آن شب چه شبی بود...

 

دوستان خوبم سلام!

من هنوز داغم از سفر عراق! دوست خوب تاجیکم رستم وهاب از قرقیزستان نوشته بود برایم در پیامی محبت آمیز که: از نیستان چه شکر آوردی ؟

بصره رفتی و بصر آوردی

و من با خود زمزمه می کردم که :

...یک غزل  خون جگر آوردم ... مشت خاکی زسفر آوردم ...

هنوز هم هستند بچه هایی که به احترام شهیدان مظلوم شلمچه ، همانهایی که رو به حرم سیدالشهدا کردند و در خون خود غلتیدند حتی زیارت کربلا را از خود دریغ می کنند. من اما از آن پوست کلفتهایی هستم که عقلم به این چیزها کمتر قد می دهد. نوبت قبل در زمان حکومت صدام و شاخ و شانه کشیدن های بوش و صدام رفته بودم. و شهرها آبادتر بود و جنب و جوش بیشتر. این بار به دعوت یک موسسه فرهنگی و دانشگاه بصره رفتیم برای مراسم بزرگداشت حضرت امام خمینی. از مرز زمینی شلمچه. و چه شاعران خوبی دارد بصره بخصوص در شعر کلاسیک و قصاید محکم که بدون استثنا همه ی شاعران خوبشان آمده بودند و حدود هزار نفر در سالن اجتماعات دانشگاه بصره حضور داشتندو من بودم  و حسین جعفریان و ابوالقاسم حسینجانی صاحب شعر به یاد ماندنی جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم ...کربلا منتظر ماست بیا تا برویم  که می شود به عبارتی ابوالزوجه ی من . شعر من برای فلسطین بود و شعر حسین در باره ی عراق و شعر جناب حسینجانی در باره ی امام. و هر سه را با ترجمه ی موسی بیدج توسط یکی از استادان دانشگاه بصره خواندند. چيزی که ما را حيرت زده کرد احترامی بود که شاعران عراق برای امام خمينی قايل بودند و بدون استثنا همه شان برای امام شعر خواندندو حتی بعضی با گريه و تاثر ! بعد جای همه تان خالی رفتیم کربلا و نجف . نجف که نیمه تعطیل بود و در دست نیروهایی که نمی شناختیم کی اند. فضای کوفه تاریک تر و بدتر از آن بود که به ما اجازه ی ورود بدهند. دو شب در کنار مرقد سیدالشهدا و حضرت ابوالفضل بودیم در روزهایی که حرم از همیشه خلوت تر بود. روزی که ما در مرز شلمچه بودیم ترنج رفته بود پیش خدا و دلم حسابی گرفته بود و بعد ازرفتن سید حسن حسینی و منزوی و صابری و زیادی  فرصتی بود که شعرهایشان را کنار مرقد امام حسین و حضرت عباس زمزمه کنم و چقدر یاد کردم از دوستان شاعر از فرید و معلم و میرشکاک که این روزها حال خوبی ندارد و از کاکایی و سعیدی راد و مرتضای امیری و عزیزی و هوشمند و بیابانکی و ارژن و محبت و هادی سعیدی و سی چهل قلندر دیگر و قصیده ی با ردیف دست را که با تاثیر از بیتی از ابوالفضل زرویی سروده بودم با یاد او با صدای بلند برای حضرت عباس خواندم. بعد بچه های مقتدا صدر آمدند و شعار مقتدا مقتدا سر دادند و رفتند.. دفعه ی قبل هم در کنار مرقد سیدالشهدا و حبیب ابن مظاهر و شهدای کربلا ترکیب بندی از خودم را که استقبالی از محتشم در 14 بند است خواندم و این بار هم کنار گودال قتلگاه و مزار حبيب زمزمه اش کردم.

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود

تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود

سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ

اول سری که رفت به کوفه حبیب بود ...

 به آقای حسینجانی هم گفتم غزل ابوالفضلش را بلند بخواند که خواند:

کنار دل و دست و دریا ابوالفضل ....تو را دیده ام بارها یا ابوالفضل....فدک مادری می کند کربلا را ....غریبی تو هم مثل زهرا ابوالفضل...

در همانجا غزل منزوی را خواندم ...آن شب چه شبی بود که دیدند ملایک...نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران..و کنار تل زينبيه خواندم ..تا شام شدی قافله سالار اسیران.....

 حسین جعفریان هم داشت برای خودش زمزمه می کرد که به طنز گفتم  حسین شعر سپید نخوان که مولا شعر سپید گوش نمی کند. ( با عرض معذرت از شاعران محترم شعر سپید که خودم هم گاه سپیدکی می سرایم)

شب در مسافرخانه ای در نزدیکی حرم حضرت عباس خوابیده بودم . برق رفته بود و من تشنه بودم و هوا گرم بود. پنجره را باز کردم نسیمی ملایم می وزید . قصد دیدن خوابی خوب را داشتم . هنوز اذان نداده بودند.

ناگهان در خوابم کسی آمد که انتظارش را نداشتم و حتی به  یادش هم نبودم. روز دوشنبه بعد از سه بار تلفن کردن به منزل استاد مظاهر مصفا توانستم پیدایش کنم و بگویم که بعد از زیارت مرقد مولا علی (ع) و امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل شما به خواب من آمدید و  مثل دوران تحصیل بر کرسی استادی نشسته بوديد( من افتخار شاگردی استاد را در دوره ی فوق لیسانس داشته ام) و شعر می خواندید . آیا برای امام حسین و حضرت عباس شعری دارید ؟ گفت دارم و بعد از من خواست که خوابم را برایش بنویسم و بسیار شادمان شد.

حکایت این دو سفر بماند برای روزی که انشاء الله با جمعی از یاران یکدل برویم پابوس حضرت.  گمانم یکی دو ماه دیگر خبرهای خوشی برایتان داشته باشم. خاک پای همه ی عاشقان حضرت عشق را می بوسم. 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۳