ظهر عطش

مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد
در وداعی تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد

طاقتم را خواهش اکبر ، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد

انتخابی سخت ، حالم را پريشان کرده بود
شور ميدانداری اکبر به فريادم رسيد

تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
کودک شش ماهه ام – اصغر - به فريادم رسيد

تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد

نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاری نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد

جبرييل آمد: بخوان ! قرآن بخوان، بی سر بخوان!
منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱