دوستان سلام!

اوقات خوشی ست و بايد يا مقلب القلوب  بخوانيم کم کم و نگاه کنيم به پشت سر و سالی که رفت. هی ! بد نبود .می توانست سال بهتری هم باشد . به هر حال بوش ها و موش ها و رايس ها هستند و فعلا کاری  هم نمی شود کرد. و ای کاش نبودند و دنيا حال و روز بهتری داشت. ای کاش خيلی های ديگر هم که هستند جور ديگر می ديدند و جور ديگر بودند. ای کاش شعر بر جهان حکم می راند . نه گاوچران ها. ای کاش و هزار ای کاش که فقط شما دوستان خوبم می فهميد که من چه می گويم و چه حرصی می خورم از دست اين جماعت. بگذريم . سال نوتان پر از شکوفه و لبخند. سال ۸۴ پر از شادمانی باشد برايتان. برای شعر ايران. برای شاعران اين سرزمين و همه آنها که به پارسی سخن می گويند و از پارسايی ارث می برند.

اما اندکی اين مثنوی تاخير شد. بگذار بيست و پنجمين ايستگاه قونيه در قطار را پيشکش تان کنم و ادامه سخن را به مجالی در سال آينده واگذارم. و  از سيد بزرگ شعر ايران  روانشاد سيد حسن حسينی ياد کنیم که تا همين پارسال و تا همين روزهای عيد با ما بود و ناگاه دم در بيمارستان به گفته خودش شهيد شد. يادش گرامی.

 

قونيه در قطار

 

مستی بيايد قی کند -  مستی جهان را طی کند

 

ايستگاه بيست و پنجم

  •  
  • گفت : امروز سفرنامه بي سفرنامه! گفت خسته ام. بگذار در نيستي خودمان باشيم. بعد هم شروع كرد به خواندن اين بيت :
  • چنان در نيستي غرقم كه معشوقم همي گويد
  • بيا بنشين دمي با من ، سر آن هم نمي دارم
  • اين را مولانا گفت و دست شمس را گرفت و رفت. گفت : تو هم بهتراست بروي و سري به دوستانت بزني. مي خواست ادامه مسير را با ما نباشد. مي خواست سوار قطار نشود. قطار داشت مي رفت. مي گفت مي خواهم پياده بروم. برف مي باريد در ايستگاهي بعد از درياچه وان. گفتند مي رويم به شهر ارض روم و سيواس و لارنده . شمس گفت شايد هم رفتيم به موصل. من مانده بودم كه پياده شوم يا سوار. آدم را وسط دو راهي مي گذارند به امان خدا. داشتم مي ماندم كه دوستانم دستم را كشيدند كه سوار شو ، دارد دير مي شود. ايستادم و نگاه كردم رفتن شمس را و مولانا را . سوار قطار شدم. قطار راه افتاد و از كنار شمس و مولانا گذشت و دوستانم نديدند كه آن دو پشمينه پوش تنها ، چگونه در برف راه مي رفتند. به كجا مي رفتند. نگاه كردم ، در دستم پرسيمرغي بود. با نوشته اي از شمس و اين بار خيلي خودماني كه : « علي رضا جان ! ببخش كه يك قرار آخرتي داشتيم و نتوانستيم تو را با خودمان ببريم. اين پر سيمرغ را بگير و اگر احتياجي به حضور ما بود ، حتما با يك فندك آن را آتش بزن ، في الفور من و مولانا مي آييم آنجا.» من هم نامردي نكردم و همان وقت با فندك بيوك ملكي آن پر را آتش زدم تا ببينم يك وقت شمس خالي نبسته باشد. شمس آمد از شيشه قطار و سرش را آورد داخل و فوت كرد تا پر سيمرغ خاموش شود وبا خشم به من گفت كه چرا عجله كردي؟ حتي گفت كه بهتر است براي رعايت حال خودت و جلوگيري از مولانا و شمس زدگي فعلا اين سفرنامه را تعطيل كني.
  • تا الان كه من نشسته ام اينجا چند ساعت است كه شمس و مولانا رفته اند . ما نشسته ايم در قطار – دقيقا در رستوران قطار-  بغل دست ساعد نشسته ام و عبدالملكيان. راكعي آنسوتر و كاكايي سمت چپ و رحماندوست روبرو و هوشمند آنسوتر و پرويز در صندلي پشت سرمان و ديگران هم هستند و داريم شعر مي خوانيم و چند نفر هم از جماعت ايراني هاي مسافر استانبول نشسته اند به خوردن آب شنگولي. بيشتر رستوران را جماعت چهل نفره ما اشغال كرده است. بناست دوستان ، شعر بخوانند و اي كاش كه آن چند جوان غريبه زودتر آب شنگولي شان را مي خوردند و مي رفتند تا جمع مان خودماني تر شود ، اما نرفتند كه هيچ حتي يكي دو تايي شان شروع كردند به عربده كشي. آن هم درست وسط شعر خواني ساعد كه داشت شعر قيصر را مي خواند :
  • از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است
  • دست بر ميوه حوا بزنم يا نزنم؟
  • وقتي رديف شعر بزن بزن باشد معلوم است ديگر. طرف آمده است عربده اش را بكشد. بعد فهميديم كه طرف برادر شهيد است. مي رود استانبول كه شايد فرجي بشود و از آنجا برود به اروپا . من نمي دانم اين شعرخواني ما در يك جمع صميمانه و كاملا ادبي و دموكراتيك و مبتني بر اصول غربي و شرقي ، بدون هيچ مزاحمتي براي كسي ، چه ربطي به آخوند و غير آخوند دارد؟ چقدر بايد مرگ بر اين و آن گفت؟ الحق و الانصاف كه آب شنگولي تحريك كننده است و عربده آفرين. و جالب آن كه اعصاب من با خوردن چاي و آب يخ هم به همان اندازه تحريك شده است كه اين چند تا جوان عربده كش. دوستان مي خواهند مرا ساكت كنند و نمي توانند ، تازه يكي از بچه هاي ديگر گروه هم آمده است به كمك من. كاكايي نامردي نمي كند و ازاين لحظه ها فيلم مي گيرد با خنده. كاش يادم بود و پر سيمرغ را آتش مي زدم. بعد ديدم كه نه ، اگر حتي اين همه دوستان ما هم نبودند و من تنها بودم ، باز هم حريف زبان اين جوانك بودم. غائله خيلي زود ختم به خير شد. هميشه وجود چند تا بزرگتر در سفر لازم است . رحماندوست ، با مهرباني و پختگي اش همه را ساكت كرد. رستورانچي هاي ترك مي گفتند  شما ايراني ها چقدر دعوا مي كنيد! حرفشان حسابي حالم را گرفت. يحتمل همه دعواها بر سر اين« مايه شر » بي پدر و مادر بود .
  • ناگهان ايرج ميرزا آمد و وسط دعوا شروع كرد به خواندن اين بيت :
  • اي كاش شود خشك بن تاك و خداوند
  • زين مايه شر حفظ كند نوع بشر را
  • من مانده بودم كه روح ايرج چطور آمد به قطار ، آن هم بدون حضور مولانا و شمس. كم كم باورم شد كه تاثير نفس هاي مولانا و شمس هنوز در قطار هست.
  •  حالا جنگ تمام شده بود و تازه يك بدمست ديگر شروع كرده بود به كشيدن عربده از نوع وطني قديمي اش . نامش سيد مهدي بود. همان مردي كه به مولانا مي گفت مولانا شمس و داشت مي رفت به استانبول. راننده اتوبوس بود و شباهت مي برد به مرد اول فيلم آدم برفي. تقريبا در همان سن و سال ها بود. با همان قيافه . چشم تان روز بد نبيند. طرف حسابي خورده بود و مست كرده بود و داشت از ما دفاع مي كرد و مي خواست قطار را نگه دارد و برود پايين سر آن جوان كه قبل از وي عربده كشيده بود و به ما اهانت كرده بود را ببرد. كوتاه هم نمي آمد ، حالا آن جوانك را فرستاده بوديم رفته بود و ما هم از خر شيطان پياده شده بوديم ، اما تازه وقت خرسواري سيد مهدي شده بود. مي گفت امكان ندارد. امشب يا خودم را مي كشم يا بايد سر اين جوان را ببرم. فكر مي كنم آب شنگولي اش خيلي خاص بوده كه اين همه تاثير داشته. تازه طرف مدعي بود كه من آزاده هستم و در زندان هاي صدام بوده ام واز يكي از آيت الله ها اجازه دارم كه آب شنگولي خوردن من حلال باشد. يحتمل اين حرفش هم تحت تاثير همان ام الخبائث بود. رحماندوست راست مي گفت. چه جمله قشنگي كه : « ببين وضع ما به كجا رسيده كه يكي مست مي كند و به ما فحاشي مي كند و يكي مست مي كند و از ما دفاع مي كند.»
  •  به هر حال فيلم سينمايي يي بود كه خودمان بازي كرديم و از شما چه پنهان هم فال بود و هم تماشا. فقط اي كاش اين رستورانچي هاي ترك نبودند و ما در جلوي چشم چهار تا غريبه به جان هم نمي افتاديم. چند ساعت بعد جوانك هوشش سر جا آمد و آمده بود و از همه ما معذرت مي خواست ، اما سيد مهدي هنوز كله اش داغ بود و داشت چاقويش را تيز مي كرد. حتي گاهي وقت ها گريه هم مي كرد. اين هم از تاثيرات عرفاني آب شنگولي بود. تازه فهميدم كه چرا شمس و مولانا رفته اند و حاضر نبودند در اين ايستگاه با ما باشند. تازه فهميدم چرا شمس اين همه اصرار داشت كه اين ايستگاه را به خودم استراحت بدهم.
  • تا حالا كه من نشسته ام اينجا دوازده ساعت از رفتن شمس و مولانا مي گذرد و انگار نه آنها خيال آمدن دارند و نه من هنوز اجازه فندك كشيدن پيدا كرده ام . تنها چند ورق فاكس يا همان نمابركه به زبان سره تر مي شود  دورنگاربه دستم رسيده است از شمس و مولانا و با خط شمس. برايم شعر نوشته اند از خودشان اندر فوايد و مضرات باده كه:
  • باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم
  • رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش
  • اين هم بيتي ديگر كه نوشته ، برو اين بيت را براي سيد مهدي بخوان و بگو به استانبول نرود و با شما به قونيه بيايد :
  • باده از ما هست شد ، ني ما از او
  • قالب از ما هست شد ني ما از او
  • در پايان هم نوشته اند كه اين بيت را با خط خودم بنويسم و در رستوران قطار نصب كنم كه :
  • مستي بيايد قي كند ، مستي جهان را طي كند
  • آن خوار و زار اندر زمين ، وان آسمان بر محترم
  • حتی گفت که مصراع اول اين بيت را بگذارم بر پيشانی اين نوشته. امر مولاناست و اطاعتش واجب. بعد بوي مثنوي و غزل مي ريزد به تمام كوپه و به جان ما .ديگر طاقت نمي آورم. دريك آن تصميم مي گيرم كه پر سيمرغ را آتش بزنم ، نگاه مي كنم به ديوار كوپه قطار ، نوشته است با خط درشت : آتش زدن هر نوع پر سيمرغ  در قطار، اكيدا  ممنوع!

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

 

با مولانا و شمس و ديگر شاعران در اتاق چت

 

قونيه در قطار

                                                      علي رضا قزوه

ايستگاه بيست و چهارم

 

هوس كار كردن با اينترنت  زده به سرم ، آن هم اين وقت شب ، اين جا روي درياچه وان تركيه  و درست روي كشتي يي كه من به آن مي گويم تايتانيك ، در اين كشتي حتي يك راديو قراضه هم پيدا نمي شود ، چه برسد به اينترنت. موضوع را به مولانا مي گويم. موبايلش را مي دهد به من . پيشرفته تر از آن است كه بتوانم با آن كار كنم. دو تا كليد را مي زند و به اينترنت وصل مي شوم. صاف مي روم سراغ چك كردن ايميلم. دو تا از دوستان ، يكي از ايران و يكي از بلاد كفر ميل زده اند. حرف چندان حسابي يي ندارند. نوعي حال و احوال طبق معمول. بعد مولانا يك صفحه اي را مي آورد و ميل هايش را چك مي كند. حدود شصت هزار ميل چك نشده دارد. مي گويم اين مربوط به چند سال است ؟ مي خندد و مي گويد ميل هاي از ساعت 12 نيمه شب تا حالاست. يعني چيزي حدود چهار ساعت! مي گويد اين تعداد بيت هايي ست كه از صبح تا به حال توسط خوانندگان مثنوي و ديوان كبير خوانده شده است. بعد يك كليد ديگر را مي زند تمام كاربراني كه مشغول خواندن مولانا هستند مي آيند روي صفحه نمايش . از ايران و افغانستان و تاجيكستان و ازبكستان بگير تا كشورهاي ديگر. يك دكمه ديگر را مي زند از72 كشور كاربر آنلاين مشغول خواندن مولانايند ، به هجده زبان زنده دنيا. شمس مي گويد : روزي كه مولانا از دنيا رفت نيز از 72 ملت آمده بودند به تشييع جنازه اش. بعد مولانا يكي يكي عكس خوانندگان را آورد ، از كانادا يك استاد دانشگاهي چند سوال كرده بود و مولانا با سرعت تمام در عرض چند ثانيه پاسخش را داد. بعد رفتيم سري زديم به سايت هاي شاعران نوگرا و پست مدرن ايراني. سايت يك شاعري را آورديم كه در بلاد خارجه بود و نوشته بود مولانا عامل رژيم است و از اين مزخرفات . آن آقا در طول 4 ساعتي كه گذشته بود ، سه بازديد كننده  داشت كه دو تايش خودش بود و زنش. يك شاعري هم بود كه تازه رفته بود بلاد خارجه و داشت قيل و قال مي كرد همچنان كه خودش را جا بياندازد و داشت آن وقت شب به نفع  خودش مقاله مي نوشت و خودش و همسرش روي هم سيزده بازديد كننده داشتند. بعد يك عده آمده بودند سايت مولانا را هك كنند كه يك دفعه تمام صفحه خودشان سياه شد و ديگر سايتي نماند . دود شد و رفت. بعد شمس آمد و گفت من شيوه مقابله با هك كردن سايت  را ياد مولانا دادم. بعد رفتيم به سايت شمس. بالاي صفحه آيه « لست عليهم بمسيطر... » درج شده بود. از مولانا خواستم تا برويم داخل اتاق چت و با حضور تمام شاعران مدرن امروز ايران پيرامون نقد ادبيات امروز صحبت كنيم. چند تا از دخترها و زنها هم آمدند كه بدون روسري و حجاب بودند و يك زني هم آمده بود كه مي گفت من با ماتيكم به جنگ بعضي ها آمده ام. شوهرچندمش هم بود . شمس يك نگاهي به او كرد و گفت : زبانت برآماسد! ناگاه دهان و زبانش شروع به آماس كرد و شوهرش هم  به درد خودش گرفتار شد.

شاعري ريش بزي آمد و گفت : من نمي دانم مولانا و شمس چه ربطي به چت دارند. آقا اينجا دروازه اروپاست و شما اجازه نداريد پايتان را از ايران بيرون بگذاريد. تا اين حرف را زد دكتر شفيعي و دكتر تقي پورنامداريان آمدند و منتقد و شاعر ريش بزي رفت به سمت زيرزمين. دكتر شفيعي گفت : اتفاقا شمس و مولانا در همان زمان خودشان با هم چت مي كردند ! آن هم چت واقعي و علمي ! و اين در كتاب مناقب هم هست و در مقالات هم اشاراتي دارد كه يكي از هنرهاي شمس چت كردن در خواب با مولانا بوده . بعد مرتضي اميري پيدايش شد و سلام كرد و شواهد را آورد :

 

... الا اي شمس تبريزي ، اذان گويد كه برخيزي ، هوي گويد دم ديگر...

 

و دكتر پورنامداريان هم گفت : با آن كه شمس مسيرش از مولانا دور بوده ، هر وقت اراده مي كرده او را از خواب بيدار مي كرده .

شفيعي گفت : يك بار مولانا متنبي مي خوانده ، شمس بلافاصله چت مي كند كه مگر نگفتم متنبي نخوان.

مرتضي هم گفت : بين شمس و مولانا تله پاتي بوده. شمس به مولانا گفته كه تو هر جا باشي من تو را زير نظر دارم. بعد فضا عوض شد و ما ديديم كه شمس در خانه مولانا را در نيمه شب مي زند و مي گويد : بيدارت كردم ، چون در خواب داشتي به جاي بدي مي رفتي.مولانا سري تكان داد و اين بيت را خواند:

 

دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد

به زير آن درختي رو كه او گل هاي تر دارد

 

بعد هم اين بيت را خواند:

در خانه جهد ، مهلت ندهد ،

 او پس نكشد ، پس من چه كنم ؟

مولانا مي گفت : من نمي توانم خودم را از زير نظر اين مرد ژوليده پنهان كنم. او از زادروز مرا تا مابعد مرا ، تا قيامت و بهشت مرا خبر مي دهد.

مرتضي مي گويد: شمس علي رغم اين كه با كرامات مخالف بوده ، علمي و اصولي اين كارها را انجام مي داده. بعد همين جاها بود كه صداي ميكروفون آقاي منتقد زيرزميني از زيرزمين بلند شد كه داشت مي گفت : دوستي شمس و مولانا نوعي عقده اوديپ است ! دكتر شفيعي گفت  در مقدمه موسيقي شعر هم نوشته ام كه آدم هاي بي سواد وقتي در برابر توفان هاي روح قرار مي گيرند ، چون بي سوادند اين برداشت هاي كودكانه را دارند.

بعد صداي ريش بزي از زيرزمين بلند شد : خطاب « اي پسر » را چه مي گويي آقا؟ چرا مولانا اينقدر مي گويد اي پسر ؟ بعد قاضي تحقيق تعيين شد و آمد و نتيجه تحقيق را خواند كه در خراسان آن روز و حتي تا همين امروز خطاب اي پسر يك خطاب عامي ست به همه ، يعني نور چشمم. بعد علي دشتي هم پيدايش شد و نشست در گوشه اي و گفت اين مولانايي كه اينجاست با مولاناي من خيلي  فرق دارد. بعد يك فرصت شش ماهه خواست كه برگردد به دنيا و تحقيق بهتري كند . شمس تقاضايش را گرفت و داد به من تا بدهم به مقامات فرهنگي جمهوري اسلامي! من با حداد عادل تماس گرفتم تا مجوز صادر كند كه دشتي بتواند  در دانشگاه تهران يك دوره شش ماهه در سر كلاس هاي دكتر شفيعي حاضر شود . بعد شفيعي از شمس و مولانا اجازه خواست تا قصيده اي را كه در پاسداشت زبان فارسي گفته و در هر بيت يادي از شاعري بزرگ كرده بخواند . مولانا اجازه داد و دكتر ، شعر را كه خواند گفت: ببينيد ! ناخودآگاه سهم مولانا از ديگر شاعران بيشتر شد و من به خودم كه مراجعه كردم ديدم مولانا را از همه بيشتر دوست دارم.

 

بعد هم يك گروه از شاعران مكتب هياهو آمدند و هوا را كه پس ديدند فلنگ را بستند و رفتند. شمس آمار تمام مخاطبان آنها را در بيست و چهار ساعت گذشته درآورد. همه خودشان بودند و يك مشت پپسي فروش  كه براي هم بازو ناز مي كردند. بعد يكي شان رفت در صفحه سايتش نوشت كه مولانا و شمس ديگر قديمي شده اند. من هم به جرم حمايت از مولانا و شمس و اين كه گفته بودم  هنوز هم مولانا مدرن ترين شاعر ايراني ست مورد مواخذه قرار مي گرفتم. بعد شفيعي هم از طرف اين جماعت مورد انتقاد قرار گرفت و بعد هم آتشي و شمس لنگرودي وسپانلو و حتي شاملو از طرف اين جماعت كه آتش بيار معركه شان همان منتقد و شاعر ريش بزي  بود مورد انتقاد قرار گرفتند و يك رونوشت از اعتراضيه شان را فرستادند براي سازمان ملل متحد و شخص پريزيدنت آمريكا . بعد اين آقاي ريش بزي  نشست به نقد و همان خانم ماتيكي را آوردند و در سالن تشريح شعر! مثل سالن تشريح پزشكي او را كالبد شكافي كردند ! اول از همه بحث چند صدايي شد و شروع كردند روي تن صدايش كار شديدا علمي كردن. بعد متوجه شدند كه صدايش شبيه غزاله است. بعد بومي شناسي شعر صورت گرفت و معلوم شد كه هر دو همشهري اند . بعد يك شاعري آمد كه مي گفتند اولين شاعري ست كه موفق شده در كتابش صندلي را برعكس بنويسد. حدود سه دقيقه برايش دست زدند و دو دقيقه سكوت كردند . بعد اتحاديه شاعران خاكباز چند دسته گل به ايشان هديه دادند و سپس بحث برداشتن روسري از سر دخترخانم هاي ايراني شد و تصميم گرفته شد كه دو تا خانمي كه سابقه كار در بعضي نواحي غير مقدسه را دارند آنها را هدايت كنند و به شرطي كه روسري شان را بردارند به آنها شاعر مترقي و مدرن و امروزي بگويند و شعرهايشان را نشر الكترونيكي كنند. بعد رضاخان پيدايش شد و برايش چند دقيقه هورا كشيدند. رضا خان گفت كه حاضر است جايزه ادبي رضا خان را هر سال به سه تن از بي حجاب ترين دختران شاعر بدهد. درست در همين وقت ها بود كه شهريار آمد. مولانا و شمس به احترام او بلند شدند و شهريار در كنار ما نشست.  گفت ديدم بعضي ها دارند آبروي تبريزي ها را مي برند ، من آمدم اعاده حيثيت كنم . دوستان مدرن داشتند راجع به مرگ مولف حرف مي زدند و تفاوت فرامدرن و مدرن ، موضوع صحبت يك شاعري بود كه هنوز پر در نياورده بود و داشت اظهار ارادت مي كرد به استادش كه در تشريح لب و صدا در شعر امروز شيوه هاي نويني را به كار گرفته است. صداي اين جمعيت كماكان از زيرزمين مي آمد . من نگاه كردم ديدم حواس مولانا و شمس و ديگران  به اين بچه ها نيست و فقط من دارم به حرف هاي اين جماعت گوش مي دهم. شهريار داشت پيرامون چيستي هنر با مولانا حرف مي زد و مولانا داشت اين بيت شهريار را مي خواند و آن را مي ستود:

 

هنر را بايد الهامي كه سر سايد به پاي وحي

وگرنه شهريار ، آن هم به حرمانش نمي ارزد

 

بعد ناگهان صداي لك لكي بلند شد كه از بالاي سرمان و درست از روي كشتي مي گذشت. مرتضي گفت : دقت كرده اي كه اين درياچه « وان » به معني يك است و اين لك لك همان لك لك ديوان غزليات شمس است. و بعد اين بيت را با هم خوانديم :

شمس گفت : تنها همين بيت مي ارزد به تمام تجربه هاي ادبي اين آقايان !

عارف مرغانست لك لك ، لك لكش داني كه چيست ؟

ملك ، لك ، والحمد، لك ، والامر، لك ، يا مستعان

بعد صداي حجاج بيت الله الحرام به گوش رسيد و ما همه بلند شديم گرد كعبه به طواف و گفتن : « لبيك ، اللهم لك لبيك ... » و آن لك لك ناگاه سه تا شد ، هفت تا ، هفتاد و دو تا و به همراه مرغان آسماني ديگر همراه ما مي چرخيدند بر فراز سرمان و لك لك مي گفتند. از طبقه پايين صداي قدقد و عو عو مي آمد و بحث چند صدايي در شعرگرم  بود . درست همين جاها بود كه احمد شاملو با عصايي در دست آمد و من داشتم فكر مي كردم كه شاملو به زيرزمين و پايين مي رود يا مي آيد در جمع مولانا و شمس و ما ، ديدم شاملو آمد در جمع ما و رفت پشت يك تريبوني و عصايش را كناري گذاشت و شروع كرد به دكلمه يك غزل مولانا :

گفتم ز كجايي تو ، تسخر زد و گفت اي جان

نيميم ز تركستان ، نيميم ز فرغانه ...

 

نيميم لب دريا ، نيمي همه دردانه ....

و رسيد به جايي كه دست هايش را مثل بال مرغان باز كرد و صدايش را كشيد و با تمام وجود خواند:

چون كشتي بي لنگر ، كج مي شد و مج مي شد...

بعد كشتي تلاطمي كرد و مولانا لنگر كشتي شد و كشتي لنگر گرفت.

درست در همين جاها بود كه فراخوانده شدم به  طبقه پايين كشتي. از سوي دوستان شاعرم. يعني همان چهل قلندري كه با من عازم زيارت مولانا بودند . پيك فرستاده بودند كه بيا و وسايل را جمع كن كه چند دقيقه بعد كشتي به مقصد مي رسد و بايد با كشتي تايتانيك وداع كنيم و ادامه مسير در برف و با قطاري كه مي رود به استانبول. البته در معيت حضرت شمس و مولانا . مولانا مي گويد : يادت باشد در برگشت باز هم روي عرشه همين كشتي بياييم و برف بازي كنيم. مي گويم كي برمي گرديم ؟ مي گويد : هفت روز بعد. يعني درست سر ماه . و شمس با خنده مي خواند:

باز سر ماه شد ، نوبت ديوانگي ست...

  

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳

 

بند اول

مي آيم از رهي كه خطرها در او گم است
از هفت منزلي كه سفرها در او گم است
از لا به لاي آتش و خون جمع كرده ام
اوراق مقتلي كه خبرها در او گم است
دردي كشيده ام كه دلم داغدار اوست
داغي چشيده ام كه جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلي من العسل
نوشم ز شربتي كه شكرها در او گم است
اين سرخي غروب كه همرنگ آتش است
توفان كربلاست كه سرها در او گم است
ياقوت و دُر  صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهري كه گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبي كه سحرها در او گم است
 
باران نيزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
 
بند دوم

جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
نشنيد كس مصيبت از اين جانگدازتر
صبحي دميد از شب عاصي سياه تر
وز پي شبي ز روز قيامت درازتر
بر نيزه ها تلاوت خورشيد، ديدني ست
قرآن كسي شنيده از اين دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
عشق توام كشاند بدين جا، نه كوفيان
من بي نيازم از همه، تو بي نيازتر
قنداق اصغر است مرا تير آخرين
در عاشقي نبوده ز من پاكبازتر
 
با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد
باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد

بند سوم
 
فرصت دهيد گريه كند بي صدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات
گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهي اگر كنيد
در بر گرفته مويه كنان مشك را فرات
چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زان گونه اشك ها كه مرا هست با فرات
حالي به داغ تازه ي خود گريه مي كني
تا مي رسي به مرقد عباس، يا فرات
از بس كه تير بود و سنان بود و نيزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات

از طفل آب، خجلت بسيار مي كشم
آن يوسفم كه ناز خريدار مي كشم

بند چهارم

بعد از شما به سايه ي ما تير مي زدند
زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند
پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند
اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند
غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بي شير مي زدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تيغ به تقصير مي زدند
در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند
 
از حلق هاي تشنه، صداي اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد

010275.jpg
 
بند پنجم

كو خيزران كه قافيه اش با دهان كنند
آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند
از من به كاتبان كتاب خدا بگو
تا مشق گريه را به ني خيزران كنند
بگذار بي شمار بميرم به پاي يار
در هر قدم دوباره مرا نيمه جان كنند
پيداست منظري كه در آن روز انتقام
سرهاي شمر و حرمله را بر سنان كنند
يارب، سپاه نيزه، همه دستشان تهي ست
بي توشه اند و همرهي كاروان كنند
با مهر من، غريب نمانند روز مرگ
آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند

با پاي سر، تمامي شب، راه آمدم
تنهايي ام نبود، كه با ماه  آمدم


بند ششم

اي زلف خون فشان توام ليلة البرات
وقت نماز شب شده، حي علي الصلات
از منظر بلند،ببين صف كشيده اند
پشت سرت تمامي ذرات كائنات
خود، جاري وضوست، ولي در نماز عشق
از مشك هاي تشنه وضو مي كند، فرات
طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
خاك تو نوح حادثه را مي دهد نجات!
بين دو نهر، خضر شهادت به جستجو ست
تا آب نوشد از لبت، اي چشمه ي حيات
ما را حيات لم يزلي، جز رخ تو نيست
ما بي تو چشم بسته و ماتيم و در ممات

عشقت نشاند، باز به درياي خون، مرا
وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا

بند هفتم
 
از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
خيزيد، مرهم از پي تسكين بياوريد!
دست خداست، اين كه شكستيد بيعتش
دستي خداي گونه تر از اين بياوريد!
وقت غروب  آمده، سرهاي تشنه را
از نيزه هاي بر شده، پايين بياوريد!
امشب براي خاطر طفل سه ساله ام
يك سينه ريز، خوشه ي پروين بياوريد!
گودال، تيغ كند، سنان هاي بي شمار
يك ريگزار، سفره ي چرمين بياوريد!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدي ست!
فالي زنيد و سوره ي ياسين بياوريد!

خاتم سوي مدينه بگو بي نگين برند!
دست بريده، جانب ام البنين برند!

بند هشتم

خون مي رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم هاي شعله فشان، هفت اخترند
يا زخم هاي نعش علي اكبر شما؟
آن كهكشان شعله ور راه شيري است
يا روشنان خون علي اصغر شما؟
ديوان كوفه از پي تاراج  آمدند
گم شد نگين آبي انگشتر شما
از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا
گل داد (نور ) و ( واقعه ) در حنجر شما
با زخم خويش، بوسه به محراب مي زديد
زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما

گاهي به غمزه، ياد ز اصحاب مي كني
بر نيزه، شرح سوره ي احزاب مي كني

بند نهم

در مشك تشنه، جرعه ي آبي هنوز هست
اما به خيمه ها برسد با كدام دست؟
برخاست با تلاوت خون،  بانگ يا اخا
وقتي «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»
تيري زدند و ساقي مستان ز دست رفت
سنگي زدند و كوزه ي لب تشنگان شكست!
شد شعله هاي العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشم ها نشست
تا گوش دل شنيد، صداي ( الست ) دوست
سر شد (بلي)ي تشنه لبان مي الست
ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست

باران مي گرفت و سبو ها كه پر شدند
در موج تشنگي، چه صدف ها كه دُر شدند

بند دهم

باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازه ي شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتي ست، به محشر چه حاجت است؟
كي اعتنا به نيزه و شمشير مي كنيم؟
ما كشته ي توايم، به خنجر چه حاجت است؟ 
بي سر دوباره مي گذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟ 
بنشين به پاي منبر من،  نوحه خوان، بخوان!
تا نيزه ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟

در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم
راز غدير گويم و شرح فدك كنم

بند يازدهم

از شرق نيزه، مهر درخشان بر آمده ست
وز حلق تشنه، سوره ي قرآن بر  آمده ست
موج تنور پيرزني نيست اين خروش
طوفاني از سماع شهيدان بر آمده ست
اين كاروان تشنه،  ز هر جا گذشته است
صد جويبار، چشمه ي حيوان بر آمده ست
باور نمي كني اگر از خيزران بپرس
كآيات نور، از لب و دندان بر آمده ست
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشتري ز دست شهيدان در آمده ست
راه حجاز مي گذرد از دل عراق
از دشت نيزه، خار مغيلان بر آمده ست

چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم
جان را كنار شام غريبان گذاشتيم

بند دوازدهم

گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود
سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود : بيا اي حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود : بيا، دير مي شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مي رسيد فراوان، ولي دريغ
خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبيب، جوهرش « امن يجيب» بود

يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود

بند سيزدهم

تو پيش روي، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  يوسفي كه تشنه برون  آمدي زچاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته اي و مي نگري سوي قتلگاه
امشب، شبي ست از همه شب ها سياه تر
تنها تر از هميشه ام اي شاه بي سپاه
با طعن نيزه ها به اسيري نمي رويم
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
امشب به نوحه خواني ات از هوش رفته ام
از تار واي وايم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه ي شادي به تن كند
شب با غم تو كرده به تن، جامه ي سياه!

بگذار آبي از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب

بند چهاردهم

قربان آن ني يي كه دمندش سحر، مدام
قربان آن مي يي كه دهندش علي الدوام
قربان آن پري كه رساند تو را به عرش
قربان آن سري كه سجودش شود قيام
هنگامه ي برون شدن از خويش، چون حسين (ع)
راهي برو كه بگذرد از مسجدالحرام
اين خطي از حكايت مستان كربلاست :
ساقي فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضه ام تمام

با كاروان نيزه به دنبال، مي روم
در منزل نخست تو از حال مي روم

تمام شد در شب دوازدهم محرم سال ۱۴۲۳ هجري برابر با دوازدهم فروردين ماه ۱۳۸۱ شمسي.

نگاه امروز
نگاهي به تركيب بند «با كاروان نيزه»
عبدالجبار كاكايي
«وحدت روايي» و «تنوع منظرها» در تركيب بند اين امكان را به شاعر مي دهد تا يك مجلس روضه خواني كامل براي ابا عبدالله «ع» برپا دارد. تجديد قواي شاعر در هر بند و خارج نشدن از حس عمومي و ايجاد مناظر جديد قالب تركيب بند را به مناسب ترين ساختمان و شكل شعر درخصوص اين واقعه حزن آميز و بزرگ تبديل كرده است.
در «با كاروان نيزه» بندهاي ۱۰ ، ۱۱ و ۱۲ فوق العاده است و بندهاي ۱ ، ۲ ، ۵ و ۱۴ قابل اعتنا. اين داوري در قياس با ساير دنباله روان محتشم تركيب بند قزوه را داراي اعتباري خاص مي داند. اگرچه پيش از اين تركيب بند نيز عليرضا قزوه در غزل هاي علوي و حسيني و مهدوي و فاطمي سنگ تمام گذاشته و گنجينه اي پربار از لطايف سخن فراهم كرده است. عليرضا قزوه در غزل مذهبي و ديني سرآمد غزلسرايان سه دهه اخير و از صاحبنامان يكصد سال گذشته شعر فارسي است.
سيطره بر زبان، دقت در تناسب الفاظ و عبارات، استفاده از فن تلميح، وزن روان و قوافي طبيعي و محكم، در كنار وحدت معنوي ابيات و تجلي فرم در زبان از ويژگي هاي خاص غزل عليرضا قزوه است. با كاروان نيزه طبع آزمايي قزوه در فضاي تجربه شده غزلهاي مذهبي است اگرچه هر بند در قياس با غزل هاي او سطح نازلتري دارد اما هياتي به نام تركيب بند با اين سرمايه لفظي و معنايي در چشم خواننده و شنونده آن بسيار فاخر به نظر مي آيد.
درك هوشياري قزوه در تناسب الفاظ و عبارات ميزان رضايت از اين كار را بالاتر خواهد برد. نكته اي كه به عنوان سرگرداني قزوه در اين تركيب بند مي توانم مطرح كنم، تردد او بين سلايق عوام و خواص است:
ياقوت و در صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهري كه گهرها در اوگم است
(بند اول)
طوفان خون وزيده سر كيست در تنور
خاك تو نوح حادثه  را مي دهد نجات
(بند ششم)
مثلا در اين دو بيت كه بدون جست وجوي جدي مثال زدم «درِِِّ صيرفيان» در كنار «نوح حادثه» دو تركيب يادو پاره جديد و قديم است اما اين تردد فقط در سطح الفاظ و عبارات نيست. قزوه بين مقاتل منظوم از عهد صفويه تا عهد قاجاريه هم تردد دارد. گاهي به شكل محتشم و دنباله روان او تنها به توصيف صحنه ها مي پردازد و گاهي سراغ مي و خمخانه و ساقي و شراب مي رود و الگوي عمان ساماني را پيش رو دارد وجايي كه به ذكر جزئيات رفتارهاي سپاه كوفه مي پردازد، روشنگري هاي عصر نوين و تفكرات دكتر شريعتي رخ مي نماياند. در مجموع قزوه اگر اين تردد بي وقفه بين تجربه هاي ديگران را انجام نمي داد، جاي سئوال داشت. اما مي بينيم كه جدا از بهره برداري از نگاه و سنت پيشينيان، بوي نسل خودش را در كار مي آميزد و منظومه اش را هويت و شخصيتي مجزا مي بخشد:
عشق توام كشاند بدين جا نه كوفيان
من بي نيازم از همه تو بي نيازتر
«بنددوم»
«با كاروان نيزه»
اين بيت از نمونه بيت هاي قزوه است كه همسنگ ارزشمندترين آثار درخصوص عاشوراست و از اين دست ابيات در بندهاي ،۱۰ ۱۱ و ۱۲ بسيار وجود دارد.
خصوصا اين بيت حسي:
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشتري ز دست شهيدان درآمده است «بند يازدهم»
و يا شروع توفاني اين بند:
گودال قتلگاه پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح كسي بر صليب بود «بند دوازدهم»
و يا استفاده زيبا و بي نظير از تركيب خط كوفي در اين بيت:
مكتوب مي رسيد فراوان ولي دريغ
خطش تمام كوفي و مهرش فريب بود
يكي از منظرهاي اصيل نگاه قزوه كه به طور ثابت در شعرهايش تكرار مي شود ،اظهار خشم و نفرت از دينداران متظاهر است همانها كه سخت ترين ضربات را به پايه هاي دين وارد مي كنند و درحالي كه پيشاني شان داغ سجده دارد به دودمان اباعبدالله يورش مي برند. همين شخصيت ها در شعرهاي سياسي قزوه حضور دارند و اصلا قزوه در اعتراض هاي اجتماعي اش با حمله به اين طبقه خود را در صنوف روشنفكران مذهبي جاداده است.
تركيب بند با كاروان نيزه ابتدا با اعلام خبري مهم و واقعه اي بزرگ در بند اول آغاز مي شود، در بند دوم، حديث قرآن و نيزه و تاثر شاعر از اين موضوع (راس حسين بر نيزه درحال تلاوت قرآن) آشكار مي شود، در بند سوم پرده ديگري از واقعه عاشورا كه بازهم تكراري است گشوده مي شود، حديث تشنگي اهل حرم و در بند چهارم به وقايع پس از ظهر عاشورا مي پردازد و آتش گرفتن خيمه ها و به اسارت رفتن اهل حرم، در بند پنجم فضاي اسارت را با ترسيم ني خيزران و لب و دندان بازتر مي كند، در بند ششم سري به عرفان شيعي مي زند و برخي برداشت هايش از تفاسير را مطرح مي كند، در بند هفتم به ذكر ابعاد فاجعه و طعنه به مسلمان نماها مي پردازد، در بند هشتم باز هم به توصيف ابعاد فاجعه مي پردازد، در بند نهم و دهم با چاشني اصطلاحات عرفاني فضايي متفاوت ايجاد مي كند، فضاي توصيف فاجعه را در بندهاي يازده و دوازده و سيزده ادامه مي دهد و در بند چهاردهم فرود مي آيد و زمينه خاتمه كلام را فراهم مي كند.در مجموع تسلسل منطقي و داستاني در بندها موجود نيست و جابجايي آنها به جز بند اول و چهاردهم مساله اي ايجاد نمي كند.
با همه اين احوال ،تركيب بند عليرضا قزوه به لطف بهره گيري از زبان سنجيده، تعابير هوشمندانه و فضاي نوين تفكر اسلامي و شيعي يكي از درخشانترين منظومه هاي عاشورايي عصر ماست.
به نقل از روزنامه همشهری - پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۳- ۷ محرم ۱۴۲۶ صص۱۲و۱۴

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳