قونيه در قطار

 رو سر بنه به بالين – تنها مرا رها كن

ايستگاه هجدهم ( قسمت های قبلی را در سايت www.louh.com  بخوانيد )

 

شمس به مولانا مي گفت من به قونيه نمي آيم. مريدانت مرا اذيت مي كنند. مولانا گفت : اين دفعه نگران نباش . خودم حواسم هست. هنوز جمله مولانا تمام نشده بود كه قطار توسط مريدان مولانا اشغال شد. سه پسر مولانا هم با مريدان بودند. مولانا يكي از پسرانش را عاق كرده بود و از همه بيشتر بهاء ولد را تحويل مي گرفت. كراخاتون هم سرو كله اش پيدا شد. به مولانا گفتم كه اگر صلاح مي داند كراخاتون برود پيش خانواده من و بيگي و كاكايي تا هم آنها از حضور همسر مولانا فيض ببرند و هم ما در عذاب نباشيم . مولانا گفت: بگذار ببينيم خود حضرت علييه چه مي فرمايند. كراخاتون اجازه خواست برود به كوپه بغل دستي پيش خانم ها.

من به كرا خاتون گفتم كه به خواجه لالاي سمرقندي – پدر – سلام برسان. كراخاتون گفت : شما شاعريد؟ ‌گفتم بله. گفت تركيد؟ گفتم من كه دارم فارسي صحبت مي كنم. بعد پرسيد كه زنده ام يا مرده و متعلق به كدام قرن! مولانا به تركي يك چيزهايي به كراخاتون گفت كه من نفهميدم. يحتمل در باره من بود.

بعد با مولانا صحبت مريدان شد . پيشنهاد كردم كه به همه شان بورس تحصيلي بدهند بروند خارج درس بخوانند. شمس و مولانا استقبال كردند. بنا شد يك نامه اي بنويسيم به رييس جمهور ايران و يك نامه هم به نخست وزير تركيه و درخواستمان را مكتوب كنيم.از رشته كامپيوتر گرفته تا فيزيك اتمي و هسته اي . و چند تايي هم ترجيح دادند بروند رشته هايي مثل اينترنت  بخوانند اما همه شرط كردند كه همچنان مريد بمانند. بعد به درخواست مريدان و جمعي از شاعران زنده بنا شد يكبار فيلم مراسم تشييع مولانا براي همه نمايش داده شود. قطار تبديل به سالن سينما شد.

بعد فرشته مرگ آمد. چه قيافه زيبا و جذابي داشت. تصوير فرشته مرگ يا همان عزراييل به شكل  سياه و سفيد رويت شد. هنوز مولانا در بستر بود. بهاء ولد گريه مي كرد و نمي رفت بگيرد بخوابد . مولانا شروع كرد با همان حال بد به خواندن اين غزل :‌

 

رو سر بنه به بالين – تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

 

همين جا بود كه صداي گريه دسته جمعي مريدان بلند شد.  از قرار معلوم لحظه مرگ مولانا فيلمش موجود نبود. اما روز تشييع جنازه بود. همه اهل قونيه آمده بودند. از بزرگ و كوچك و پير و جوان. همه گريان ريخته بودند در كوچه ها. از مسيحي گرفته تا يهود و گبر و از رومي گرفته تا ترك و عرب و فارس. و هر كدام كتاب خود را آورده بودند و مشغول خواندن دعا بودند. بعد معين الدين پروانه رويت شد. داشت به راهبان و كشيشان يهودي و مسيحي مي گفت فوت مولانا چه ارتباطي به شما دارد؟ و آن ها پاسخ مي دادند كه ما حقيقت موسي و عيسي را از زبان او مي شنيديم.

بعد اين تكه از فيلم شعرخواني مولانا آمد كه مي خواند :

 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد

جنازه ام چو بديدي مگو وداع ... وداع ...

 

بعد قاضي سراج الدين پيدايش شد و شروع كرد بر سر تربت مولانا  به گريه زاري و اين بيت ها را خواندن :

 

كاش آن روز كه در پاي تو شد خار اجل

دست گيتي بزدي تيغ هلاكم بر سر...

 

در يك گوشه اي از فيلم شمس رويت شد. تغيير قيافه داده بود. كسي او را نمي شناخت. اين بار شمس در جامه غير مسلمانان آمده بود به مراسم تشييع مولانا و هيچ كس به او شك نكرده بود. اما هنوز دل مسلماني داشت و ايمانش محكم تر شده بود و همچنان مي گفت: من با محمد ( ص ) جز به طريق برادري نمي زيم.

درست در اين لحظات مرگ بود كه مولانا از درون گور برخاست و شروع به خواندن كرد. من مانده بودم كه اين فيلم است يا حقيقت. جلوه هاي ويژه در اين قسمت عالي بود. رنگ آميزي مرگ . و شعرخواني مولانا با صدايي رسا كه انگار از بهشت شنيده مي شد :

 

از جمادي مردم و نامي شدم

وز نما مردم به حيوان بر زدم

مردم از حيواني و آدم شدم

پس چه ترسم كي ز مردن كم شدم

حمله ديگر بميرم از بشر

تا برآرم از ملايك پر و سر

وز ملك هم بايدم جستن ز جو

كل شي ء هالك الا وجهه...

 

بعد ميان همين گريه و ماتم يك دفعه به وصيت مولانا گروه دف زنان و رباب نوازان وارد شدند و مي خواندند:

 

ميا بي دف به گور من برادر

كه در بزم خدا غمگين نشايد ...

 

ميان زنده ها و مرده ها جر و بحث شده بود كه مرگ بهتر است يا زندگي. مثل انشاء علم بهتر است يا ثروت؟ و جالب اين كه هيچ كدام از مرده ها حاضر نبودند جايشان را با زنده ها عوض كنند . اما از زنده ها من حاضر بودم براي يك شبانه روز نقشم را عوض كنم كه طالبش پيدا نشد. شمس مي خواست اين لطف را در حق من بكند اما ترسيد كه در مرگ هم قالب تهي كنم. نفهميدم يعني چه اما از خيرش گذشتم.

يازده جوان بودند و داشتند تفريحي مي رفتند به استانبول. سر و صدايشان هم مراسم مولانا را به هم زد و هم مرا از دنياي هشتصد سال پيش پرتاب كرد به دنياي ماهواره و اينترنت. نفهميدم اين جوانان شايد از همان گروه مريدان بودند كه بورس تحصيلي گرفته بودند. اما سر و صدايشان و مخصوصا شيشه اي كه يكي از آنها دست گرفته بود خبر از آن مي داد كه اين جماعت با چيز ديگري گرمند. رحماندوست يك بسته آجيل تعارفشان كرد و با احترام با آنها رفتار كرد. خجالت كشيدند و رفتند. به رحماندوست گفتم صداي دف نشنيدي؟

گفت چرا ! صداي تق تق قطار خودش دف است ! گفتم نه . منظورم صداي رباب و دف واقعي است. گفت اين جوان ها را اگر تحويل بگيري و احترام كني از راه بدر نمي شوند. بعد پلكم دوباره سنگين شد. نمي دانم خواب بودم يا خودم را زده بودم به خواب تا ببينم شمس و مولانا چه مي كنند. مولانا و شمس داشتند دو نسخه از شعرهاي به زبان روسي را مي خواندند. تعجب كرده بودم كه شمس و مولانا از كجا روسي ياد گرفته اند. نام شعر ( پراروك ) بود . يعني پيامبر. يك دفعه دو شاعر جوان با لباس هاي روسي قديم و با شنل بلند شبيه ناپلئون وارد كوپه ما شدند. يكي شان را شناختم. پوشكين بود. مولانا به شمس گفت تو شعرهاي پوشكين را ترجمه كن . خود مولانا هم شروع كرد به خواندن نسخه روسي شعرهاي آن شاعر جوانتر كه لرمانتوف بود. شعر در مدح پيامبر بود. يك جا چشم به عقاب ماده اي تشبيه شده بود. مولانا به شمس گفت  مي داني كه برايش پاپوش درست كردند. كسي اصلا به همسر پوشكين نظر نداشت! تزار اين كار را كرد تا از شر پوشكين راحت شود. مي گفت پوشكين در شعرهايش به ظلم تزار اعتراض كرده بود. شمس گفت در قفقاز لرمانتوف اصلا نتوانست شليك كند . تير به آسمان شليك شد. گفت هميشه شاعران در دوئل بازنده اند. شاعران فقط بلدند قلم به دست بگيرند. از حرف هاي پوشكين فقط ( وليكي پاات ) را فهميدم. به مولانا مي گفت شاعر بزرگ. حرفهاي لرمانتوف را اصلا نفهميدم . خيلي تند حرف مي زد. فكر كنم قسم مي خورد به چيزي . مدام تكرار مي كرد قسم خوردن را. بعد نفهميدم كي رفتند . خوابم برد. بيدار كه شدم مولانا بود. شمس نبود.

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۳

 

ياران سلام !

ايام شهادت مولاعلی (ع ) را با اين دوبيتی به شما تسليت می گويم.

شب تاريک و نخلستون و غربت

دوکيسه نون و يه کاسه محبت

سحر محراب با شمشير می گفت

چه کردی با علی ای بی مروت ؟

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳

 

 

دوستان سلام ! دو تا دوست شاعر شمالی من مهرداد عارفانی و تيرداد نصری که از ياران خوب حلقه صفحه بشنوازنی بودند حالا چند سالی ست که رفته اند به فرنگستان. امروز مهرداد از بروکسل برای بار دوم يادداشتی گذاشته بود . رفتم به سايتش به آدرس www.jazma.org و شعرها و ترجمه های خوبی از او خواندم. بد نيست دوستان به سايت اين شاعر خوب هم لينک بدهند. ديگر اين که يکی دو هفته ای بود که سراغ به روز کردن وبلاگ نرفته بودم و همين حالا که داشتم کليد می انداختم تا در اين خونه رو باز کنم اين بيت آمد به ذهنم :

شاعرا تازه نمی شن نازنين - بذا وبلاگاشونو تازه کنن

يا سراغ کنتورا رو بگيرن يا کامنتاشونو اندازه کنن

از شما چه پنهان اين روزا کنار غزل و ترانه برگشتم به حال و هوای دوبيتی ها و ترانه های محلی و عاشقانه.ادامه همون دوبيتی های سال های ۶۵ به بعد. راستش اين دوبيتی ها قدر يک دفترن که شايد يک روزی يک گوشه ای چاپش کردم. به هر حال شب قدر هر کسی يه جور بايد بگذره. فعلا چند تا از اين دوبيتی ها تقديمتون  می کنم.

 

يکی دل داشتم دادم به دلدار

خداوندا دل ما رو نگهدار

به مکتب رفتم و درسم همين شد :

اول يار و دوم يار و سوم يار

****

برای ياکريمات دونه می شم

برا زلفای بلندت شونه می شم

ديگه ابروپرونی هاتو بس کن

نمی بينی دارم ديوونه می شم؟

****

دلت پر قيل و قاله ، بيگ ممد!

چگورت در چه حاله ،‌بيگ ممد ؟

بزن خرج دو ماهت با خود من

بزن نونت حلاله بيگ ممد!

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳