قونيه در قطار

                                                      علي رضا قزوه

ايستگاه بيست و دوم                                     

 

حمايت جلال الدين مولوي بلخي از كانديداتوري ميرزاعلي لاريجاني

 

من اصلا اين چيزها را ننوشته بودم. بحث من در ايستگاه بيست و دوم مربوط به پيرمردي بود كه در سفر قونيه و در كشتي تايتانيك !  بر روي درياچه ي وان ، با او جر و بحث كرده بودم . پيرمردي كه پشت سرهم سيگار مي كشيد و آب شنگولي مي خورد و ابيات سعدي را غلط مي خواند. ديشب كه اين يادداشت ها را مي نوشتم مربوط به دو سال پيش بود ، چه كار دارد به انتخابات رياست جمهوري و بحث هاي سياسي امروز؟ يحتمل كار مولاناست كه آمده و تمام اين يادداشت ها را به هم ريخته است ! اصلا  اين خط ، خط من نيست . شايد هم خط سومي باشد و كار شمس باشد! در كنار اين مطالب ،  صفحه  اول روزنامه اي افتاده است و عبارت فرمان ...  و فرمانيه ...  و نمي فهمم يعني چه . حتما شمس يا مولانا از همين تيتر درشت روزنامه ناراحت شده اند ! يك بار همين چند روز پيش از مولانا شنيدم كه مي گفت : اين بار مهره ها را ما مي چينيم! نمي گذاريم برايمان مهره چيني كنند. شمس هم گفته بود : فلان آدم فرمانيه اي فكر كرده مردم چهار تا پيرمرد  روستايشان هستند و اين بار هم مي خواهند خودشان ببرند و خودشان بدوزند! و باز مولانا گفته بود : اگر بگذارند مهره ها را ما بچينيم شايد راه نجاتي باشد ! و گفته بود الان بيشتر جوانان و شاعران و اهل هنر ما تحصيلات بالا دارند و نياز به قيم ندارند. بعد به من و تركي و كاكايي اشاره كرده بود كه دور و بر مولانا بوديم . عين جمله مولانا همين بود كه گفتم. و بعد نشسته بود و تحليل كرده بود كه رييس جمهور بايد كسي باشد كه كار فرهنگي كرده باشد و با رسانه و دنياي امروز آشنا باشد و فراجناحي عمل كند و درس خوانده و ملا باشد. بعد اشاره كرده بود به مرگ پدر لاريجاني كه چه عالم بزرگي بوده و نمي دانم اين عبارت سي و هفت  در صد كجا بود؟‌ شايد از تراوشات ذهن خود من است كه يعني دكتر سي و هفت در صد علم پدرش را داراست ! همين قدر هم خيلي ست. بعد بحث مان كشيد به تحليل يك فيلم سينمايي خارجي كه راجع به ابن فضلان بود ! داشتم مي گفتم كه اين يادداشت ها از من نيست ! يحتمل كار مولاناست ! احترامشان واجب و چشمم هم كور به احترام شمس و مولانا هم در انتخابات شركت مي كنم و هم راي مي دهم به كسي كه مولانا بگويد. مريد شدن اين چيزها را هم دارد .  بعد يك دفعه يادم آمد كه همين يكي دو هفته پيش ما هم كمي تا قسمتي داغ كرده بوديم و  در يك شعري كابينه ي مورد نظر خودمان را تعيين كرده بوديم و جالب آن كه جناب نمي دانم شمس يا مولانا عين دستخط ما را اضافه كرده اند به يادداشت هاي خودشان. پس با اجازه شعر را بخوانيم :

( اين شعر نه آگهي ست ، نه دعوا

طنزي ست تلخ

لطفا بگذاريد از نام ها حداد عادل و كروبي باشند

و محسن رضايي و حضرت رفسنجاني

كه لطف اين  شعر به نام هاي درشت  است

هنوز هستند نام هايي

چون وزير سابق خارج

مرد نخست سيما

دكتر معين قبلي

توكلي بماند شايد در دوره هاي بعد

به جاسبي بگويد نيايد و خرج خوابگاه كند

مظفرالدين شاه ها بگذار بيايند و رد صلاحيت شوند

برادر شهيد باهنر تكان نخورد از جايش

مصاحبه نكند اينقدر

شيخ اورانيوم در سمتش باشد باقي بقاي عمر شما

تا چرخ روزگار بچرخد و

اغنياء غني سازي شوند

وزارت نفت را بگو آتش بزنند

وزير لارستان برود

قالي باف بيايد و فورا ستاره هايش را تثبيت كند

كه هواي ميدان فاطمي آلوده است

وزير ارشاد عوض شود با شعاعي فعلا

وزير شهاب يك و سه تا هفت قدم برود و باشد فعلا

و يادم باشد براي وزير راه و مصرف و استثنايي فكري كنم

براي وزير مرغ منجمد و شير و شكر

ايضا براي وزير مشترك مورد نظر

وزير كار نمي خواهيم

سرباز ها كه هفت خانه را پياده طي كنند

وزير مي شوند انشاء الله

براي وزير خارجه يادم باشد با خاتمي صحبت كنم

-         د فتر ! فوري بنويس !

به  خط ميخي بر كتيبه ي كوه يزد !

............

اصلا به من چه كه وزير عوض كنم

وزيرها  خودشان تعويض مي شوند

پريزيدنت ها خودشان پير مي شوند ...

 

تنها شاعران و حكيمان مي مانند ! )

 

ببينيد ! من هيچ مسئوليتي حتي مسئوليت اين شعر را نمي پذيرم ! مسئوليتش با مولانا يا شمس كه بي اجازه ي من برداشته و اين شعر را ضميمه اين سفرنامه كرده ! اصلا نمي فهمم چه ربطي بين سفر قونيه و درياچه وان ، با انتخابات دوره ي نمي دانم چندم  رياست جمهوري ست و ما اين وسط چه كاره ايم؟ تازه در همين شعر بنا بود توكلي برود جاي حداد و حداد رييس جمهور شود كه در آخرين دقايق ديشب مولانا و شمس ، ميرزاعلي لاريجاني را انتخاب كردند! حالا يا ساخت و پاختي بين مولانا و لاريجاني و شمس است كه ما بي خبريم و يا اين كه مي خواهيد بگوييد ما از پيش خودمان رييس جمهور صادر كرده ايم ! تازه ما سال پيش ،‌ ليستي بلند بالا از فقراي شاعر و نويسنده را داديم خدمت همين آميرزاعلي كه كاري كند براي جماعت شاعر و نويسنده اي كه آب از سرشان گذشته است و تا هنوز كه آب خيلي ها را با خودش برده ، خبري نشده است ! پس به قول خودمان : به من چه كه وزير – و ايضا پريزيدنت – عوض كنم !

 

اگر از اين ايستگاه بيست و دوم پايمان را به ايستگاه بيست و سوم گذاشتيم ، به شكرانه اش قول مي دهم تا پايان ايستگاه چهلم – كه خدا كند  در اين ايستگاه سرنوشت من و مولانا و شمس به كلانتري و قاضي مرتضوي نكشد – ديگر سراغ اين عوالم سياست نيايم و اين طرف ها آفتابي نشوم . حتي اگردوباره  شمس و مولانا شبانه به يادداشت هايم دستبرد بزنند !

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳