قونيه در قطار. ايستگاه نوزدهم
تو مبين برون ديده كه جهان درون ديده‌ست


قطار ايراني از مرز گذشته بود. لكوموتيو رانان و خدمه عوض شده بودند. هوا سرد شده بود. ما مي‌لرزيديم. در چند ايستگاه پس از ايستگاه مرزي سيستم گرمايي قطار را خاموش كرده بودند. يحتمل مي‌خواستند در مصرف سوخت صرفه‌جويي كنند. دروغ و راستش با راوي غير سني‌اش. مي‌گفتند چند ايستگاه بعد قطار به درياچه وان مي‌رسد و بايد از قطار پياده شويم و سوار كشتي شويم و چند ساعتي سفر با كشتي و طي كردن طول درياچه و الباقي سفر با قطار تركيه. سرماي بيرون بدجوري درز كرده بود به درون و ريخته بود به جانمان و سر و صداي همه را در آورده بود. تازه فهميدم كه مولانا و شمس هم جيم شده‌اند از سرما! فهميدم كه مولانا و شمس در حالت گرماي مطبوع درون كوپه باز مي‌گردند! در همين فكرها بودم و مي‌لرزيدم و بي‌اختيار اين بيت بر زبانم جاري شد:
اين نه منم‏، نه من منم، اين عضلات گردنم
يخ زده‌ام براي من آتشي آور اي صنم...
همين‌طور كه اين بيت‌ها را مي‌خواندم به بالا و پايين مي‌پريدم! كاكايي مي‌گفت: «يحتمل مولانا هم در سرماي قونيه و برف آن‌جا به خاطر گرم شدن، بالا و پايين مي‌پريده و اين وزن‌هاي سماعي و شعرهاي سماعي براي گرم شدن بوده!» پر بي‌جا نمي‌گفت. از بخت بدمان چاي هم تمام شده بود و رستوران هم آب جوش و چاي نداشت. از همه بدتر مولانا و شمس هم غيبشان زده بود. كمي بعد كه پيدايشان شد گفتند كه در همين‌جا بوده‌اند و از دست ما به خاطر بيتِ (...اين عضلات گردنم...) چقدر خنديده‌اند. گفتم: «شما كجا بوديد؟» گفتند: «درون ديده!» و بعد شمس اين بيت را خواند:
تو مبين برون ديده كه جهان درون ديده‌ست
چو تو ديده را ببندي ز جهان جهان نماند
بعد جناب موسيو آندره ژيد پيدايش شد. دفتر مرا برداشت و به قول جلال به فنارسه در آن چيزي نوشت كه نفهميدم. مولانا برايم ترجمه كرد؛ زيبايي در نگاه توست، نه در آنچه مي‌نگري!
بعد مولانا برايم اين بيت را خواند:
پشت جهان ديده‌اي، روي جهان را ببين
پشت به خود كن كه تا روي نمايد جهان
بعد هم من اين بيت را خواندم از نمي‌دانم كي:
شايد آن روي جهان بهتر از اين رو باشد
پشت اين آينه بر جانب ما افتاده‌ست!
در حين خواندن اين بيت و درست در اول كلمه(آيينه) سوز سرما دوباره به جانم ريخت و لبان دنيايي‌ام جنبيدن گرفت و پرويز بيگي در حيرت مانده بود كه مقصود من از عبارت (آيينه بر جانب ما افتاده‌ست) چيست؟ شمس و مولانا باز تا اطلاع ثانوي رفتند به آنسوي آينه، اما شمس مي‌گفت كه تمام بيت را شنيده. كاكايي ته فلاسك چاي را آن‌قدر چلاند تا نيم استكان نور شد و سركشيدم. بعد هم هانري كربن پيدايش شد، همراه با حضرت علامه طباطبايي كه ديدنش مرا به ياد شمس مي‌انداخت! علامه اين بيت را مي‌خواند:
پرستش به مستي‌ست در كيش مهر
برونند زين حلقه هشيارها...
هانري كربن داشت براي مولانا توضيح مي‌داد كه علامه پشت هستي را به من نشان داد.
قرار شد به اتفاق مولانا و شمس و علامه و آندره ژيد و هانري كربن سفري به پشت هستي كنيم. بايد از آيينه مي‌گذشتيم. از آينه همه گذشتند جز من!
ساعد نگاهي به پيشاني‌ام كرد و گفت: «نمي گذرد!»
من بي‌اختيار ياد اين بيت مولانا افتادم:
رستيم از خوف و بلا، من از كجا؟ عشق از كجا؟
اي خاك بر شرم و حيا، هنگام پيشاني‌ست اين...
دوباره به پيشاني ام نگاه كرد و گفت : نمي گذرد!
من برگشته بودم به عالم خاكي. در قطاري كه مي‌رفت به استانبول. در هوايي كه سرمايش ريخته بود در جانم. ساعد نگاه به چشم‌ها و پيشاني‌ها مي‌كرد و چيزهايي مي‌گفت كه بيشترش راست بود. اما به پيشاني من نگاه كرد و گفت: «نمي‌گذرد.» نتوانست خطوط را بخواند. من مانده بودم اين سوي آيينه! ساعد به گمانم بو برده بود كه آن‌سوي آيينه چه خبر است. زني گذشت با كلاه احمد شاه مسعودي. زني گذشت كه مي‌گفتند فال قهوه مي‌گيرد. قطار شده بود شبيه اتوبوس‌هاي سي چهل سال پيش كه فال‌گير و پهلوان و معركه‌گير در راهروهايش بساط پهن مي‌كردند و معركه مي‌گرفتند! فهميدم در قطارم. مولانا همين سر شب به من گفته بود كه به واقعيت بيشتر فكر كن. اما بزرگترين واقعيت سرمايي بود كه افتاده بود به جانمان. قطار ايراني داشت به آخر خط مي‌رسيد. به ساحل درياچه وان. بايد پياده مي‌شديم. عبدالملكيان مي‌گفت ما به شيوه‌ي اسراي كربلا سفر مي‌كنيم. در آن برف و سوز و سرماي جان‌فرسا كه پاهايمان تا زانو در برف فرو رفته بود، ناگهان چشمم به شمس و مولانا افتاد و به قطاري از شاعران كه از پشت سرشان مي‌آمدند. همه برهنه پا در برف! شمس كودكي را بر شانه گرفته بود و مولانا بار پيرزني را بر دوش كشيده بود. شمس مي‌گفت: «من يار درماندگانم.» نگاه كردم در انتهاي صف شاعران پيري روشن‌دل مي‌آمد و چنگ مي‌نواخت و از بوي جوي موليان مي‌خواند. مي‌گفت: «چنگ عصاي من است!» حافظ را از كشتي هراسي نبود. همه سوار شدند و من آخرين نفري بودم كه به كشتي تايتانيك! وارد مي‌شدم. درون كشتي اما گرم بود. به كشتي كه وارد شدم دور تا دور شاعران تمام قرون نشسته بودند. روبرويم اخوان، شاملو، فروغ، نيما، سپهري، پروين، ملك‌الشعراي بهار، فرخي يزدي و... نشسته بودند. آن سوتر شاعران سبك بازگشت، آن طرف‌تر شاعران مكتب بيدل و ميرزا صائب، آن سوتر شاعران وقوع و شهر آشوب، عراقي‌ها و خراساني‌ها ، همه و همه جمع بودند در كشتي‌يي كه من به آن نام تايتانيك داده بودم. ما شاعران معاصر در وسط كشتي نشستيم. مثل اسيران كربلا. با چشم‌هاي خوابزده و حيران.
درون كشتي چاي بود و گرما بود. رحماندوست برايمان سفارش چاي داد. يك دفعه جاي اخوان و فروغ و سهراب خالي شد و يك گروه اركستر با چند جوانك ويولون زن جايشان را پر كردند. بيوك ملكي گفت: «بيا برويم به عرشه كشتي هوايي بخوريم.» پيشنهاد بدي نبود. ساعت حدود دوازده و نيم‌شب به وقت تهران بود. رفتيم روي عرشه. دانه‌هاي كوچك برف مي‌ريخت روي صورتمان و چاي داغ چه مزه‌اي مي‌داد در آن نيمه شب، در عرشه كشتي تايتانيك!


بخشهاي پيشين:

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳