حکاِِيت عشاق

 

ِِيک

دو ...

بروِِيم که وقت نِِيست

تو اِِي نِِي عزِِيز

کرشمه را بعد از چهار گرِِيه ِِي دِِيگر سر کن

با زخمه هاِِي عشِِيران و

با نواِِي نهفت

از نِِيشابور تا نِِي رِِيز

امشب تمام راز و نِِيازم

تمام جامه درانم

تمام نفِِير نوروزم

سوز و گداز لِِيلِِي و مجنونم

تمام هماِِيونم

به بوِِي جوِِي مولِِيان که رسِِيدِِي

دوباره در نِِي داوودِِي ات بدم

ِِيک

  دو...

تو ماهور دلگشاِِي خودم خواهِِي بود

به شرط آن که در آمدت کرشمه و آواز باشد

و موِِيه هاِِي غرِِيبت بلرزاند

شانه هاِِي مسِِيحا را

 

صداِِي زنگوله ِِي شتران مِِي آِِيد

صداِِي گرِِيه ِِي پروانه ها و سوز خسروانِِي ها

که روح فزاست

صداِِي لِِيلِِي و مجنون مِِي آِِيد

اگر گذارت به ماوراء النهر افتاد

تو را به شور دگر خواهم برد

به اوج

به سلمک

به مجلس افروزان

تو را به گرِِيه هاِِي دوبِِيتِِي

 به رٍنگ شهرآشوب

تو را به سفره ِِي صفاِِي بزرگان خواهم برد

اگر گذارت به ماوراء النهر افتاد

من آنجاِِيم

ِِيک

دو ...

بِِيست و دو

و اِِين حکاِِيت عشاق است !

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳

 

چراغوني

مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني

شيشه ي عمر شبو مي شکني داغون مي کني

شنيدم وقتي بياي از آسمون گل مي ريزه

کوچه باغا رو پر از بيداي مجنون مي کني

شنيدم وقتي بياي غصه هامون تموم مي شه

قحطي گريه مي آد ،  خنده رو ارزون مي کني

آسمون به احترامت پا مي شه به اون نشون

که تو سفره ي زمين خورشيدو مهمون مي کني

دلامون خيلي گرفته س ، شبامون خيلي سياس

مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

اين شب ها

 

ز فرط گريه باران می چکد از دستم اين شب ها

يکی دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها

غزل می خوانم و سجاده ام پر  می کشد با من

نمی خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها

خدا را شکر سوزی هست ، آهی هست ، اشکی هست

همين که قطره اشکی هست يعنی هستم اين شب ها

به جای خون به رگ هايم کبوتر می پرد تا صبح

تشهد نامه می بندد به بال دستم اين شب ها

دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود

به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳