قونيه در قطار - ايستگاه چهاردهم
همه عالم به نور اوست پيدا


از شبستر گذشته بوديم و شيخ محمود آمده بود در ايستگاه به انتظار ما و ما رفته بوديم در طوس. گاه در عالم رؤيا از عوالم حقيقت دور مي‌ماني و همين سبب شده بود قطار از شبستر بگذرد و اگر نبود شمس، شايد، يادمان مي‌رفت كه بازگرديم به مقام محمود. روح قطار را باز مي‌گردانند به عقب. شيخ ايستاده بود به انتظار و ما را كه ديد گفت: مي‌دانستم باز مي‌گرديد. روح مولانا و شمس يكي شده بود و شده بود مولانا شمس و من نمي‌دانستم شمس كدام است و مولانا كدام! هواي تبريز برفي بود. اما هفت رنگ رنگين‌كمان از دستار سر مولانا شمس قد كشيده بود تا آسمان و باران مي‌باريد و هوا آفتابي شده بود در شبستر. بعد صحرايي يك‌دست ديديم و آدم‌هايي كه در دست‌شان شمع گرفته بودند و داشتند دنبال خورشيد مي‌گشتند! بعد يك جواني آمد از شاگردان شيخ محمود به نام احمد كه با صداي زيبايش اين بيت‌هاي شيخ را مي‌خواند:
همه عالم به نور اوست پيدا
كجا او گردد از عالم هويدا
بسا نادان كه او خورشيد تابان
به نور شمع جويد در بيابان
بعد شيخ محمود ما را ميهمان خانه‌اش كرد. دسترخوان گشودند.
نور بود و مثنوي و مي‌ رباني.
بعد دسته‌ي عاشقان شوريده‌حال برخاستند به سماع. آن‌ها كه شمع به دست داشتند همه خاموش شده بودند و همان‌طور شمع در كف دستشان آب شده بود. اما اين دسته از سمت خورشيد آمده بودند از پي سماع و ديدن مولانا شمس! به سماع برخاستند و در گرماگرم سماع اين بيت تصنيف را مي‌خواندند:
كاسه‌ي سرم كشتي، اشك ديده‌ام طوفان
تو بيا مطرب، تو بيا جانا،‌ سيل موج دريا كن
شيخ محمود دلش هواي خراسان كرده بود و هواي زيارت شمس الشموس وگفت: اگر احمد هروي از خراسان آن 17 سؤال را كه هديه‌ي امام رضا(ع) بود برايم نمي‌فرستاد اين گلشن راز به گل نمي‌نشست. بعد در كشتي نشستيم و تمام راه از تبريز تا خراسان شده بود دريا و طوفان مي‌وزيد و قطار كشتي شده بود و ما مي‌رفتيم به خراسان و بعد ارتباط ما با آرمسترانگ در كره‌ي ماه برقرار شد كه مي‌گفت: اين كره‌ي زمين در برابر منظومه‌ي شمسي هيچ است و من چه كوچكم در اين زمين و بعد شيخ محمود اين بيت را خواند:
جهان در جنب اين نُه توي والا
چو خشخاشي بود بر روي دريا
به طوس كه رسيديم دريا به ساحل رسيده بود. پياده شديم از قطاري كه كشتي شده بود و سوار اتوبوس شديم و تمام ماشين‌ها بايد از وسط باغ فردوسي مي‌گذشتند و درست در جلوي در ورودي بايد پياده مي‌شدند و هر كدام از آدم‌ها به شكل يك شخصيت شاهنامه در مي‌آمدند و بعد سوار ماشين‌ها‌شان مي‌شدند و مي‌رفتند. چه ماشين‌هايي كه از مشهد مي‌آمد و چه ماشين‌هايي كه به مشهد‌الرضا مي‌رفت . ما اتوبوسي را ديديم پر از تهمينه. در يك اتوبوس اشكبوس نشسته بود در كنار بيژن و چند سودابه را هم ديديم و چند گروي و چه‌قدر گرسيوز را هم. لهراسب‌ها و جاماسب‌ها و طوس‌ها و گيوها هم بودند. اما فقط يك كاوه ديديم با لباسي سبز! يك فريدون، دو اكوان ديو، سه پيران ويسه،‌ سياووشي در كار نبود،‌ آتشي هم، اسبي نيز! اما روشنك بود، گرُد آفريد هم كم بود و تهمينه‌ها و سودابه‌ها زياد! اما تا غروب كه آن‌جا بوديم حتي يك رستم پيدا نشد. سهراب آمد و دم غروب سياووش هم پيدايش شد،‌ اما رستم نيامده بود و ميان اين‌همه آدم يك رستم يافت مي‌نشده بود. فردوسي آمده بود به استقبال ما و به احترام مولانا و شمس و شيخ محمود! و محمود غزنوي هم بود، بست نشسته بود در جلوي در باغ فردوسي با يك عالمه صله از رز سرخ و سپيدتا چك‌پول و دلار و يورو و يك بنز سياه خوشگل، اما كار از كار گذشته بود و فردوسي نه صله قبول مي‌كرد و نه محمود را تحويل مي‌گرفت! تنها حاضر شد محمود هم قاطي جمعيت از در بگذرد و به شكل يك شخصيت شاه‌نامه در‌آيد. حدسم درست بود،‌ كاووس‌شاه! اين نقش محمود غزنوي بود با كمي ارفاق كه جل و پلاسش را جمع كند و برود به بايگاني تاريخ! بعد مولانا و شمس هم از در گذشتند. دو رستم ايستادند به تعظيم مولانا شمس! اما اين كافي نبود،‌ بايد از ميان زندگان يك رستم پيدا مي‌شد كه پيدا نشده بود. بعد ما مجبور شديم تلفن بزنيم به استانداري خراسان كه استاندار بيايد و وكالتاً نقش رستم را تحويل بگيرد كه ما هم برويم پي كارمان. آخر ِ كار معاون سياسي – امنيتي استاندار آمد و ما نقش رستم را در حضور چهار شاهد عادل داديم به ايشان تا شاهنامه بي رستم نماند.
حالا ما رسيده بوديم به ايستگاه «خامنه» و آقاي خامنه‌اي هم آمده بود با يك عباي سفيد در ايستگاه خامنه، كنار مردم آن‌جا، در انتظار مولانا و شمس ايستاده بود. مولانا گفت: همه پياده مي‌شويم. علي هوشمند آمد و من حواسم آمد سر جايش. گفت: سه ايستگاه بعد مي‌رسيم به ايستگاه رازي كه مرز است. بعد دست به پيشاني‌ام كشيدم، داغ‌داغ بود. حالا حتي چايي كه براي من ريخته بودند سرد‌سرد شده بود. پرويز گفت: قرص مي‌خواهي؟ گفتم چيزيم نيست فقط كمي مولانا زده شده‌ام…


--------------------------------------------------------------------------------

بخشهاي پيشين:

ايستگاه سيزدهم: شهر تبريز است و شهر دلبران
ايستگاه دوازدهم: من گنگ خواب‌ديده و عالم تمام كر
ايستگاه يازدهم: وا فريادا ز عشق، وا فريادا
ايستگاه دهم: بيا بريم به مزار ملامحمد جان
ايستگاه نهم: زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
ايستگاه هشتم: برگشته‌ام امشب به خود از راه نشابور
ايستگاه هفتم: هفت شهر عشق را عطار گشت
ايستگاه ششم: تا مژه بستيم، قيامت رسيد
ايستگاه پنجم: رقص آن باشد که در ميدان کنند
ايستگاه چهارم: زاين دو هزاران من و ما، اي عجبا، من چه منم؟
ايستگاه سوم (ادامه): هابيل دارد گريه مي‌کند!
ايستگاه سوم: هي هي! جَبَلي قُم قُم...!
ايستگاه دوم: مي‎گفت روزي شصت‎هزار نفر برايم «ني» مي‎زنند!
ایستگاه اول: بلند شو نفسی تازه کن، جلال الدین!


  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳