بيست وسوم

 

 

من هنوز روي عرشه ي كشتي تايتانيكم! مولانا هم آنجاست و يك ميهمان دارد از هند به نام رابيندرانات تاگور، با موها و ريش بلند و با جامه سپيد درويشي. شمس هم سجاده اش پهن است و دارد نماز شبش را مي خواند. تاگور مي گويد بيدل هم امشب مي رسد. اما زودتر از بيدل محمد اقبال مي آيد. حالا اقبال و تاگور شروع كرده اند به هندي صحبت كردن. به گمانم دارند راجع به شمس و مولانا حرف مي زنند. شمس كه مي آيد او هم شروع مي كند با تاگور و اقبال هندي صحبت كردن. من مانده بودم كه چرا تاگور و اقبال بدون بيدل و زودتر از او آمده بودند. و بيشتر تعجبم از ديدن سجاده ي تاگوربود. مگر تاگور مسلمان شده ؟ سجاده اش عكس كعبه داشت با جنسي از مخمل سبز! اقبال اين بيت حافظ را خواند و ايستاد به نماز:

 

يار مردان خدا باش كه در كشتي نوح

هست آبي كه به خاكي نخرد طوفان را

 

تاگور گفت همين سحر راه افتاديم با اقبال . گفتم شما هم مي رويد به قونيه ؟ گفت از آنجا هم يك سر مي رويم به غرب! مولانا و شمس گفتند ما هم مي آييم. من مانده بودم كه من چطوري با آنها بروم. تازه من بايد شمس و مولانا را تا پايان سفر همراهي كنم . اصلا شرط سفر ما اين بود. همان پريشب كه از تهران راه افتاديم ، ‌يكي دو ساعت قبلش قرار من و مولانا در چهارراه مولوي بود و قرار گذاشتيم كه تا پايان سفر با همين قطار برويم و برگرديم. مولانايي كه مي گفت من از چهارراه مولوي تكان نمي خورم و اينجا روزي شصت هزار نفر برايم ني مي زنند، حالا چه شده كه يك دفعه فيلش ياد غرب كرده است ؟ آن هم با دو سه هندوستاني اديب كه تا هنوز يكي شان تاخير دارد و قرار است به ما ملحق شود ، در عرشه ي همين كشتي كوچكي بر روي درياچه ي وان كه من به آن مي گويم تايتانيك ! حالا اينها چند تا روح مجردند و من هم زن و بچه دارم و هم پاسپورتم ويزاي شنگن و غير شنگن اروپا را ندارد. اقبال مي گويد من هم دلم مي خواهد از قونيه يك سري بزنم به شيراز . و بعد دعوت نامه حافظ را به من نشان مي دهد. مي گويم اين دعوت نامه مهر ارشاد ندارد و يحتمل اشكال به وجود مي آيد . و برايش توضيح مي دهم كه اين نامه را مي بايستي حافظ مي فرستاده براي مدير كل فرهنگ و ارشاد اسلامي شيراز و بعد ايشان مي فرستاده از طريق معاونت استانها به دفتر وزير و بعد هم وزير از طريق سازمان فرهنگ و ارتباطات مي فرستاده به رايزني هند و بعد از تاييد سفير دعوت نامه را به شما مي دادند. يك دفعه دربين صحبت هايم حس كردم دريا دارد طوفاني مي شود. اول حميد سبزواري پيدايش شد و رفت سراغ مولانا و اقبال و با همه روبوسي كرد و بعد هم مرحوم سيد حسن حسيني پيدايش شد با يك جلد از كتاب بيدل سپهري و سبك هندي اش و بلافاصله سهراب هم آمد و بساط بوم نقاشي اش را در يك گوشه اي علم كرد . سبزواري به مولانا مي گفت تازه قلبم را عمل كرده ام و بحمدالله حالم بهتر است. شمس گفت : مي خواستيد بيتي از بيدل بخوانيد ، بفرماييد! سبزواري گفت : مصراع اولش از خاطرم رفته ، پيري است و هزار عيب ! اما مصراع دومش اين بود :

زير و زبر زخمي اگر داشته باشد!

مولانا خواند:

دل آيه ي فتحي ست ز قرآن محبت

زير و زبر زخمي اگر داشته باشد

بعد بيدل پيدايش شد. مولانا با همين بيت رفت به استقبالش. بيدل يك كمي تنومندتر و چاق تر از مولانا بود. سيد حسن رفت جلو و كتابش را به بيدل تقديم كرد. نوشته بود : تقديم به مولانا بيدل ! بيدل گفت : تنها مولانا مولاناست. سبزواري آمد و در گوشم گفت : بيدل عميق تر از مولاناست ! چون هندي ها آدم هاي پيچيده اي هستند. گفتم اما تاگور چرا پيچيده نيست؟ گفتم اگر راست مي گويي بلند بگو كه همه بشنوند. اما حواس ها متوجه ما نبود. درست در همين لحظات بود كه عبدالرحمان جامي هم وارد شد. من و سبزواري و شاعران ديگر بلند شديم و رفتيم به پيشوازش ، اما حسيني نشست و تكان نخورد! گفتم سيد پاشو ! گفت من به جامي ارادت ندارم ، جامي گروه فشاري بوده و بر ضد شيعيان دوم خردادي آن روزگار فتوا مي داده ! گفتم سيد ! اين حرف ها را فكر مي كنم براي جامي تراشيده اند. تقصير از ديگران بوده كه پياز داغش را زياد كردند. درست در همين موقع عبدالملكيان پيدايش شد و گفت براي صبحانه آش رشته داريم و بوي پياز داغ تا چند دقيقه پيچيد در فضا. سيد گفت من فقط در صورتي كه معذرت خواهي رسمي كند حاضرم با او صحبت كنم. سبزواري دست سيد حسن را گرفت و گفت : ‌جامي همشهري من است و برويم من آشتي تان مي دهم. بعد به من گفت : يادم باشد چند تا شعر تازه از جامي بگيرم براي كيهان ! سيد گفت چون بحث علمي ست من حاضرم بحث كنيم. من گفتم سيد جان ! ما آمده ايم روي عمق شعر مولانا و بيدل كنكاش كنيم و بحث را روي جامي نبر. جامي باشد براي بعد. مولانا حواسش با بيدل بود و جامي داشت با شمس صحبت مي كرد و اقبال و تاگور هم رفته بودند به تماشاي نقاشي سهراب. بيدل شعرهاي مولانا را مي خواند و مولانا شعرهاي بيدل را ، بيدل خواند :

 

رستي ز عالم اما از خويشتن نرستي

عار است هستي تو ، وين عار تا به گردن

دامي ست دام دنيا كز وي شهان و شيران

ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن ...

 

و مولانا اين بيت بيدل را مي خواند:

 

قومي ست زين جنونزار مفهوم بي تميزي

دستار تا به زانو ، شلوار تا به گردن ...

 

به سبزواري گفتم : اينها دارند كار خودشان را مي كنند ، ما هم برويم ثابت كنيم مولانا عميق تر است يا بيدل. سيد هم داور باشد. رفتيم تا اتاق ناخداي كشتي. پشت يك دستگاهي مجهز به كامپيوتر نشستيم. دستگاه متصل بود به دو دستگاه عمق سنج ادبي! كه هر كدام به ريسمان فراوان  و وزنه مجهز بود ! از دو طرف كشتي درياچه را به دو قسمت مساوي تقسيم كرديم. سمت راست درياچه شده بود سهم بيدل و سمت چپ سهم مولانا . به احترام بزرگتر كه سبزواري باشد اول طناب را به سمت بيدل انداختيم. سيد يك كليد كامپوتر را زد و طناب باز شد و رفت و همين طور رفت و رفت و از عمق 50 و 100 و 500 و 1000 هم گذشت و طناب تمام شد.  سبزواري گفت : عرض نكردم بيدل عميق تر است؟ بعد نوبت مولانا شد. سيد يك كليدي را زد و طناب رفت پايين . رسيد به 50 و 100 و سبزواري گفت : فكر كنم الان تمام شود. ناگهان دستگاه ايستاد و روي مانيتور اين جملات درشت نوشته شد : عمق مورد نظر در دسترس نيست. لطفا از مقايسه متري و كيلويي شاعران جدا خودداري فرماييد! سبزواري خنديد و گفت : جل الخالق ! اين كامپيوترها عجيبند.

اين بار عبدالملكيان و رحماندوست با هم آمده بودند روي عرشه . مرا كه ديدند ، عبدالملكيان گفت : خداي من ! اين وقت شب اينجا تنها چه مي كني ؟ نگاه كردم ، تك و تنها بودم ، بي مولانا و بي شمس و بي سيد و سهراب و ديگران.  حتي سبزواري هم رفته بود ، حتي كامپيوتري هم در كار نبود.

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳

 

قونيه در قطار

                                                      علي رضا قزوه

ايستگاه بيست و دوم                                     

 

حمايت جلال الدين مولوي بلخي از كانديداتوري ميرزاعلي لاريجاني

 

من اصلا اين چيزها را ننوشته بودم. بحث من در ايستگاه بيست و دوم مربوط به پيرمردي بود كه در سفر قونيه و در كشتي تايتانيك !  بر روي درياچه ي وان ، با او جر و بحث كرده بودم . پيرمردي كه پشت سرهم سيگار مي كشيد و آب شنگولي مي خورد و ابيات سعدي را غلط مي خواند. ديشب كه اين يادداشت ها را مي نوشتم مربوط به دو سال پيش بود ، چه كار دارد به انتخابات رياست جمهوري و بحث هاي سياسي امروز؟ يحتمل كار مولاناست كه آمده و تمام اين يادداشت ها را به هم ريخته است ! اصلا  اين خط ، خط من نيست . شايد هم خط سومي باشد و كار شمس باشد! در كنار اين مطالب ،  صفحه  اول روزنامه اي افتاده است و عبارت فرمان ...  و فرمانيه ...  و نمي فهمم يعني چه . حتما شمس يا مولانا از همين تيتر درشت روزنامه ناراحت شده اند ! يك بار همين چند روز پيش از مولانا شنيدم كه مي گفت : اين بار مهره ها را ما مي چينيم! نمي گذاريم برايمان مهره چيني كنند. شمس هم گفته بود : فلان آدم فرمانيه اي فكر كرده مردم چهار تا پيرمرد  روستايشان هستند و اين بار هم مي خواهند خودشان ببرند و خودشان بدوزند! و باز مولانا گفته بود : اگر بگذارند مهره ها را ما بچينيم شايد راه نجاتي باشد ! و گفته بود الان بيشتر جوانان و شاعران و اهل هنر ما تحصيلات بالا دارند و نياز به قيم ندارند. بعد به من و تركي و كاكايي اشاره كرده بود كه دور و بر مولانا بوديم . عين جمله مولانا همين بود كه گفتم. و بعد نشسته بود و تحليل كرده بود كه رييس جمهور بايد كسي باشد كه كار فرهنگي كرده باشد و با رسانه و دنياي امروز آشنا باشد و فراجناحي عمل كند و درس خوانده و ملا باشد. بعد اشاره كرده بود به مرگ پدر لاريجاني كه چه عالم بزرگي بوده و نمي دانم اين عبارت سي و هفت  در صد كجا بود؟‌ شايد از تراوشات ذهن خود من است كه يعني دكتر سي و هفت در صد علم پدرش را داراست ! همين قدر هم خيلي ست. بعد بحث مان كشيد به تحليل يك فيلم سينمايي خارجي كه راجع به ابن فضلان بود ! داشتم مي گفتم كه اين يادداشت ها از من نيست ! يحتمل كار مولاناست ! احترامشان واجب و چشمم هم كور به احترام شمس و مولانا هم در انتخابات شركت مي كنم و هم راي مي دهم به كسي كه مولانا بگويد. مريد شدن اين چيزها را هم دارد .  بعد يك دفعه يادم آمد كه همين يكي دو هفته پيش ما هم كمي تا قسمتي داغ كرده بوديم و  در يك شعري كابينه ي مورد نظر خودمان را تعيين كرده بوديم و جالب آن كه جناب نمي دانم شمس يا مولانا عين دستخط ما را اضافه كرده اند به يادداشت هاي خودشان. پس با اجازه شعر را بخوانيم :

( اين شعر نه آگهي ست ، نه دعوا

طنزي ست تلخ

لطفا بگذاريد از نام ها حداد عادل و كروبي باشند

و محسن رضايي و حضرت رفسنجاني

كه لطف اين  شعر به نام هاي درشت  است

هنوز هستند نام هايي

چون وزير سابق خارج

مرد نخست سيما

دكتر معين قبلي

توكلي بماند شايد در دوره هاي بعد

به جاسبي بگويد نيايد و خرج خوابگاه كند

مظفرالدين شاه ها بگذار بيايند و رد صلاحيت شوند

برادر شهيد باهنر تكان نخورد از جايش

مصاحبه نكند اينقدر

شيخ اورانيوم در سمتش باشد باقي بقاي عمر شما

تا چرخ روزگار بچرخد و

اغنياء غني سازي شوند

وزارت نفت را بگو آتش بزنند

وزير لارستان برود

قالي باف بيايد و فورا ستاره هايش را تثبيت كند

كه هواي ميدان فاطمي آلوده است

وزير ارشاد عوض شود با شعاعي فعلا

وزير شهاب يك و سه تا هفت قدم برود و باشد فعلا

و يادم باشد براي وزير راه و مصرف و استثنايي فكري كنم

براي وزير مرغ منجمد و شير و شكر

ايضا براي وزير مشترك مورد نظر

وزير كار نمي خواهيم

سرباز ها كه هفت خانه را پياده طي كنند

وزير مي شوند انشاء الله

براي وزير خارجه يادم باشد با خاتمي صحبت كنم

-         د فتر ! فوري بنويس !

به  خط ميخي بر كتيبه ي كوه يزد !

............

اصلا به من چه كه وزير عوض كنم

وزيرها  خودشان تعويض مي شوند

پريزيدنت ها خودشان پير مي شوند ...

 

تنها شاعران و حكيمان مي مانند ! )

 

ببينيد ! من هيچ مسئوليتي حتي مسئوليت اين شعر را نمي پذيرم ! مسئوليتش با مولانا يا شمس كه بي اجازه ي من برداشته و اين شعر را ضميمه اين سفرنامه كرده ! اصلا نمي فهمم چه ربطي بين سفر قونيه و درياچه وان ، با انتخابات دوره ي نمي دانم چندم  رياست جمهوري ست و ما اين وسط چه كاره ايم؟ تازه در همين شعر بنا بود توكلي برود جاي حداد و حداد رييس جمهور شود كه در آخرين دقايق ديشب مولانا و شمس ، ميرزاعلي لاريجاني را انتخاب كردند! حالا يا ساخت و پاختي بين مولانا و لاريجاني و شمس است كه ما بي خبريم و يا اين كه مي خواهيد بگوييد ما از پيش خودمان رييس جمهور صادر كرده ايم ! تازه ما سال پيش ،‌ ليستي بلند بالا از فقراي شاعر و نويسنده را داديم خدمت همين آميرزاعلي كه كاري كند براي جماعت شاعر و نويسنده اي كه آب از سرشان گذشته است و تا هنوز كه آب خيلي ها را با خودش برده ، خبري نشده است ! پس به قول خودمان : به من چه كه وزير – و ايضا پريزيدنت – عوض كنم !

 

اگر از اين ايستگاه بيست و دوم پايمان را به ايستگاه بيست و سوم گذاشتيم ، به شكرانه اش قول مي دهم تا پايان ايستگاه چهلم – كه خدا كند  در اين ايستگاه سرنوشت من و مولانا و شمس به كلانتري و قاضي مرتضوي نكشد – ديگر سراغ اين عوالم سياست نيايم و اين طرف ها آفتابي نشوم . حتي اگردوباره  شمس و مولانا شبانه به يادداشت هايم دستبرد بزنند !

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳