قطار انديمشک۲۵

نه تخت هاي بيمارستان خالي ماند
نه عشق تمام شد
نه سرگيجه ها

آن روزها كه خودكشي نبود و بود
آمبولانس
آژير خون ...
و خيابان بند نمي آمد

بايد ميان عشق و عشق فرقي باشد
و فرق داشته باشد چرخ زدن در بي چرخي
و چرخ
چرخ
چرخ زدن در خون

نه عشق تمام مي شود و نه تخت هاي بيمارستان
و نه
آژيرهاي قرمز و سفيد و سبز پرچم ايران !

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

غزل تنهاتر از تنهاست ، مردان سخن تنها

حسين منزوی هم رفت ، تنها ، بی کفن ، تنها ...

 

و اينکه يادش با ماست و غزلش نجوای دلتنگی ما . خدايش بميامرزاد که ؛

ز دست دوستان راحت شد و از طعن دشمن هم...

 

 

 

ساعت سنگ

                                                               اردیبهشت 83

 

حالا ساعت به وقت سنگ چند است؟

و من تا ساعت چند بايد شعر خشم و سنگ بگويم؟

باران سنگ تا ساعت چند بايد ببارد؟

ساعت تا ساعت چند بايد معطل اين قصاب ها شود؟

 

بدم مي آيد از گوساله ي صهيون

از مرينوس سياست

از چاقويي كه سپيده را قطعه قطعه مي كند

به قصاب راي دهيد

بغداد سن پطرزبورگ است و قصاب پسر‌، هيتلر

1954 را با پنجاه جمع كن

گوساله را با خوك

نجاست را با سياست امريكايي

تا مثل من بدت بيايد از قصاب پسر

از چاقوي  سياست

بدت بيايد از آريل و رايس

ـ زني كه آمده است برج هاي دو قلو بزايد ـ

بدت بيايد از نتانياهو

از پينوشه ،

از دزدان بغداد و نفت!

 

ستاره ي شكسته ي داوود را چسبانده اند با سريش و گلوله

به خاك قدس

و مي گويند آسمان اينجاست!

دنبال عصاي سليمان مي گردند

دنبال كاست صداي داوود نبي

دنبال كلت كمري پيغمبر يك چشم

دنبال هيزم آتش نمرود ند

در خانه هاي الخليل

دنبال شعرهاي معين بسيسو

دنبال باروت نهان در باران

نارنجك پنهان در شكوفه و لبخند

دنبال خشاب هاي پر

در حنجره ، در سنگ

 

فلسطين شكوفه مي كند در باران خون و نمك

عروس مي شود در طوفان نيزه و خنجر

 

خيمه مي زند چون سايه در شب

شليك كنيد به سايه

به آفتاب

به منظومه ي شمسي اردوگاه

شليك كنيد به ماه

به هلال محرم الحرام

به بدر كامل

به خندق

شليك كنيد به ذوالفقار

شليك كنيد به توفان

نه از سنگ ها كم مي شود  نه از بادها

خون پرچم مي شود و باد مي شود و باران

اشك مي شود و چشم مي شود و دريا

 

خورشيد مي شود و عزالدين قسام مي شود

احمد ياسين مي شود سپيده ي قدس

الرنتيسي مي شود غروب فلسطين

ديوار حايل را با هول مي كشند

در خندق

شليك مي كنند به موج هاي مديترانه

دستبند مي زنند به دست باد

به انفرادي مي برند ابر را

به جوخه ي آتش مي بندند باران را

 

در اين دشت

ستاره خوابيده است و زخم خوابيده است و شمشير

گرسنگي خوابيده است و جنون خوابيده است و سنگ

باران خوابيده است و گريه خوابيده است و شعر

بيدارش چه مي كني اي قصاب بزرگ و كوچك و متوسط

رمي جمرات بوش عقبه است و بوش عقب مانده

و هفت سنگ را پيش از من« نرودا »زد با« انگيزه ي نيكسون كشي»

و هفت سنگ من مي زنم

و هفت هزار شاعر ديگر خواهد زد

سه نرون

سه شمر

سه هيتلر

سه خوك ، سه گرگ ، سه سوسمار

بدم مي آيد از ابن ملجم و بلر و پينوشه

 بدم مي آيد از پاول و عمروعاص و جك استراو

از بوش و

گوسفند هاي مرينوس و

 شوراي امنيت

بدم مي آيد و دارد سرگيجه مي رود اعصابم

 

حالا ساعت به وقت سنگ ، چند است؟

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

دوستان عزيز اين مطلب را از سايت لوح حوزه هنری انتخاب کرده ام. اين سفرنامه بايد چهل ايستگاه باشد و اين قسمت نهم آن است. قسمتهای قبلی را در سايت لوح ببينيد. www.louh.com

قونيه در قطار. ايستگاه نهم.
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت.
عليرضا قزوه

بعد زمان و مکان با هم به سماع برخاستند. قطار بر ريل آسمان مي‌رفت. من زمان را از ياد برده بودم. نيمه شب بود. زمان و مکان سماع مي‌کردند با من و شمس و مولانا. و گرنه اين وقت شب، آن هم در ايستگاهي بعد از زنجان، با قطاري که مي‌رود به سمت استانبول و من نامش را قطار قونيه گذاشته‌ام، آن هم با اين همه مسافر و تاجر و قلندر و شاعر، چه معنا دارد که ناگهان قطار تالار موسيقي شود. آن هم تالاري با فراوان خواننده و نوازنده. و اين بار همه با لباس‌هاي تاجيکي، زنان با زري‌دوزي و اطلس بر تن و مردان با لباس آبي بلند و کلاه تاقي بر سر و به قول تاجيکان دخترچه‌ها در چرخ و پسرچه‌ها در چرخ، ما همه در چرخ و مولانا در چرخ و دولتمند است که مي‌خواند:
يک دست جام باده و يک دست زلف يار
رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزوست
و بعد مولاناست که مي‌خواند:
والله که شهر بي تو مرا حبس مي‌شود
آوارگي کوه و بيابانم آرزوست
و شمس است که مي‌خواند:
گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا برو
و مولاناست که مي‌گويد:
آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست
بعد همسفرانم يکان يکان آمدند، ساعد خوب مي‌چرخيد، کاکايي بچه چند ماهه‌اش را بغل کرده بود و با همان بچه مي‌چرخيد، بعد قيصر و سيدحسن هم پيدايشان شد، معلم و مشفق هم آمده بودند که بچرخند. نصرالله مرداني هم آمد وارد ميدان شد که بچرخد و خواند:
من واژگون ، من واژگون من واژگون رقصيده‌ام
اين چند نفر آخر همسفران‌مان به قونيه نبودند، و من مانده بودم که چطور وسط چرخ زدن پيدايشان شد. شمس چه قشنگ مي‌چرخيد، مولانا با همان بيت اول چرخيد، من هم مي‌چرخيدم. مثل پر کاهي شده بودم. مثل نسيم. و بعد دولتمند بود که ادامه غزل را مي‌خواند:
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
بعد جمعيت چرخيد، نوازندگان چرخيدند، قطار چرخيد، دولتمند چرخيد و ما با همان چرخ زدن‌هايمان رفته بوديم به تاجيکستان. قطار رسيده بود به شهر کولاب، به مزار ميرسيدعلي همداني که او هم چرخيد با ما تا رسيديم به مزار مولانا يعقوب چرخي و بعد وارد شهر دوشنبه شديم و از آن‌جا رفتيم به پنجکنت، پنجرود و بر سر قبر رودکي و تالار رودکي.
بعد اميراسماعيل ساماني آمد به همراه يعقوب ليث صفاري. ابن سينا آمد به همراه شاگردش بهمنيار و پشت سرشان رودکي سمرقندي و شهيد بلخي بودند.
صداي عود و چنگ پيچيد در جانمان. لشکريان اميرساماني ايستادند به نماز. به اصرار امير ساماني همه پشت سر يعقوب ليث نماز خوانديم. بعد يعقوب ليث و امير ساماني با هم روبوسي کردند و چرخيدند. بعد کمال خجندي هم آمد و همه ما را دعوت کرد به خجند. شمس گفت باشد در ايستگاه تبريز به خجند مي‌رويم. بعد مولانا به منبر رفت. بر پرده نمايش پشت سرش لشکريان مغول مي‌آمدند، صداي ساز موسيقي گروه دولتمند کم شده بود اما هنوز شنيده مي‌شد از دور. مولانا گفت: اگر مغولان هم نمي‌آمدند اين ديوار قرن ششم و هفتم پوسيده بود. بعد حکايت آمدن مغولان به ري را گفت که دو گروه شافعيان و حنفيان در ري هر دو بر عليه يکديگر وارد مذاکره‌ي پنهاني با مغولان شده بودند تا جناح ديگر را حذف کنند، اما مغولان اين دو گروه را به جان هم انداختند و خود وارد شهر شدند و هر دو گروه را از دم تيغ گذراندند. بعد صحنه‌هايي از درگيري جلوي کوي دانشگاه پخش شد و صحنه‌هايي از مجلس شورا که يک نماينده‌ي نسبتاً ترکي داشت هتاکي مي‌کرد به يک نماينده‌ي زنِ نسبتاً ترک ديگر.
بعد مولانا شروع کرد به معني کردن بيت:
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
ناگهان رستم شروع کرد وسط مجلس به چرخيدن البته بعد از گرفتن رخصت از فردوسي و مولانا و بعد ذوالفقار مولانا بود که مي‌چرخيد در دستان رستم دستان و مولانا بود که مي‌خواند: شير خدا و رستم دستانم آرزوست
بعد دانشجويان کوي دانشگاه آمدند و شروع کردند به چرخيدن، بعد نمايندگان مجلس، حتي چند نماينده‌ي زن هم شروع کردند به چرخيدن که همان نماينده‌ي نسبتاً ترک اعتراض کرد و گفت زنان و دانشجويان حق چرخيدن ندارند و مولانا خنديد و گفت: دانشجويان و زنان همرهان سست عناصر نيستند، چيزي به اين مضمون. بعد يک چيزهاي تازه ديگري هم گفت.
گفت هم دين لازم است و هم مليت. حتي گفت که مليت با جبهه ملي خيلي فرق دارد. بعد هم شروع کرد با نماينده‌هاي جبهه دوم خرداد و مشارکت و جبهه ملي و مؤتلفه و آبادگران به بحث و همه را متقاعد کرد. آن‌قدر که همه برخاستند و گرد مولانا و شمس چرخيدند و تا سه شبانه روز چرخيدند و چرخيدند. بعد مولانا يک چيزهايي گفت که نمي‌شود بگويم. حوصله جروبحث و شکايت و دادگاه و روبه‌رو شدن با فلان قاضي را ندارم. بعد هم بحث‌مان رفت روي يازده سپتامبر. احمدشاه مسعود هم پيدايش شد با يک جماعت از افغاني‌ها و کمي بعد تنمان لرزيد و به کلي جا خورديم.
آقاي بن لادن هم تشريف‌شان را آوردند. بلافاصله آقاي بوش و رامسفلد و رايس و پاول هم رسيدند و همه داشتند مي‌آمدند طرف من و مولانا و شمس!
بن لادن مي‌آمد و مولانا اين بيت‌ها را مي‌خواند:
عاقبت از عاشقان بگريختي
وز مصاف اي پهلوان، بگريختي
سوي شيران حمله بردي همچو شير
همچو روبه از ميان بگريختي
از قرار معلوم ايستگاه بعدي ما بايد افغانستان باشد، اما من ديدم ديدار با بن لادن دردسر دارد و ما هم که زن و بچه داريم، پس فعلاً با اجازه‌ي همه‌ي شما!


بخشهاي پيشين:


از همين نويسنده:

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

هر شاعر رودی است. از کوه که سرازير می شود با جوش و خروش می آيد. سرازير می شود و بستری پيدا می کند و جريان می يابد.دشتها را سپری می کند و روزی به آستانه ی دريا می رسد. در آستانه ی دريا ديگر جوش و خروش نمی توان کرد که موج است که از پی موج می آيد. اروند را اگر ديده باشيد در آستانه ی دريا آرام است و در زير دنيايی از خروش است. چنين است و بود روزگار نازنين  استادم دکتر سيد حسن حسينی به شهادت رفاقت بيست ساله مان و عبورمان از اروند در روزگار جنگ. نوشته بود( رودی کوچک که هرگز به دريا نرسيد ) در جايی که سيد شعرش آرام گرفت از آن دست آرامشی که شاعران با وام گرفتن می گيرند.می گويم که دريا بود سيد . مواج و نا آرام. دريايی که ريخت به اقيانوسی. بگذار هر چه می خواهد ببافد رودخانه ی کوچک جوانمرگ.

 

با يادش غزلی گفته بودم و شعری آزاد. که اين دومی را تقديمتان می کنم.

خود را به مرگ می زنی و می خوابی در خاک و هيچ نمی گويی

که بعد تو

چگونه می گذرد حال و روز ميدان ژاله ی سابق

چگونه می گذرد حال و روز مردم مهديه

                                         مهديار

چگونه می گذرد روزگار روز و روزگار

صف بسته اند تانکها بر گرد ذوالفقار

خود را به مرگ می زنی و می خوابی در تابوت خاک

کباده را گذاشته اند بر سر تابوتت

تابوت را از درخت گز تراشيده اند برای اسفنديار شعر

رستم شدی که نقش سهراب را بازی کنی

سوار اسپ شدی که سياووشی کنی در آتش مرگ

گفتم نمان در آتش و بگذر    

                                 نگذشتی!

کباده را گذاشته اند بر سر گورت

رخصت برای چرخ زدن رخصت می خواهم ای مرگ می گويی

مرشد که ضرب گرفت بچرخيم می گويم

به عزت و شرف لا اله الا الله می چرخيم

و مرگ می چرخد با چرخ ما

تو ميل ها را پرتاب کن به آسمان چهارم چهار ميل

                                                 من می گيرم

نه پهلوان نبايد ميله های قفس را بشمارد

خود را به مرگ ميزنی از دست زندگی!

 

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳