ممد !  نبودي ببيني ...

به محمد جهان آرا -  بهروز مرادی  و همه ی شهيدان خرمشهر

 

 

بهروز هم رفت ممد! با آخرين لاله چيني

 آزادي شهر ما را ، ممد ! نبودي ببيني

 

ممد نبودي و بودند آنان كه هرگز نبودند

عاشق تر از تو كسي نيست ، ممد ! تو عاشق تريني

 

محو كدام آستاني ، غير هوالهو هوالهو

مانند تو عارفي كو، با روح قرآن قريني ؟

 

آتش شدي ، مي شدي ، مي ، خالي شدي ،‌ ني شدي ، ‌ني

بيرون شدي – دف شدي ، دف ـ بي پوست ، بي پوستيني

 

گفتي بميريم در عشق ، در عشق بايد بميريم

مرديد ، مرديد ، مرديد ،‌ با مرگ زيباتريني

 

در من رسوب درختان ، در من غروب زمستان

ممد ! كجايي كه امروز ، پايان من را ببيني

 

ديروز، شب هاي سنگر،‌ امروز، ‌شب هاي دربند

ديروز ،‌ درد حقيقي ،‌ امروز ،‌ درد  زميني

 

از قله پايين بياييد ! اي عارفان دروغين

ديدم كه صبحي ندارد ، پايان اين شب نشيني

 

 

قونيه در قطار

 

پاسخ برادر مولانا به نامه ي من در سايت لوح و باقي قضايا

 

ايستگاه بيست و نهم

 

نامه را داده بود به پيك بادپا آورده بود و جوانك موتور سوار مي گفت كه مولانا خودش پول پيك  را حساب كرده است.

نامه را در يك پارچه سفيد نوشته بود برايم. پارچه اي سه تكه ، مثل سه تكه كفن. نوشته شده با خودكار آبي به تاريخ ششم ربيع الثاني سال 1426 . نامه كه با پيك بادپا بيايد پس بايد طرف در جايي مثل همين تهران باشد ، اما مولانا اين بار پاي نامه امضا كرده است : زندان گوانتاناما- برادرت مولانا !! بين زندان گوانتاناما و مولانا قافيه برقرار است ، اما هر چه فكر مي كنم سر در نمي آورم كه مولانا اين وقت سال در زندان چه مي كند؟ نكند اين آمريكايي ها و انگليسي ها با ماهواره هاي جاسوسي شان رد من و مولانا و شمس را گرفته اند و روح آن دو عزيز را زنداني كرده اند و شايد هم مولانا – و يحتمل شمس- با هم براي سركشي رفته اند به آنجا ! مثلا به عنوان نماينده صليب سرخ جهاني يا كمك هاي انسان دوستانه و به دعوت سازمان هاي حقوق بشر ! و شايد هم با حكم برادر كرزاي يا آن افسر يا اخضر ابراهيمي و با هماهنگي خواهر مكرمه شان – رايس – رفته اند به ديار از ما بهتران. اين چيزي است كه بايد هر چه زودتراز مولانا بپرسم.

گمان مي كردم مولانا از اين فضاي سياسي و انتخابات زده هم خودش را بيرون مي كشد  و هم مرا امر به بيرون رفتن مي كند ، اما نوشته است :

« نور چشمي ام ! مانده نباشي. با امروز سه روز است كه در گوانتاناما هستم . آمده ام اينجا تا صفحات پاره شده ي قرآن را جمع كنم! اينجا روزبا شب يكي ست و بگذار اين حكايت را تا در بازگشت به قونيه برايت واگويم كه غريب تر از اين ، روزگاري نيست و مغولان هرگز قرآن در زير دست و پا  نكردند و .... »

به گمان من مولانا در اين سطرهاي آخري موضعي معترض دارد. پس نمي تواند نماينده آدم هاي بي خيال از نوع برادران عرب و افغاني بوش و رايس باشد. به گمانم بايد دست به كار شويم و تا دير نشده نامه اي اعتراض آميز به وزير ارشاد و فرهنگ اسلامي بنويسيم با امضاي شاعران و نويسندگان داخله و خارجه و هر چه زودتر آزادي مولانا و يحتمل شمس را از زندان گوانتاناما خواستار شويم.

نوشته است برادرمان مولانا از زندان گوانتاناما در نامه اي غريبانه در پارچه ي سفيد دوم براي من در پاسخ نامه اي كه برايش نوشته بودم در سايت لوح - در يكي دو هفته پيش از اين- چنين :

« جانكم ! من سر در نمي آورم اين دودكش سفيد وسياه ديگر چيست كه در سرزمين ما و شما مرسوم شده است . نشسته اند چهار تا رفوزه ي سياسي و انتساب مي كنندو انتخاب ، به شيوه ي كاردينال ها ! اين انتخابات است يا انتسابات ؟ بابا به خدا اين مردم آدمند و خودشان بلدند انتخاب كنند . اي خاك بر سر ... ( به علت رعايت حال بعضي از خواهران مكرمه ادامه ي نامه ي مولانا را نمي توانم عينا نقل كنم اما همين قدر بگويم كه چند تا فحش آبدار حواله چند تا از سياسيون معاصر كرده است و براي آن كه رد پايي باقي نگذارم همين حالا نامه را در جوي آب مي اندازم و چند جمله ي محترمانه ي نامه را نقل مي كنم) آن پهلوان نشسته است تا حريفان بيايند يك يك و پشت خويش بر خاك بمالند و بروند ! مردك ! كشتي آن است كه دو پهلوان با هم پنجه در پنجه در افكنند ... »

يك بيت هم از خود مولانا نوشته است با خط خودش:

من چه غم دارم كه ويراني بود

زير ويران گنج سلطاني بود

گلايه كرده از همه كه چرا كمتر برنامه ارائه كرده اند و بيشتر يكديگر را تخريب كرده اند. گلايه كرده كه چرا آن حكيم كه كانديدا شده و از قضا آدم خوبي هم هست پول براي خرج و مخارج انتخابات ندارد و فلان مرد كه خليفه سوم را مي ماند،  دارد و برازندگي با آنان است كه دارند و...

حيف است اين بيت برادر مولانا را از قلم بيندازم ، آنجا كه بحث روابط با آمريكا را پيش كشيده:

هر كه تازد سوي كعبه بي دليل

همچو اين سرگشتگان گردد ذليل

 پارچه سوم كه نامه ي سوم مولاناست ، حكايتش عجيب تر از همه است. نمي شود نقل كرد كه نقلش سبب گرفتاري من و مولانا و شمس خواهد شد و دكان هر سه نفرمان تخته. همين قدر بگويم كه از برخي همراهان و ياران دور ونزديك برخي گلايه كرده است ونوشته است كه فلاني خودش خوب است اما ... از آنجا كه فعلا جو مملكت انتخاباتي و دودكشي ست و مولانا هم در زندان گوانتاناماست پس با اجازه ي  شما تا ايستگاه بعد كه به احتمال زياد مولانا آزاد خواهد شد و شمس را پيدا خواهم كرد و اگر دشمنان دين بگذارند در آنكارا از قطار پياده خواهيم شد ، بدرود و درود.

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 


ايست‌گاه بيست و هشتم
آب زنيد راه را هين که نگار مي‌رسد

برادر عزيز و گران‌قدر، جناب مولانا!
خودت که مي‌داني من سرم شلوغ است اين روزها و نماز سفرنامه‌ام دو سال است که قضا شده است و هوش و هواسم درست کار نمي‌کند و معذرت مي‌خواهم که مصادف شد يک ايست‌گاهِ اين سفرنامه با کانديداتوري ِ يکي از آقايان اهل فرهنگ و سياست توأمان.
به گمانم از بنده رنجيده خاطريد و گمان مي‌بريد که من دارم شما را خرج اين جماعت مي‌کنم. شب، شمس را با تبرزين مي‌فرستي به خوابم که قصاص آن ايست‌گاه را بگيرد. خودت که مي‌داني رفاقت من و تو و شمس خيلي بيش‌تر از اين آدم‌هاي باجناح و بي‌جناح مي‌ارزد.
از بابت گوهرخاتون و مراسم عقدکنان هم معذرت مي‌خواهم و شايسته‌تر آن بود که همسرم سعيده‌خاتون را مي‌فرستادم خدمت همسرتان و درباره‌ي شما خيال بدي از نوع بلند شدن زير سر و امثالهم اگر حس مي‌کني که داشته‌ام، اميد عفو دارم.
اما بعد، تقاضاي جمعي از کارکنان مسؤولِ زحمت‌کش ِ راه‌آهن سرخس به بافق و بندرعباس است که شما در مراسم افتتاح اين طرح ملي شرکت کنيد و به صرف شعر و شيريني خاطر بزرگوارتان را بنوازيد. اگر چه من به ايشان گفته‌ام که شما در قطار ما هستيد و عنقريب به آنکارا مي‌رسيم و راهي قونيه مي‌شويم و جناب سفير ايران در ترکيه هم التماس دعا دارند و ضيافت شامي تدارک ديده‌اند،‌حالا اختيار با خودتان است که لااقل يکي را انتخاب کنيد.
برادر عزيز و ارجمندم، جناب مولانا!
الان که اين عريضه را خدمت‌تان مي‌نويسم در شهر کرمان ملازم ِ رکاب حضرت آقايم.
اولاً بفرماييد نوشتن رهبر به شکل جدا يعني "ره‌بر" صحيح است يا نه؟ و ديگر اين‌که اين آقارضا اميرخاني هم بغل دستم نشسته است و سلام مي‌رساند و اصراد دارد که هم‌راه شما را به او بدهم و تا يادم نرفته بگويم که ايشان همراه را جدا مي‌نويسند آيا صلاح مي‌دانيد شماره شما را به ايشان بدهم تا در سايت لوح با شما مصاحبه‌اي داشته باشد؟
ما الان از بم آمده‌ايم و حال مردم بم و نخل‌هاي شکسته‌ي بم به‌تر است، اما هنوز مشکلات هست و هنوز بچه‌هاي بم و زرند مدرسه ندارند و چادرها هنوز گرد يتيمي بر سر دارند. اگر خدا بخواهد دارد خرج‌ها و برج‌ها کم مي‌شود. سياست بازها دارند هو مي‌شوند.
اين‌جا مردم شعر شما را به ديوارها زده‌اند و نوشته‌اند؛ "آب زنيد راه را هين که نگار مي‌رسد..." نوشته‌اند؛ "کجاييد اي شهيدان خدايي..." شما هنوز هستيد.
در راه برگشت مرحوم سيدخليل داشت شعر شما را با تنبور مي‌خواند و من دلم هوايتان را کرده است.
اين يادداشت را در حالي مي‌نويسم که آقارضا دارد مي‌رود فرودگاه. اينترنتِ اين‌جا کانکت نمي‌شود. قطار قونيه نزديک آنکارا رسيده است. من به فکر بچه‌هاي بم و زرندم. ما داريم به زرند مي‌رويم. اين‌جا نامه‌هاي بچه‌هاي مريض و مردم فقير و تالاسمي‌ها مانده است روي دست همه. الان چند روز است از تهران دورم.
هر چه به هم‌راهت زنگ مي‌زنم جواب نمي‌دهي. ناچار اين نامه را از طريق سايت لوح برايت مي‌فرستم. از رئيس محترم سايت لوح -آقارضاي خودمان- صميمانه و عاجزانه مي‌خواهم هر چه زودتر اين يادداشت را چاپ کند و شاعري را از نگراني نجات دهد.

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤