ايستگاه شانزدهم

قونيه در قطار

 

                        دوش خوابي ديده ام خود عاشقان را خواب كو ؟

 

قطار كه از مرز مي گذشت ‏، مرز پل صراط شده بود . در دو سو برف ها آتش گرفته بودند و قطار از ميان آتش مي گذشت ! دو ريل يك ريل شده بود! يك خط نازك ! يك شمشيركشيده كه ما بر لبه اش مي رفتيم. قطار از پل قيامت مي گذشت و رودي از خون از جاي پاي ما به زمين مي ريخت .ما به شيوه ي اسراي كربلا مي رفتيم! هوا سرد بود . شمس پوستيني نو پوشيده بود. من ذوقم گل كرد و گفتم :

زمستان است ، شمس الدين دل را پوستين پوشيم ...

مولانا گفت : مرد آن است كه پوست بيندازد ، نه آن كه در پي پوستين باشد!

به ايستگاهي رسيديم به نام حيرت !

بعد شمس اين بيت را خواند:

آن مصطلحات مبتذل گشت كهن

اكنون بايد معاني ما فهميد...

بعد يكايك عارفان مي‌آمدند به استقبال قطار !  بيدل را در كنار تابلويي بزرگ ديديم . بر تابلو اين بيتش را نوشته بودند:

در اين حيرت سرا عرفان ما هم تازگي دارد

سراپا مغز دانش گشتن و چيزي نفهميدن...

بعد وارد فضايي شديم كه به آن ايستگاه ادبيات بي مرز مي گفتند! تابلوهاي بزرگ زده بودند به همه ي زبان ها و در كنار تابلوها نويسندگان و شاعران جهان ايستاده بودند . شكسپير، اليوت ، پل الوار، لوركا ، ريتسوس و ... همه را به نام و چهره مي شناختم و هر كدام به خاطره بيتي در دفترم نوشتند. غلغله اي بود در مرز. در سرزميني كه بين دو مرز بود ادبيات خيمه زده بود و قطار، قطار انسانيت شده بود و تا چشم كار مي كرد واگن بود و آدم . تا چشم كار مي كرد شاعر بود و نويسنده !

من شمردم 1383 واگن ! بيلي مي گفت تعداد واگن ها از دو هزار هم فراتر است . بيلي جوانكي انگليسي بود در قطار ما كه از هفت كشورشرقي ديدن كرده بود و بودايي شده بود و حالا داشت مي رفت به ديدن قونيه !

در كنار تابلوي بزرگي نوشته بودند : ( سرگشتگي انسان ) و در كنارش كامو ايستاده بود و كتاب هايش را تبليغ مي كرد. در كنار تابلوي ( سوالات اساسي انسان از هستي ) ساموئل بكت ايستاده بود و داد مي زد: فقط تا همين امروز با 50 در صد تخفيف ! كنراد هم در كنار تابلوي ( مرثيه ي رنج هاي بشري و تلاش براي بهتر زيستن ) ايستاده بود و با سوبسيدي كه گرفته بود كتاب هايش را با 70 در صد تخفيف مي فروخت! كوندرا در كنار تابلوي ( دغدغه هاي انسان و سرگشتگي هاي فلسفي ) ايستاده بود و داد مي زد: از دم دويست! بعضي نويسندگان هم فقط كتاب هايشان را مفت و مجاني مي داند ! هنري ميلر فقط دلار قبول مي كرد و كنزوبورواوئه فقط ين ژاپن! سيلونه در كنار تابلوي ( عصيان در برابر نظام سرمايه داري ) ايستاده بود و كتاب هايش را مجاني پرت مي كرد براي مسافران قطار!

كارلوس فوئنتس بلند داد مي زد: جريان سيال ذهن و عواطف بشري فقط تا يك هفته به نصف قيمت ...آرونداتي روي با يك لباس هندي اثرش را به حراج گذاشته بود و همه رقم پول قبول مي كرد.ايشي گورو داد مي زد: كنكاش در زواياي روح و سفر به دنياي كودكي با نازلترين قيمت ...خوان رولفو نوآوري در روايت و جدال شخصيت هايش را تبليغ مي كرد و بورخس دنياي اساطيري و كنكاش در تو در تو هاي ذهن را . ماركز در كنار تابلوي سيال ذهن ايستاده بود و تمام كتاب هايش را مسافران واگن قبل از ما خريده بودند! در كنار تابلوي ( پذيرش بين ايمان و كفر ) كازانتاكيس را ديديم و كمي اين سوتر ونه گات و هاينريش بل ايستاده بودند در كنار تابلوي مصائب انسان و جنگ!

بعد رسيديم به جايي كه نوشته بود: به ايستگاه عارفان مدرن و نيمه مدرن خوش آمديد! از ميان عارفان امروزي پائولوكوئيلو ، ساي بابا ‏، اوشو و چند تاي ديگر در ايستگاه نيمه مدرن ها ايستاده بودند و سهروردي و مولانا و شمس و عطار و علاء الدوله سمناني و ... در ايستگاه مدرن ها!

در گوشه اي تابلويي زده بودند كه به چاكراي اول خوش آمديد! شمس گفت اين همان خوان اول ماست كه اينها برداشته اند! گفت اينها همان هفت مرحله ي عرفاني ماست ! بعد ارتباط ما با اوشو برقرار شد ، اوشو مي گفت من تجلي شمس هستم ! اما نمي دانم چرا وقتي شمس آمد هم اوشو محو شد و هم ساي بابا و هم پائو لوكوئيلو !

بعد هم رسيديم به ايستگاه عرفان پرندگان ! نوشته بودند: همه رقم پرنده ي عرفاني زنده و پركنده و سرخ شده موجود است ! ما خروسي را ديديم كه داشت مي رفت به خواستگاري . كبكي كه سرش را كرده بود توي برف! بطي كه داشت وضو مي گرفت تا نماز قضا بخواند ! بلدرچيني كه عرفان هندي ياد گرفته بود. طاووسي كه جوراب ساق كوتاه پوشيده بود! بعد رسيديم به يك دسته لك لك ، و شمس بود كه شروع كرد به خواندن اين بيت مولانا :

عارف مرغانست لك لك ، لك لكش داني ز چيست ؟

ملك لك ، والحمد لك ، والامرلك ، يا مستعان ...

بعد مرغان بال زدند رو به آسمان و ما و قطار را همراه خود به آسمان بردند...

پرويز از اسماعيل پرسيد : اوزالپ يعني چه ؟ ‌قطار رسيده بود به ايستگاه اوزالپ كه آخرش هم نفهميدم به چه معناست. قطار روي زمين راه مي رفت. نفهميدم چه شد آن همه برف آتش گرفته ! آن همه پل صراط ! آن تيغ برهنه و تيز و آن جوي خون ! كجا رفتند آن همه نويسنده و شاعر ! عارفان موبلند و موكوتاه ! اديبان بي مرز... كتاب هاي حراج شده ... شمس ... مولانا ... تنها سوز سرما مانده بود . برايم چاي ريخته بودند در كوپه ي قطار و كاكايي تفال زده بود به مولانا و مي خواند:

 دوش خوابي ديده ام ، خود عاشقان را خواب كو؟

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳