يکی کم...

ديروز چهلم حسين منزوی بود و دعوت شده بودم به زنجان و مشکلاتی باعث شد نتوانم به زنجان بروم با اين غزل ادای دينی کوچک می کنم به آن شاعر بزرگ سفرکرده:

در اين هزاره ی دوم از اين هزار يکی کم
قطار راه می افتد ، از اين قطار يکی کم

پيمبران همه شاعر ، پيمبران همه عاشق
ز شاعران اولوالعزم روزگار يکی کم

هزار و سيصد و بيست و چهار روز و يکی شب
هزار و سيصد و هشتاد و سه بهار ...يکی کم

تو کم نمی شوی ای کهکشان هر چه ستاره
چگونه کم کنم از نور بيشمار يکی کم

ز جمع اين همه سرمست سربلند ، يکی تو...
ز جمع اين همه منصور سر به دار يکی کم...   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۳