حکاِِيت عشاق

 

ِِيک

دو ...

بروِِيم که وقت نِِيست

تو اِِي نِِي عزِِيز

کرشمه را بعد از چهار گرِِيه ِِي دِِيگر سر کن

با زخمه هاِِي عشِِيران و

با نواِِي نهفت

از نِِيشابور تا نِِي رِِيز

امشب تمام راز و نِِيازم

تمام جامه درانم

تمام نفِِير نوروزم

سوز و گداز لِِيلِِي و مجنونم

تمام هماِِيونم

به بوِِي جوِِي مولِِيان که رسِِيدِِي

دوباره در نِِي داوودِِي ات بدم

ِِيک

  دو...

تو ماهور دلگشاِِي خودم خواهِِي بود

به شرط آن که در آمدت کرشمه و آواز باشد

و موِِيه هاِِي غرِِيبت بلرزاند

شانه هاِِي مسِِيحا را

 

صداِِي زنگوله ِِي شتران مِِي آِِيد

صداِِي گرِِيه ِِي پروانه ها و سوز خسروانِِي ها

که روح فزاست

صداِِي لِِيلِِي و مجنون مِِي آِِيد

اگر گذارت به ماوراء النهر افتاد

تو را به شور دگر خواهم برد

به اوج

به سلمک

به مجلس افروزان

تو را به گرِِيه هاِِي دوبِِيتِِي

 به رٍنگ شهرآشوب

تو را به سفره ِِي صفاِِي بزرگان خواهم برد

اگر گذارت به ماوراء النهر افتاد

من آنجاِِيم

ِِيک

دو ...

بِِيست و دو

و اِِين حکاِِيت عشاق است !

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳