رمضانيه

 

مبارک  باد بر شما رمضان المبارک .

 

تشنه ام اين رمضان تشنه تر از هر رمضاني

شب قدر آمده تا قدر دل خويش بداني

 

ليله القدر عزيزي ست بيا دل بتكانيم

راستي روزه مگر چيست ؟ همين خانه تكاني !

 

ماه كنعان ندهد سلطنت مصر فريبت

تو چرا مثل پدر نيستي اي يوسف ثاني ؟

 

نيست تقصير عصا معجزه ي موسوي ات نيست

كاش مي شد كه شعيبت بپذيرد به شباني

 

بي نشانان زمين ‏ -  زنده به گوران زمانيم

همه همساييه ي مرگيم همين است نشاني !

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳

 

ايستگاه شانزدهم

قونيه در قطار

 

                        دوش خوابي ديده ام خود عاشقان را خواب كو ؟

 

قطار كه از مرز مي گذشت ‏، مرز پل صراط شده بود . در دو سو برف ها آتش گرفته بودند و قطار از ميان آتش مي گذشت ! دو ريل يك ريل شده بود! يك خط نازك ! يك شمشيركشيده كه ما بر لبه اش مي رفتيم. قطار از پل قيامت مي گذشت و رودي از خون از جاي پاي ما به زمين مي ريخت .ما به شيوه ي اسراي كربلا مي رفتيم! هوا سرد بود . شمس پوستيني نو پوشيده بود. من ذوقم گل كرد و گفتم :

زمستان است ، شمس الدين دل را پوستين پوشيم ...

مولانا گفت : مرد آن است كه پوست بيندازد ، نه آن كه در پي پوستين باشد!

به ايستگاهي رسيديم به نام حيرت !

بعد شمس اين بيت را خواند:

آن مصطلحات مبتذل گشت كهن

اكنون بايد معاني ما فهميد...

بعد يكايك عارفان مي‌آمدند به استقبال قطار !  بيدل را در كنار تابلويي بزرگ ديديم . بر تابلو اين بيتش را نوشته بودند:

در اين حيرت سرا عرفان ما هم تازگي دارد

سراپا مغز دانش گشتن و چيزي نفهميدن...

بعد وارد فضايي شديم كه به آن ايستگاه ادبيات بي مرز مي گفتند! تابلوهاي بزرگ زده بودند به همه ي زبان ها و در كنار تابلوها نويسندگان و شاعران جهان ايستاده بودند . شكسپير، اليوت ، پل الوار، لوركا ، ريتسوس و ... همه را به نام و چهره مي شناختم و هر كدام به خاطره بيتي در دفترم نوشتند. غلغله اي بود در مرز. در سرزميني كه بين دو مرز بود ادبيات خيمه زده بود و قطار، قطار انسانيت شده بود و تا چشم كار مي كرد واگن بود و آدم . تا چشم كار مي كرد شاعر بود و نويسنده !

من شمردم 1383 واگن ! بيلي مي گفت تعداد واگن ها از دو هزار هم فراتر است . بيلي جوانكي انگليسي بود در قطار ما كه از هفت كشورشرقي ديدن كرده بود و بودايي شده بود و حالا داشت مي رفت به ديدن قونيه !

در كنار تابلوي بزرگي نوشته بودند : ( سرگشتگي انسان ) و در كنارش كامو ايستاده بود و كتاب هايش را تبليغ مي كرد. در كنار تابلوي ( سوالات اساسي انسان از هستي ) ساموئل بكت ايستاده بود و داد مي زد: فقط تا همين امروز با 50 در صد تخفيف ! كنراد هم در كنار تابلوي ( مرثيه ي رنج هاي بشري و تلاش براي بهتر زيستن ) ايستاده بود و با سوبسيدي كه گرفته بود كتاب هايش را با 70 در صد تخفيف مي فروخت! كوندرا در كنار تابلوي ( دغدغه هاي انسان و سرگشتگي هاي فلسفي ) ايستاده بود و داد مي زد: از دم دويست! بعضي نويسندگان هم فقط كتاب هايشان را مفت و مجاني مي داند ! هنري ميلر فقط دلار قبول مي كرد و كنزوبورواوئه فقط ين ژاپن! سيلونه در كنار تابلوي ( عصيان در برابر نظام سرمايه داري ) ايستاده بود و كتاب هايش را مجاني پرت مي كرد براي مسافران قطار!

كارلوس فوئنتس بلند داد مي زد: جريان سيال ذهن و عواطف بشري فقط تا يك هفته به نصف قيمت ...آرونداتي روي با يك لباس هندي اثرش را به حراج گذاشته بود و همه رقم پول قبول مي كرد.ايشي گورو داد مي زد: كنكاش در زواياي روح و سفر به دنياي كودكي با نازلترين قيمت ...خوان رولفو نوآوري در روايت و جدال شخصيت هايش را تبليغ مي كرد و بورخس دنياي اساطيري و كنكاش در تو در تو هاي ذهن را . ماركز در كنار تابلوي سيال ذهن ايستاده بود و تمام كتاب هايش را مسافران واگن قبل از ما خريده بودند! در كنار تابلوي ( پذيرش بين ايمان و كفر ) كازانتاكيس را ديديم و كمي اين سوتر ونه گات و هاينريش بل ايستاده بودند در كنار تابلوي مصائب انسان و جنگ!

بعد رسيديم به جايي كه نوشته بود: به ايستگاه عارفان مدرن و نيمه مدرن خوش آمديد! از ميان عارفان امروزي پائولوكوئيلو ، ساي بابا ‏، اوشو و چند تاي ديگر در ايستگاه نيمه مدرن ها ايستاده بودند و سهروردي و مولانا و شمس و عطار و علاء الدوله سمناني و ... در ايستگاه مدرن ها!

در گوشه اي تابلويي زده بودند كه به چاكراي اول خوش آمديد! شمس گفت اين همان خوان اول ماست كه اينها برداشته اند! گفت اينها همان هفت مرحله ي عرفاني ماست ! بعد ارتباط ما با اوشو برقرار شد ، اوشو مي گفت من تجلي شمس هستم ! اما نمي دانم چرا وقتي شمس آمد هم اوشو محو شد و هم ساي بابا و هم پائو لوكوئيلو !

بعد هم رسيديم به ايستگاه عرفان پرندگان ! نوشته بودند: همه رقم پرنده ي عرفاني زنده و پركنده و سرخ شده موجود است ! ما خروسي را ديديم كه داشت مي رفت به خواستگاري . كبكي كه سرش را كرده بود توي برف! بطي كه داشت وضو مي گرفت تا نماز قضا بخواند ! بلدرچيني كه عرفان هندي ياد گرفته بود. طاووسي كه جوراب ساق كوتاه پوشيده بود! بعد رسيديم به يك دسته لك لك ، و شمس بود كه شروع كرد به خواندن اين بيت مولانا :

عارف مرغانست لك لك ، لك لكش داني ز چيست ؟

ملك لك ، والحمد لك ، والامرلك ، يا مستعان ...

بعد مرغان بال زدند رو به آسمان و ما و قطار را همراه خود به آسمان بردند...

پرويز از اسماعيل پرسيد : اوزالپ يعني چه ؟ ‌قطار رسيده بود به ايستگاه اوزالپ كه آخرش هم نفهميدم به چه معناست. قطار روي زمين راه مي رفت. نفهميدم چه شد آن همه برف آتش گرفته ! آن همه پل صراط ! آن تيغ برهنه و تيز و آن جوي خون ! كجا رفتند آن همه نويسنده و شاعر ! عارفان موبلند و موكوتاه ! اديبان بي مرز... كتاب هاي حراج شده ... شمس ... مولانا ... تنها سوز سرما مانده بود . برايم چاي ريخته بودند در كوپه ي قطار و كاكايي تفال زده بود به مولانا و مي خواند:

 دوش خوابي ديده ام ، خود عاشقان را خواب كو؟

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳

 

 

 

            بيمار تخت 95 امام خميني

         به مناسبت شب هفت دوست شاعرم ابوالفضل سپهر

 

اتفاقي رفته بودم ورامين. مراسمي گرفته بودند براي سيد حسن حسيني و از من هم دعوت كرده بودند كه گفته بودم نمي رسم و نمي آيم اما عصر همان روز كه با سهيل محمودي و اسماعيل اميني و كاكايي و دوستان ديگر مشغول داوري شب هاي شهريور بوديم ‏ بعد از پايان داوري به اصرار سهيل من هم راهي شدم با دوستان به سمت ورامين و جايتان خالي برنامه ي خوبي بود و قيصر هم آمده بود. همان شب از دوستي به نام سروش كريمي شنيدم كه ابوالفضل سپهر در بيمارستان بستري ست و هر دو كليه اش از كار افتاده. شب تلفن كردم به خانه شان كه كسي گوشي را برنداشت. روز بعد باز سروش كريمي بود كه تلفن كرد كه در تخت شماره ي 95 بخش طبي 4 بيمارستان امام خميني...

فضاي بيمارستان بسيار دلتنگ بود. بيمارستان به مرده شباهت مي برد و تازه جلوي در پارچه زده بودند و فوت رييس بيمارستان را تسليت گفته بودند. بيمارستان را شبيه بيمارستان هاي جنگ جهاني دوم كهنه و قديمي و دلگير ديدم و اتاق هايي با تخت هاي زهوار در رفته كه دست كم بايد بيست سال پيش نوسازي مي شدند و نشده بودند. روز پنجشنبه 26 شهريور بود و من  از ظهر رفته بودم به حوزه و دفتر ادبيات مقاومت تا سرهنگي را پيدا كنم ( همان بزرگمردي كه چند سال پيش سپهر را به من معرفي كرده بود) و بعدا يكي دو سفر با هم به اين شهر و آن شهر رفتيم و در شعرخواني هاي سپهر چه حال و هوايي و چه صداقتي موج مي زد و بعدها يكي دو بار شب و گاه نيمه شب به جد و شوخي تلفن هايي زده بود به من و هر بار غزلي و شعري خوانده بود و گاه جوكي و گپ و گفتي زلال و خودماني.

-         غزلت حرف نداشت . ( من گفته بودم به او و او بود كه گفته بود بگذار تو حال خودمان باشيم.)

-     آن روز سرهنگي براي سخنراني رفته بود اروميه و عليرضا كمري رفته بود به مرخصي به شهرشان همدان – اما از بخت خوب من هم حاج آقا  قدمي در دفتر بود و هم عابديني كه اين دو از گل هاي جنگ و از دست اندركاران برنامه ي شبهاي خاطره اند. با همان تعارف اول آماده شدند و رفتيم به بيمارستان . به سراغ تخت شماره ي 95 كه خالي بود و پرستار مي گفت از ساعت 11 او را با ويلچر برده اند براي تصوير برداري . ساعت از 2 بعدازظهر گذشته بود كه رسيديم به ساختمان تصوير برداري و هنوز در گوشه اي بهزاد ( ابوالفضل )  روي ويلچر سرگردان بود. دو مرد از بستگانشان با مادري با چشم هاي گريان بالاي سرش بودند و مادرش مي گفت هيچ كس نيست به دادمان برسد . خودش امام حسين را صدا مي كرد و مي گفت فقط دعا كنيد.. مي گفت سرم دارد گيج مي رود ... مي گفت برويد يك كليه از يك مرده بگيريد خودم پولش را مي دهم ... گفتم چرا خبر نداديد؟ گفت فقط دعا كنيد... گفتم چند روز است ... گفت يك ماه است متوجه شده اند و 8 بار است كه دياليز شده ام ... مادرش مي گفت حتي چشم هايش هم بينايي اش را دارد از دست مي دهد ... چند لوله به گردنش وصل شده بود و به آرامي حرف مي زد و دائما از دعا و امام حسين مي گفت. همانجا تلفن كردم به خبرگزاري مهر كه بياييد و از اين شاعر عاشق انقلاب و دفاع مقدس گزارش بگيريد ... شايد ما تنها كساني از جماعت شاعران و نويسندگان بوديم كه به سراغش رفتيم . دو روز بعد همه چيز تمام شد. در آغازين ساعت هاي روز تولد امام حسين ( ع ) آقا آمد و ابوالفضل را برد . خيلي زودتر از آنكه من و ما بتوانيم كاري كنيم و شاعران متوجه شوند. حتي روز تشييع پيكرش  هم من مسافر بودم در راه بودم كه از دفتر وزارت ارشاد تماس گرفتند كه به نظر شما وزير پيام بدهد يا معاونت فرهنگي ؟ گفتم صد البته اگر وزير پيام بدهد بهتر است . آخر هم نفهميدم پيام داد يا نه . به هر حال چه پيام مي داد و چه نمي داد ابوالفضل رفته بود در اوج گمنامي يي كه خودش مي خواست و از او تنها همين جمله اش در گوشم زنگ مي زند تا هنوز كه : فقط دعا كنيد...

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳