برايت چشم هاي زرقاء را آورده ام...

 

ايستگاه بيست و هفتم

 

قونيه در قطار

 

در قطار زني كرد مي گذشت. با دختر بچه اي كوچك . مسافر كجا بودند ؟ نمي دانم. مولانا همسرش را فرستاد به كمك زن. شايد گوهر خاتون اصلا به خاطر كمك به اين زن آمده بود . شمس مي گفت من يار تنهايانم. مي گفت من مولانا را تنها يافتم و حالا حكايت اين زن كرد در قطار – با آن دختربچه ي خردسال - مرا نگران كرده بود . بخصوص كه جوانكي كه نمي شناختمش  - گاه و بيگاه بر سر راه زن كرد سبز مي شد. گوهر خاتون رفت و زن كرد را به كوپه ي ما آورد. من و مولانا و شمس رفتيم بيرون و ايستاديم از پشت پنجره و برف هاي زمستاني تركيه را تماشا كرديم. روبروي ما كردستان عراق و تركيه بود. و پيدا شدن اين زن كرد در قطار ما را برده بود به سرزمين كردستان. ما وارد كردستان شده بوديم و جماعت كردها دور تا دور ما چرخ مي زدند و با دستمال هاي رنگارنگ مي رقصيدند. شادمان بودند. گوهر خاتون كه آمد به سمت ما دوباره برگشتيم به قطار . بيگي كه آمد طرف من. مولانا و شمس و گوهر خاتون هم غيبشان زد. اما زن كرد را مي ديدم با دختركي كه مي گذرند. بيگي كه  رفت مولانا دوباره پيدايش شد. از قول همسرش مي گفت كه زن كرد - تاجر كوچكي ست كه روزگار و زندگي ناچارش كرده است تا در تمام فصل به استانبول برود و از حراجي روزگار خرده اجناسي بخرد و با زگردد و چرخ شكسته ي زندگاني را بچرخاند. بعد قيافه ي مردي كرد را ديديم . عليل بود مرد و زن بار زندگي  او و چهار فرزند ش را مي كشيد و گوهر خاتون آمده بود به ياري و دلداري زن. در يك آن خواستم به زن كرد نگاه كنم . قطار وارد تونل شد و تاريكي همه جا را فرا گرفت. از چشم هاي زن  به ناگاه دو شاعر كرد بيرون آمدند. زن كرد نامش عنبرخاتون بود. شاعر نخست به ناگهان از درون قلبش بلندگويي بيرون كشيد و خواند:

موجي بودم پيشاپيش تمام خيزابها

هستي ام را بر كف دست نهادم و

در صور مرگ جاري شدم

خيال مي كردم اگر دلم را بلندگويي كنم و

شعري درآن بخوانم

و بانگ مرگ را جار بزنم

نه تنها كرانه – بل درختانش نيز –

در بستر شادباشي سبز

غرق در برگ هاي نيلگونم مي كنند و

عطر بهاران به سينه ام سرازير خواهد شد...

نه برگ را نمي خواهم

شادباش و عطر بهاران را نيز

اگر چراغ ها هم روشن شدند

من از شادماني گريه خواهم كرد...

شاعر كرد را شناختم. انورقادر بود. گفتم فكر مي كردم عبدالله پشيو بيايد با شيركو. انور قادر گفت : من آمدم و شيركو. عبدالله هم سلام رساند. مولانا گفت : چه خوب مردماني هستند اين كردها. شمس گفت: در قونيه چقدر خوب مي چرخيدند دراويش كرد. بعد صلاح الدين ايوبي و لشكريانش آمدند دور تا دور قطار و شروع به چرخيدن كردند و قطار همچنان مي چرخيد و مي رفت. ما با لشكريان صلاح الدين رفتيم تا حلب و از آنجا تا قدس . صلاح الدين  شمشير كشيد و پرچم ستاره هاي شش پر را از جا درآورد. صهيونيست ها ريختند دور و برمان و با انواع و اقسام سلاح هاي سبك و سنگين ما را  محاصره کردند. صلاح الدين اما با شمشيرش تانك هاي آنان را دو تكه مي كرد. بعد رفتيم به كوچه هاي حلبچه. مولانا گريه اش گرفته بود و شمس داشت با آواز بلند اين شعر را مي خواند:

كجاييد اي شهيدان خدايي...

ناگهان علي معلم هم پيدايش شد و مي گفت: اين حادثه حلبچه ازدردناك ترين حادثه هاي هستي ست. بعد تصوير مادري را نشان دادند كه مجبور بود خودش را روي بچه اش بيندازد تا خودش و بچه اش زودتر راحت شوند. صدام هم تا آمد صلاح الدين شمشير كشيد و سردار قادسيه را فراري دادند. بعد لشكريان يزيد و ابن سعد را ديديم كه كاروان اسيران كربلا را از اين منطقه عبور مي دادند. مردم موصل شورش كرده بودند و به حمايت از كاروان اسيران – سنگ بر سر لشكريان ابن سعد مي ريختند. تازه من متوجه شدم كه چرا شمس شعر كجاييد اي شهيدان خدايي را مي خواند.

برگشتيم به قطار . شيركو بيكس آمده بود و در كوپه منتظر ما نشسته بود. مي گفت بعد از انور قادر نوبت من بود كه شعر بخوانم. فكر كردم كه الان شعر سوتماكش را مي خواند. به شمس گفتم سوتماك يعني چه ؟ گفت يعني كشتزار سوخته. فهميدم كه جز تركي و فارسي – كردي هم مي داند. اما مي گفت كه با افتخار فارسي سخن مي گويد و تركي و كردي را هم دوست دارد. اين بار شيركو شروع كرد به شعرخواندن وقطار دوباره وارد تونل شد:

در زير زمين خفه كننده ي اين روح پاره پاره ام

ساعات غربتم

واگن ها به هم بسته شده اند

هر روز در ايستگاه انتظار

در ايستگاه بدرود

مي آيند و مي روند

مي روند و مي آيند

و درهاي بي قرارشان – هستي ام – را باز وبسته مي كنند

يك زخمم پياده مي شود

صد زخمم سوار

چه تونل بي انتهايي ست غربت

به كجايم مي برد

به كجايم مي برد كه اينچنين چراغ چشمانم سوسو مي زند

با اين همه

او مي بردم

مي بردم

مي بردم

قطار از تونل كه بيرون آمد – نه انورقادر ماند و نه شيركو و نه شمس و نه مولانا . زن كرد و دختربچه اش هم رفته بودند به كوپه ي خودشان. من نگاه كردم از كوپه به بيرون. به كاكايي گفتم زرقاء يمامه را مي شناسي؟ گفت كه زني ست در افسانه هاي عرب. كه تا چند روز راه را به چشم مي ديده و در جنگ ها نقش ديده بان را داشته است. گفتم نمي دانم چرا ياد شعري از خودم افتادم به نام  زرقاء . زرقاء شعر من روزي از ايران به كردستان عراق نگريسته بود و براي زنبق های كبود شعري گفته بودم  :

افقي مرده مي بينم و كبوتري حيران

زرقاء ! دگر چه مي بيني ؟

-         كوه را گرگ مي بينم و

 زمانه را دشنه ي دزد...

عنكبوتي ديوانه مي بينم

آتش مي تند براي صيد عقاب!

ني  لبك خورشيد را شكسته مي بينم ....

زرقاء ! دگر چه مي بيني ؟

-         اشك هاي خودم را مي بينم.

در همين جاها بود كه سميح القاسم شاعر فلسطيني آمد و اين شعر را از من گرفت و رفت. ياد بيدج به خير. همين شعر با ترجمه او را داديم به سميح و سميح چقدر خوشش آمده بود. بعد بيدج هم پيدايش شد و گفت:

مولانا و شمس را بردار - برويم به سليمانيه. نفهميدم موسي از كجا مي دانست كه تا همين چند لحظه پيش قطار پر بود از شاعران كرد . و از کجا فهميده بود كه مولانا و شمس هم همين دور و برهايند.

در يك آن متوجه شدم كه در ميان چهل قلندر اين قطار- نام موسي بيدج نبوده است . پرسيدم اينجا چه مي كني ؟ گفت : برايت چشم هاي زرقاء را آورده ام.    

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤

 

هديه گرمسار

علي معلم‌دامغاني
متن سخن‌راني علي معلم در جلسه شعر و رسانه درباره تركيب بند "با كاروان نيزه" سروده‌ي علي‌رضا قزوه(اسفند 1383)
بشر امروز، به اسطوره نياز دارد، ولي بالاتر از اسطوره، اسوه‌ها هستند. تاريخ اسوه‌ها طولاني‌ست،‌ ولي در دست ما، چيز زيادي نمانده است. چون تاريخ، مخدوش شده است. و اين بهره از تاريخ، كه اسوه‌هاي ما به حساب مي‌آيند، بيش‌تر به دليل نزديكي به زمانِ ما قابل قبول هستند. وگرنه در زمان‌هاي دور، مثلاً در تاريخ ابراهيم و موسي و عيسي نيز فراوان تحريف و دروغ را شاهديم. به عنوان مثال در برخي از تاريخ‌ها و كتب مقدس، شاهديم كه يعقوب و عيسو، كه دو برادرند - دو برادري كه هر دو از پيامبران و اولياء به حساب مي‌آيند- ‌در مسئله پيامبري و جانشيني پدر نيز با خيانت و دسيسه به اين مقام مي‌رسند. پدرشان كه كور است از پسر بزرگ – عيسو – مي‌خواهد كه به صحرا برود و آهويي شكار كند تا او قدرت پيدا كند كه فرزندش را متبرك كند. وقتي عيسو به صحرا مي‌رود، برادر ديگر ِ او با همدستي مادر، ‌زيركي به خرج مي‌دهد و پيش‌قدم مي‌شود تا به وسيله پدري كه كور است، متبرك شود. آن‌ها پدر را فريب مي‌دهند و بزغاله‌اي را مي‌كشند تا به جاي آهو به پدر بخورانند و يعقوب مي‌گويد كه برادرم بدني پر مو دارد و پدر، مرا لمس مي‌كند و خواهد شناخت. مادر مي‌گويد كه از پوست همين بزغاله استفاده مي‌كنيم تا پدرت دچار اشتباه شود! و تصور كند كه تو عيسو هستي،‌ نه يعقوب. بدين ترتيب، يعقوب پيش از عيسو متبرك مي‌شود. چون عيسو باز مي‌گردد، در مي‌يابد كه به او خيانت شده است و مي‌خواهد ماجراي هابيل و قابيل را تكرار كند. مي‌گويد كه من يعقوب را خواهم كشت. يعقوب مي‌گريزد، گريزي شگفت، كه در كتاب مقدس شرح آن آمده است و منجر به آن مي‌شود كه يعقوب، اسرائيل شود. "اسرا" حركت كردن در شب را گويند و "ئيل" هم يكي از نام‌هاي خداوند تعالي‌ست. در آن شب يعقوب در جايي – در بين راه – سر بر زمين مي‌گذارد و مي‌بيند كه فرشتگان از آسمان فرود مي‌آيند. فردا آن محيط را كه محل نزول فرشتگان بوده است، حصار مي‌كشد و به عنوان يكي از جاهاي مقدس و خانه‌ي خدا نام‌گذاري مي‌كند و خودش از آن شب "اسرائيل" ناميده مي‌شود. يعني كسي كه در شب، و در سير، خدا را ملاقات كرد. مي‌بينيم كه واقعه و رويدادهايي از اين دست، اگر در گذشته‌ي بسي دور اتفاق نيفتاده بودند و دچار تحريف نمي‌شدند، ما از اسطوره‌ها بي‌نياز بوديم. اين مقدمه مختصر را عرض كردم تا بگويم كه در واقعه‌ي بزرگي چون عاشورا، ما با واقعيت و حقيقتي روشن روبروييم و حضرت زينب كبري(س) و اسراي كربلا و ستايشگران اهل بيت، نگذاشتند تا بر روي آن حقيقت شگفت، گرد نسيان و فراموشي بنشيند و ما با اسوه‌هايي بزرگ روبروييم كه نياز بشريت امروز را كاملا پاسخگوست.
تركيب بندي پيش روي من است از شاعر خوب معاصر، شاعر توان‌مند روزگارمان آقاي علي‌رضا قزوه.
ما گاه بر گذشته‌ي خود تأسف مي‌خوريم، و وقتي با دوستان هنرمند و شاعرمان، دور هم جمع مي‌شويم و از ستم‌هايي كه بر هنر و شعر و قصه و موسيقي و هنرهاي تجسمي اين روزگار رفته است، حرف مي‌زنيم، به اين نتيجه مي‌رسيم كه در كنار ستمي كه مثلاً دانشگاه تهران به شعر انقلاب كرده است و آن را جدي نگرفته است و وارد كتاب‌ها نكرده است و رساله و تز در موردش ننوشته است و در شكل كلاسيك آن را تعليم نداده است، ‌خودمان نيز مقصريم و از يكديگر حمايت جديي نكرده‌ايم. در حالي كه مثلا شعر انقلاب، كم از شعر مشروطه نبوده و نيست. مرحوم ميرزاده‌ي عشقي و عارف قزويني و بهار بزرگ را همه به عنوان شاعران سياسي و منشاء انديشه مي‌شناسيم و سهم تقليد آنان از گذشته را نيز مي‌دانيم. بچه‌هاي انقلاب هم پيش شما باليدند و بزرگ شدند و نمونه‌ي كارهايشان را هم ديده‌ايد و مي‌دانيد كه در هنر و شهر، اسلوب و سبك تازه داشته‌اند. در هنر و شعر اينان اگر بازكاوي و دقت بشود، اي بسا كه بر شعرا و ادبا و هنرمندان مشروطيت، ترجيح داشته باشند، ولي دانشگاه تهران اين را ناديده مي‌گيرد. به هر حال ادبيات و هنر انقلاب، مظلوم واقع شد، نه به خاطر خصومت بسياري با خود انقلاب، بلكه به نظر من، مهم‌ترين مسئله‌اش اين بود كه بچه‌هاي انقلاب از يكديگر حمايت جدي نكردند و همديگر را در نيافتند و نقادي سازنده در مورد هم نداشتند و اگر داشتند، ناچيز بود. ايراد و تنقيدش از صرافي و نقادي عارفانه‌اش بيش‌تر بود.
قزوه، شاعر يگانه‌ي سرزمين خودش است. او را بايد متعلق به منطقه‌ي خراسان بزرگ دانست. خراساني كه امروز يك بخش كوچكي از آن را متأسفانه به سه استان تقسيم كرده‌اند و هيچ بعيد نيست كه فردا همين را هم باز تقسيم كنند! در حالي كه روزي از دروازه‌ي ري و خراسان – كه همين گرمسار امروزي و خاستگاه شاعر ما قزوه است – تا آن سوي جيحون، خراسان بزرگ ناميده مي‌شد. گرمسار، سرزميني‌ست در آستانه‌ي كوه و كوير، و متعلق به دوره‌هاي باستاني. در دوره‌هاي قديم، نرسيده به اين شهرو بعد از ايوانكي، در ميان كوه‌هاي سردره دروازه‌ي ري و خراسان واقع شده بود. اين جاده در مسير جاده‌ي ابريشم واقع شده بود و گرمسار در واقع، ميانه‌ي خراسان و عراق به حساب مي‌آيد. و آن كه در اين جا متولد مي‌شود، انديشه‌هاي دور و دراز، از كنفوسيوس گرفته تا بزرگان يونان را داراست. زيرا اين جاده تنها جاده‌ي تجارت ابريشم و ادويه و كالا و صنايع دستي نبود، ‌جاده‌ي فرهنگ و عبور انديشه‌ها نيز بود. بسياري معتقدند كه فردوسي بزرگ نيز، در اثر شگفت خود – شاهنامه – به ايلياد و اديسه نيز نظر داشته است. استدلال آن‌ها اين است كه اسكندر مقدوني، وقتي به اين سامان آمد، دو كتاب را از خود دور نمي‌كرد، ‌يكي حماسه‌هاي هومر بود و ديگري بخشي از انديشه‌هاي ارسطو – كه كتاب درسي او به حساب مي‌آمد- و اين كتاب‌ها به خراسان هم برده شد و سلسله‌هاي سلوكيه و اشكانيان – كه دوستدار قوم هلن و يونانيان بودند- نيز در ترويج اين فرهنگ كوشيدند. اما اين كه فردوسي از اين آثار برداشت كرده باشد، لازم مي‌آيد كه مهابهارات هم به نوعي به انديشه‌ي يوناني تعلق داشته باشد. و بسياري از اساطير و قصه‌هاي پهلواني دنيا به قوم يوناني مربوط شود و باور اين نكته، مقداري ستم‌كارانه است. چرا كه خود يونان قديم، چهره‌اي‌ست از بابل – يعني سرزمين گيلگمش- و مي‌بينيم كه اين آينه باز، ‌شرق را باز مي‌تاباند و اين دور هم‌چنان ادامه دارد. و بگذار اين بحث را رها كنيم.
گرمسار در اين سال‌هاي آخر،‌ علي‌رضاي قزوه را به ايران هديه كرد. قزوه، قريحه‌ي طبيعي و ذوق ذاتي پرورش يافته‌ي مردم كوير را داراست. مردمي كه از هوشياري خاصي برخوردارند. اين را نمي‌گويم به دليل اين‌كه من هم مدتي در آن ديار و در كوير زيسته‌ام. او از مكتب مردم چيزهاي زيادي ياد گرفته است. به عنوان مثال اطلاعات آييني و مردم شناسي و اعتقادات ديني‌اش در حدي‌ست كه مي‌تواند اين قصه را ارزيابي و تفسير و تأويل كند. قزوه با چنين پشتوانه‌اي، يكي از شعراي آييني كشور ماست. پيش از قزوه و پيش از انقلاب، شعر آييني در دست مردم كوچه و بازار بود و صرفا شاعران درجه دوم و سوم و گاهي شاعري فرهيخته و نامي به شعر آييني مي‌پرداخت. ما در گذشته‌هاي دور مثلاً قوامي رازي را داريم كه شعر مذهبي مي‌گفته، وليكن اين ديوان او و اين شما! تنها در دو، سه قصيده‌اي و در ابياتي كه مدح ممدوح را گفته، يك ذكر و يادي هم پيرامون اين مسئله آورده! حالا شايد به قول بعضي، قصايد آنچناني اين شاعر نابود شده باشد. مثل قصايد كسايي مروزي و كساني كه در خراسان،‌ اولين‌بار در قالب قصيده و مثنوي، همه‌ي كربلا را به زبان سخته‌ي خراساني قديم سرودند، اما امروز چيزي در دست ما نيست. ما اين اواخر، پهلوان‌ترين مردي را كه در اين عرصه داشتيم،‌ مرحوم صغير اصفهاني بود. و گنجينه الاسرار عمان ساماني نيز يك چيز كمياب و ناب و يك اتفاق و استثناست. بعد از او هم برخي مثل مرحوم صفي و ديگران خواستند تا اين كار را به شكل كلاسيك و منظم درآورند كه موفق نشدند. قزوه در زمينه‌ي شعر آييني، دو، سه نوع كار شعر كرده است. غزل سروده، قصيده گفته، و در نوحه‌سرايي هم به طور جدي كار كرده است و با موسيقي مرثيه و شعر و كلمات مناسب اين فرهنگ هم كارهاي موفقي ارائه كرده است كه از زبان بسياري از ستايشگران و نوحه خوانان اهل بيت آثارش را شنيده ايم. مثل اين غزل شگفت؛
ابتداي كربلا مدينه نيست، ابتداي كربلا غدير بود
ابرهاي خونفشان نينوا، اشك‌هاي حضرت امير بود...
كربلا به اصل خود رسيدن است، هر چه مي‌روم به خود نمي‌رسم
چشم تا به هم زدم چه دور شد، تا به خويش آمدم چه دير بود
و فرقي هم نمي كرد اگر مي‌گفت؛
مكه ابتداي كربلا نبود...
به دو دليل. يكي اصالت مكه و ديگر اين كه پيامبر اگر چه در مدينه است، اما مكي مي‌انديشد و اصل اسلام از مكه برخاسته است.
يكي از كارهاي ارزشمند قزوه، تركيب‌بندي‌ست كه در آن قطعا نظر به تركيب بند محتشم كاشاني و شاعراني كه قبل و بعد از او تركيب بند و ترجيع بند آييني گفته‌اند، داشته است. ولي تركيب بند او از جهت ساخت و پرداخت، با همه‌ي كساني كه بعد از محتشم تركيب بند گفتند و نيز خود محتشم، متفاوت است. زبانش زبان روزگار ماست. خالي از عيب و ايرادهاي جزئي نيست، ولي حسن و زيبايي و كمالش، به مراتب بر دقايقي كه شايد از نوعي ضعف محسوب بشود، ترجيح دارد.
مي‌آيم از رهي كه خطرها در او گم است
از هفت منزلي كه سفرها در او گم است
خطر كردن در ادبيات فارسي، خود را به مخاطره افكندن و نهراسيدن است. صفتي‌ست كه در فرهنگ پهلواني اصالت دارد. فرق پهلوان و فارس با ديگران اين است كه او دلي بزرگ‌تر از دل ديگران دارد، نه اندامي درشت‌تر. و دل قوي از آن كسي‌ست كه خطر مي‌كند. پس اگر پهلواني را بخواهيم تعميم بدهيم و آن را فارغ از زمان و مكان، با صفتي ذكر كنيم، آن صفت، خطر كردن است، نه چيز ديگر.
هفت منزل هم در فرهنگ ما مشخص است و يك جا و دو جا نيست. آن‌ها كه مسافران قاف عزتند، بايد از هفت منزل بگذرند آن‌ها كه بايد كابوس نفس را از كوري و زندان ديو سپيد، نجات دهند، ‌بايد از هفت خوان بگذرند. و اين هفت وادي و اين هفت صحرا و اين هفت دريا – كه گاهي از آتش است و گاهي از آب و گاهي از انواع خطرهاي ديگر، هفت منزل مسلم است كه سفر فارس و پهلوان در ظرف آن انجام مي‌گيرد. سخن گفتن از راهي كه خطرها در او گم است و از هفت منزلي كه سفرها در او گم است، در عين نو بودن، سخن گفتن سنتي ما نيز هست.
از لا به لاي آتش و خون جمع كرده‌ام
اوراق مقتلي كه خبرها در او گم است
درست اين نوع نقاط است كه نقادي شعر معاصر را دشوار مي‌كند. از لا به لاي آتش! از لابه‌لاي خون !مي‌دانيم كه پارچه لابه‌لا دارد. كتاب، لابه‌لا دارد، اما آتش و خون لابه‌لا ندارد، مگر اين كه كتاب و حكايت و رساله‌اي در تقدير باشد. شاعر مستقيم سخن نمي‌گويد و از كتابي حكايت مي‌كند كه چون آتش است، از رساله و حكايتي مي‌گويد كه چون خون است. و او اين قصه را از آن كتاب و رساله براي ما روايت مي‌كند. مقتل هم كلمه‌اي علم است براي حادثه‌ي كربلا. و كم‌تر در موارد ديگر كاربرد داشته است. وليكن خبر، صورت ديگري از حديث است. حديث، خبر درستي‌ست كه گفتار آييني بايستي مبتني بر آن باشد. آن هم بر خبر درست. شاعر، مقتلي از خبرها را فراهم آورده است. شاعر نشان مي‌دهد كه تركيب‌بندش، مقتلي‌ست از خبرهاي درست. حديث است، اما نه از آن جنس كه همه‌ي مقاتل را نوشته‌اند. و اين گم بودن، كه شاعر از آن مي‌گويد، بيش‌تر با نهان بودن انس دارد تا با كلمه‌اي ديگر.
دردي كشيده‌ام كه دلم داغدار اوست
داغي چشيده‌ام كه جگرها در او گم است
اين‌جا كشيده‌ام به دو معنا و با درد و دُرد معنا پيدا مي‌كند. و اين هر دو به اعتباري درست است.
با تشنگان چشمه‌ي احلي من العسل
نوشم ز شربتي كه شكرها در او گم است
اين احلي من العسل در اعتبار خودش امر ثابتي‌ست، اما در مورد حادثه‌اي از جنس فاجعه و تراژدي، چگونه مي‌توان از آن سخن گفت؟ اين را كسي مي‌تواند جواب بدهد كه آن جواب شگفت زينب كبري را در كوفه شنيده باشد. وقتي از او پرسيدند چه ديدي؟ گفت جز زيبايي نديدم. اين زيبايي و اين احلي من العسل از يك جنس‌اند. اگر آن راز است، اين هم راز است. و اگر آن آشكار است، ‌اين هم هست.
اين سرخي غروب كه هم‌رنگ آتش است
طوفان كربلاست كه سرها در او گم است
اين يك عقيده‌ي قديمي‌ست كه شيعيان در اين سو و آن سوي سرزمين‌هاي اسلامي نيز دارند. معتقدند كه اولين شهادت، در حقيقت، مايه‌ي شفق در صبح و شام شد! و به عقيده برخي ديگر، تا حادثه‌ي كربلا، شفق در صبح و شام و آن سرخي قبل و بعد از طلوع آفتاب، ‌وجود خارجي نداشته است تا اين حادثه محقق شد و از آن به بعد اين يادگار باقي‌ست، تا يادگار اين حادثه‌ي شگفت باشد. و اگر تاريخ را از جنس ديروز و امروز و فردا نپنداريم و تاريخ را دايره‌اي ببينيم، دچار اشكال نمي‌شويم و اين قضيه در هر حالي مي‌تواند اتفاق بيفتد.
ياقوت و دُر صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهري كه گهرها در او گم است
يادآور اين بيت كه؛
تاك را سيراب كن اي ابر رحمت در بهار
قطره تا مي مي‌تواند شد چرا گوهر شود
و براستي كه همه‌ي گوهرهاي عالم در مقابل اشك هيچ نيستند.
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبي كه سحرها در او گم است
اين اشاره به كل يوم عاشورا دارد. و از آن روز به اين سو كسي از شب سخن نگفته است. پيوسته از يك روز سخن گفته‌اند و آن روز عاشوراست كه هر روز پيوسته تكرار مي‌شود.
باران نيزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگي نكرد علاج خمارها
تشنگي يكي از راز آميزترين مسائل تاريخ مشرق زمين است. تشنگي و آب از طرفي نسبت به اين حادثه شايد باز پر رمز و رازترين كلمات باشد. چرا كه ما مي‌دانيم به فرات، شريعه مي‌گفته‌اند. شريعه يعني شريعت. در فرات و در شريعه چه جاري‌ست؟ و اصلاً شريعت كيست؟ شريعت نبايد بستر رودخانه‌ي نيمه خشكي باشد كه از حله به كوفه مي‌رود آب. آب، ‌اوست. تشنگان در آن سويند، و آب مهر مادر اوست. پس آب به سادگي، حقيقت خود را وا نمي‌نمايد و آشكار نمي‌شود. تشنگي هم حقيقت خود را آشكار نمي‌كند. برداشت شاعر برداشتي رمزي و زيباست.
جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
نشنيد كس مصيبت از اين جانگدازتر
صبحي دميد از شب عاصي سياه تر
وز پي شبي ز روز قيامت، درازتر
الحق قزوه به عنوان يك شاعر از مطالعاتش استفاده خوبي كرده است. شما كليله و دمنه را خوانده‌ايد. در جايي قصه‌اي‌ست كه اين‌چنين آغاز مي‌شود؛ ‌شبي چون كار عاصي روز محشر! اين عين عبارت كليله و دمنه است. به هر حال چه مستقيم شاعر اين را از كليله گرفته باشد، چه غير مستقيم، ‌نشانه‌ي تتبع او در آثار پيشينيان است.
قرآن منم،‌ چه غم كه شود نيزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
عشق توام كشاند بدين جا نه كوفيان
من بي‌نيازم از همه، ‌تو بي‌ نيازتر
انصافاً زيباترين صفت معشوق، بي‌نيازي‌ست. معشوق در هر پايه و مايه‌اي كه باشد، ‌بايد بداند كه كرشمه‌ي معشوقي بيشتر در بي‌نيازي تجلي مي‌كند. حتي اين را در اشعار عاشقانه‌ي مجازي و زيباي ادب فارسي هم داريم.
رفتم به مسجد از پي نظاره‌ي رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه كرد
آمد به بزم و ديد من تيره روز را
ننشست و رفت، تنگي جا را بهانه كرد
يعني اصولاً هر چه هست كرشمه‌ي بي‌نيازي‌ست. به قول حافظ؛
ترك ما سوي كس نمي‌نگرد
آه از اين كبرياي جاه و جلال
اين صفت معشوق است كه اين گونه باشد. برعكس صفت عاشق افتادگي و خواري و حقارت است،‌ بگذريم كه دنيا وارونه شده است و امروز، عاشقان معشوق هستند و معشوقان، عاشق! و بدتر آن كه آدميان بيش‌تر شيفته‌ي خود هستند و شيفته‌ي آيينه!
من از دلبستگي‌هاي تو با آيينه دانستم
كه بر ديدار طاقت سوز خود،‌ عاشق‌تر از مايي
بسياري از عشق‌هاي عالم و بخصوص عشق‌هاي همين صحراي عربستان مثل ليلي و مجنون و سلما و خالد و... عشق‌هاي عذري‌ست. عشق عذري يعني اين كه عاشق شيفته باشد،‌ اما طمع وصال نكند. و قاعده هم بر اين باشد كه نگذارند عاشق به معشوق برسد. هر كس به سهم خود، سنگي و خاري در جلوي پاي عاشق بگذارد تا به معشوق نرسد! و اگر فرصتي هم دست داد تا شبي را در كنار هم بنشينند، مثل ماجراي جميل باشد. جميل، ‌عاشقي‌ست متعلق به روزگار پيامبر. و چون همسايه مدينه بودند، برخي از خوش ذوق‌هاي مدينه اين‌ها را ديده‌اند. ابوالفرج در كتاب الاغاني از قول يكي از اين اعراب روايت مي‌كند كه من واسطه بودم تا پيام جميل را به قبيله معشوقش ببرم. گفت برو و در ميان فلان قبيله فرياد كن و زني به اين نام را بخواه و به او بگو كه جميل قصد دارد امشب در كنار درخت سمره‌اي در نزديكي چادرها تو را ببيند. و بعد مي‌گويد من كشيك كشيده بودم و اين عاشق و معشوق را رصد مي‌كردم. اين‌ها در فاصله‌ي معيني كه صداشان به هم مي‌رسيد و مايه‌ي آزار ديگران نبودند، نشستند و ديگران صداي آنان را نمي‌شنيدند، ‌چون راز بود. و تا صبح با يكديگر سخن گفتند و صبح برخاستند و سري در مقابل هم فرود آوردند و هر كدام به سوي قبيله‌ي خود رفتند. امروز عاشق و معشوق، عاشق ماسك و صورتك هم هستند. آن شاعر مدعي‌ست كه؛
در رخ ليلي نمودم خويش را
اين ليلي نبود كه دل مي‌برد، ‌ماسكي از من به صورتش زده بود و مجنون فريب خورد. اما حسين فريب نخورد. حسين ديده‌اي داشت به قول مولانا "سبب سوراخ كن"! آن سوي ماسك را ديد.
عشق توام كشاند بدين جا،‌ نه كوفيان
من بي‌نيازم از همه، تو بي‌نيازتر
من به دليل عاشق بودن از همه بي‌نيازم. براي اين كه؛
غم عشق آمد و غم‌هاي دگر پاك ببرد
سوزني بايد كز پاي برآرد خاري
فرق سوزن و خار در چيست؟ سوزن، خاري آهنين است. با خار آهنين، خار چوبي را از پاي در مي‌آوريم. غم عشق آمد و غم‌هاي دگر پاك ببرد! هر كس به درد بزرگتري رسيد، دردهاي كوچك‌تر را فرو مي‌گذارد.
قنداق اصغر است مرا تير آخرين
در عاشقي نبوده ز من پاك بازتر
اين اكبر و اصغر نيز مثل بقيه‌ي كلمات راز آميز كربلاست. اكبر و اصغر داشتن، صفت همه نيست. همه كس اكبر و اصغر را ندارند. و چون پاي امتحان عشق افتد، بسياري اصغر را مي‌‌گذارند و اكبر را نگاه مي‌دارند! يا اگر خيلي فداكار باشند، اكبر را قرباني مي‌كنند تا اصغري بماند. حداقلي را نگاه مي‌دارند. تنها اين عاشق شيفته و پاك‌باز است كه در عالم خود از اكبر و اصغر، هر دو مي‌گذرد. و پاك‌بازي اين است. اگرچه عشق او به دستخون هم كشيده است، ‌يعني آن سوي اصغر و اكبر هم مرتبه‌اي‌ست كه او آن را درنورديده است.
با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد
باران شويد و با همه تن گريه سركنيد...
خداوند از دوست و شاعر عاليقدر آييني روزگار ما اين شعر را بپذيرد. و همه‌ي ما اين را بدانيم كه دنيا ما را از ده سال پيش به اين سو به مبارزه‌اي به مراتب بزرگ‌تر دعوت كرده است، و من هم تاكنون چند بار متذكر شده‌ام و باز هم مي‌گويم كه امروز قصه‌ي كربلا در مقابل فضايل خواني اهل سنت و در مقابل قصص يهوديت و مسيحيت نيست. شاعر آييني امروز صرفاً با چند نوحه و غزل نمي‌تواند حيطه‌اي را كه به او سپرده‌اند، صيانت كند. امروز حريفان چند قدم از ما،‌ در سينما و نگارش و ساخت و پرداخت، جلوتر ايستاده‌اند و بر ماست كه لااقل در حد و اندازه‌ي آنان كار كنيم. ما از حقيقت مي‌گوييم و آنان از دروغ! اين اسوه‌ها وجود داشته‌اند و آن كاراكترها دروغينند. و اي بسا كه نبوده‌اند و شاعر و هنرمند آنان، آن را رشد و پرورش داده است و به اين حد رسانده است. به هر حال اين عرصه، عرصه‌ي مردان فحل و پهلوانان انديشه است. كساني كه از جان و دل مايه بگذارند. متأسفانه در اين سال‌ها اگر ما كم كاري كنيم، عرصه به دست نااهلان مي‌افتد. اگر هنرمندان اين كار را نكنند، مردم عوام و مداحان كم مايه دست به تغييراتي مي‌زنند كه در اين سال‌ها شاهد بوده‌ايم. چيزهايي كه شايسته‌ي مجالس آييني ملتي كه پيرو حضرت محمد مصطفي(ص)‌ست، نيست. و اميد به امثال علي‌رضا قزوه و عزيزان ديگر از شاعران آييني اين روزگاراست كه خدا كند از عهده‌ي اين مهم برآيند. بحق محمد و آل محمد(ص).

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٤

 

ايست‌گاه بيست و ششم

آن وطن مصر و عراق و شام نيست

شب خوارزم‌شاه و سپاهيانش آمده بودند و مي‌خواستند مرا غرق كنند در آب جيحون! ما از درياچه وان گذشته بوديم و در قطار تركيه نشسته بوديم و داشتيم مي‌رفتيم به استانبول. مولانا و شمس رفته بودند پي كاري و به من هم يكي دو ايستگاه استراحت داده بودند و در همين يكي دو ساعتي كه كپه‌ي مرگم را گذاشته بودم در كوپه قطار، لشكريان خوارزم‌شاه آمده بودند با شمشير و جز من دو نفر ديگر هم بودند كه مي‌خواستند آن‌ها را هم غرق كنند. يكي اديب صابر ترمذي و ديگري مجدالدين بغدادي. فخر رازي هم آمده بود و داشت در گوش خوارزم‌شاه يك چيزهايي مي‌گفت. يحتمل در موضوع غرق كردن مجدالدين بغدادي بود. مادر سلطان – تركان خاتون- هم بود. سلطان بي اجازه مادر آب نمي‌خورد و يحتمل مادر سلطان از قيافه ما خوشش نيامده بود و دستور پرت كردن ما را درجيحون صادر كرده بود. تازه مي خواستند خيام نيشابوري را هم غرق كنند. خيام مي‌گفت من و اديب صابر هيچ هم‌زماني‌يي با اين‌ها نداريم. من هم گفتم كه بنده را هم اشتباه گرفته‌اند و متعلق به قرن اتم هستم. خيام راجع به غني سازي اورانيوم يك سئوال‌هايي داشت كه مادر سلطان اجازه نداد بپرسد. به خيام گفتم ماجراي غرق كردن شما مسبوق به سابقه است؟ گفت: «بله يك‌بار مرا سلطاني مي‌خواست در رود غرق كند.» پرسيدم چرا؟ گفت: «انگاربه خاطر خلق!» گفتم: «تو چه گفتي؟» گفت: «گفتم خلق را به خاطر من غرق كن. چون هر هزار سال يكي چون من مي‌آيد. و بعد گفت كه آن خلق، خلق زرق و برق و حلق و... بودند.» بعد نوبت من رسيد و من اعتراض داشتم به مادر سلطان كه بنده هم دوره با شماها نيستم و شما اجازه نداريد مرا در جيحون غرق كنيد. موبايل دوست همكلاسي‌ام جمشيدي را كه حالا معاون قوه قضاييه است گرفتم و دادم به خوارزم‌شاه كه صحبت كند و او هر چه اصرار كرد كه مرا غرق نكنند خوارزم‌شاه متقاعد نشد. حتي گشتيم و تلفن حداد عادل را پيدا كرديم و ايشان هم كاري نتوانست بكند. قاضي مرتضوي را هم فرستادند تا شايد فرجي بشود. اين قاضي فوراً دستور جلب خوارزمشاه را داد. ولي سربازان خوارزمشاه اطاعت امر قاضي نمي‌كردند. بعد بنا شد مسئله را از طريق ديپلماتيك پيگيري كنند و فوراً از طريق هيات نجات غريق استان خراسان يك گروه آمدند تا به محض انداختن من در رود جيحون نجاتم بدهند. اين‌طوري هم امر سلطان خوارزم‌شاه اجرا مي‌شد و هم من نجات پيدا مي‌كردم. بعد رفتم نزديك فخر رازي و به او گفتم كه من هم فلسفي هستم و هم پيرو تصوف. كمي بالاتر از جايي كه ما ايستاده بوديم هم دو گروه از اهل سكر و صحو ايستاده بودند و داشتند نزاع مي‌كردند! بنا شد چند تا سئوال حكمت و فلسفه از من بپرسند. دكتر ديناني و دكتر دادبه آمدند و چهار تا سئوال پرسيدند كه نمره 16 گرفتم و بعد پدر مولانا و ابن قدوه و دكتر يثربي آمدند و سئوال‌هاي عرفان و تصوف را دادند كه من به همه پرسش‌ها جواب درست دادم و نمره بيست گرفتم. ولي فخر رازي به حضور ابن قدوه اعتراض داشت و مي‌گفت كه ايشان مردم را در مسجد بر ضد او شورانده و باعث تبعيدش به هرات شده و صلاحيت سئوال دادن ندارد. بنا شد قاضي مرتضوي تصميم بگيرد و سئوال ابن قدوه باطل شود و دوباره نمره بيست من تاييد شد. فخر رازي اعتراض داشت كه تو چرا در درس فلسفه به اندازه عرفان كار نكرده‌اي و داشت همچنان اصرار مي‌كرد كه مرا به جيحون بياندازند. بعد پدر مولانا آمد نزد سلطان ريش گرو گذاشت و گفت ما كه داريم از اين‌جا مي‌رويم به سمت بلاد روم، اين بنده خدا را هم مي‌بريم. در همين حال بود كه دو تن از خربندگاني كه در اصطبل بودند و فخر رازي آن‌ها را اجير كرده بود كه لباس ژنده تصوف بپوشند و بر سجاده مرقع بنشينند تا سلطان به جماعت صوفي بد گمان شود، آمده بودند و مزد كارشان را مي‌خواستند. بنا شد به هر كدام از آن‌ها من يك پنجاه دلاري بدهم تا سلطان از غرق كردن من چشم بپوشد! اما بي انصاف سلطان، در آخرين لحظات تصميمش عوض شد و مرا انداخت در آب. شانس آورديم كه آب جيحون مرا نبرد. تازه يك ماهي بزرگ هم گرفتم و بالا كه آمديم كباب كرديم و از آن ماهي كباب همه خوردند و سير شدند و خدا را شكر كردند.
ماجرا به خير و خوشي تمام شد اما هيات نجات غريق هر چه تلاش كردند، نتوانستند جنازه اديب صابر و مجدالدين بغدادي را از آب خارج كنند. براي همين سلطان دستور داد كه تا هفت شبانه روز برايشان عزاداري كنند.
بعد فرداي همان‌روز ديدم كه اديب صابر و مجدالدين بغدادي در كوچه و خيابان مي‌روند. از احوالاتشان پرسيدم و گفتند كه از نوادگان همان ماهي كه يونس را بلعيده بود،‌ آن‌ها را هم بلعيد و داستانش مفصل است. اديب صابر مي‌گفت: «آمدم بگويم كه اگر فردا مغولان بيايند به اين سو تقصير تركان خاتون است.» مجدالدين هم مي‌گفت: «هان اي مردان، اي جوانمردان هوي...» و فرياد مي‌زد و مي‌گفت: «هان اي دراويش! دست بشوييد از چله‌نشيني كه مغولان مي‌آيند و هنگام ستيز و رزم است، نه چله نشيني.»
بعد دكتر دادبه را ديدم در جايي شبيه سمرقند يا بخارا بساط كرده بود در گوشه خيابان و كتاب فخر رازي‌اش را مي‌فروخت و به من مي‌گفت كه فخر بي گناه بوده و آمده بود شفاعت شما را كند در نزد سلطان. مي‌گفت فخر امام المشككين است و من شك داشتم به كار فخر رازي، اما از طرفي هم يقين داشتم كه دكتر دادبه آدم درستي‌ست. آخرش هم بين شك و يقين بودم كه از فضاي خواب اول منتقل شدم به محل خواب دوم در همان شب.
حالا برويم به قسمت دوم خواب من در كوپه قطار. من و مولانا و شمس در شهر لارنده بوديم. اين شهر در تركيه است و نزديك به محل عبور قطار. در همين شهر بود كه مولانا در هجده سالگي عاشق دختر خواجه لالاي سمرقندي شد. نام دختر گوهر خاتون بود. نگاه به تقويم موبايل كردم. سال 622 هجري بود. شناس‌نامه مولانا و نامزدش را گرفتم تا بدهم عاقد عقد كند. عاقد فرمود كه مهر سفارت افغانستان و ايران و تركيه لازم است در پاي عقدنامه باشد. مولانا را صدا زديم كه بيايد و خودش براي عاقد توضيح بدهد. عاقد پرسيد: «شما وطن‌تان كجاست؟» مولانا از اين سئوال رنجيد وگفت:
آن وطن مصر و عراق و شام نيست
آن وطن جايي‌ست كو را نام نيست
عاقد مي‌گفت: «اين‌طوري نمي‌شود» و ما را داشت مي‌فرستاد دنبال نخود سياه در سفارت. مولانا هم هر دو پا را كرده بود در يك كفش و مي‌گفت وطنش مرز ندارد. تازه خانمش هم چادر را كشيده بود روي سرش و همان حرف‌هاي مولانا را تكرار مي‌كرد. باز زحمت مهر زدن سفارتخانه‌ها افتاد به گردن من و باز تلفن زديم به حداد عادل كه اين دفعه بنا شد از طريق رايزني و سفارت تركيه اقدام كنند و در جشن عروسي مولانا هم سه گروه موسيقي از افغانستان و ايران و تركيه آمده بودند و گروه موسيقي ايراني پاپ بود و شمس پيدايش شد و موافق موسيقي پاپ نبود. شمس مي‌گفت: «ازدواج مولانا سنتي است و مولانا تا هنوز عشق زميني نداشته است و جز عشق بالايي و آسماني، عشقي را تجربه نكرده است. نه شاخ نباتي داشته و نه پس گردنش دملي داشته. او ماه را در طشت آسمان مي‌ديده.» بعد هم راجع به فضايل همسر مولانا گفت كه هيچ بشري تا قبل از مولانا گوهر خاتون را لمس نكرده است. گفت اگر موسيقي‌يي هم مي‌آيند بايد عرشي باشند. باز تلفن زديم به وزير ارشاد و بنا شد شجريان يا شهرام ناظري يا افتخاري يا سراج يك كدامشان بيايند. در همين بين يك گروه موسيقي از تاجيكستان هم رسيد و گله داشتند كه چرا آن‌ها را خبر نكرده‌ايم. راديو بي بي سي هم يك دسته گل فرستاده بود و گزارش‌گر فرستاده بود تا مراسم ازدواج مولانا و گوهر خاتون را به طور مستقيم پخش كنند. من ديدم اين‌جوري بد است زنگ زدم به تلويزيون‌هاي ايران، هر شش شبكه بي اطلاع بودند. بنا شد از طريق شبكه چهار و راديو فرهنگ دو تا گزارش‌گر بيايد. گزارش‌گر راديو فرهنگ رفته بود و از مولانا مي‌پرسيد: «انگيزه شما از ازدواج در سن هجده سالگي چيست؟»
از خواب بلند شدم. مولانا برگشته بود به قطار و ناراحت از اين كه چرا شناس‌نامه‌اش را پر از مهر سفارتخانه‌ها كرده‌ايم. مي‌گفت: «اصلا احتياج به اين عاقدها نبود. خودم يا پدرم خطبه را مي‌توانستم بخوانيم. تازه پدرم و خواجه لالاي سمرقندي در اتاق بغل دستي خوابيده بودند و تو از بس عجله داشتي نگذاشتي آن‌ها در مراسم عقد من شركت كنند.» ديدم حق با مولاناست. معذرت خواستم. بعد يكي از خانم‌هاي محجبه از كناركوپه‌مان گذشت. حس كردم مولانا يك دل نه صد دل عاشقش شده. پيش خودم گفتم پس گوهر خاتون چه مي‌شود؟ بعد گفتم: «مثل اين‌كه يادت رفته الان چه سالي‌ست و ما در آغاز هزاره سوم هستيم.» حكايت مولانا در ذهن من شده بود حكايت شيخ صنعان، با اين تفاوت كه دخترك از ظاهرش بر مي‌آمد كه مسلمان باشد و تازه اختلاف سني داشتند، آن هم حدود هفتصد هشتصد سال! با خود مي‌انديشيدم كه نكند مولانا مرا بفرستد به خواستگاري دخترك. جز من كسي در قطار مولانا را نمي‌ديد. اصلا مولانا به پيشنهاد من آمده بود از چهارراه مولوي تهران تا اين‌جا. چه مي‌دانم، شايد مولانا داشت مرا امتحان مي‌كرد. شايد هم براستي حق داشت كه عاشق بشود. اما اين چيزي بود كه من جرات پرسيدنش را در خود نمي‌ديدم. از عبدالجبار پرسيدم: «آيا مرده‌ها هم عاشق مي‌شوند؟» مولانا جوري نگاهم كرد كه از سئوالم پشيمان شدم. جبار داشت اين غزل مولانا را مي‌خواند:
هر كه پري طلب كند، رخ بنما كه اين‌چنين
هر كه ز ماه دم زند، بام برآ كه اين‌چنين
هر كه بگويدت ز مه، ابر چگونه وا شود
باز گشا گره گره - بند قبا - كه اين‌چنين
هر كه بگويدت، بگو كشته عشق چون بود؟
عرضه بده به پيش او، حال مرا كه اين‌چنين...
دوباره دخترك از كنار كوپه‌مان گذشت. شمس مي‌گفت مولانا جز عشق آسماني به هيچ چيز نمي‌انديشد، اما من نگاه مولانا را مي‌ديدم و دختري محجبه را كه چند بار از كنار كوپه‌مان گذشت. ناگهان مولانا طاقت نياورد و برخاست و دخترك را صدا زد: من اينجايم، كجا مي‌روي گوهر خاتون؟!


بخشهاي پيشين:


  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤

 

قونيه در قونيه اشراق

 

به دكتر محمد رضا شفيعي كدكني ، به پاس محبت ها و مهرباني هايش

 

اي آينه ي  هر چه غزل ، هر چه قصيده

دلبازترين پنجره ي رو به سپيده !

 

اي در نفست قونيه در قونيه اشراق

از دست خدا باده ی الهام چشيده

 

اي گندم بي معصيت ، اي عصمت معصوم

دستان تو باغي ست پراز سيب رسيده

 

هم جان تو از مستي و اخلاص ، لبالب

هم شعر تو آميزه اي از عشق و عقيده

 

فيروزه ي بازار سخن ، يوسف ناياب !

يك شهر خريدار شماييم نديده

 

عطار زمان ! تيغ زبان تيز کن - امشب

خواب مغولان ديدم و سرهاي بريده !

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤