دوستان سلام!

اوقات خوشی ست و بايد يا مقلب القلوب  بخوانيم کم کم و نگاه کنيم به پشت سر و سالی که رفت. هی ! بد نبود .می توانست سال بهتری هم باشد . به هر حال بوش ها و موش ها و رايس ها هستند و فعلا کاری  هم نمی شود کرد. و ای کاش نبودند و دنيا حال و روز بهتری داشت. ای کاش خيلی های ديگر هم که هستند جور ديگر می ديدند و جور ديگر بودند. ای کاش شعر بر جهان حکم می راند . نه گاوچران ها. ای کاش و هزار ای کاش که فقط شما دوستان خوبم می فهميد که من چه می گويم و چه حرصی می خورم از دست اين جماعت. بگذريم . سال نوتان پر از شکوفه و لبخند. سال ۸۴ پر از شادمانی باشد برايتان. برای شعر ايران. برای شاعران اين سرزمين و همه آنها که به پارسی سخن می گويند و از پارسايی ارث می برند.

اما اندکی اين مثنوی تاخير شد. بگذار بيست و پنجمين ايستگاه قونيه در قطار را پيشکش تان کنم و ادامه سخن را به مجالی در سال آينده واگذارم. و  از سيد بزرگ شعر ايران  روانشاد سيد حسن حسينی ياد کنیم که تا همين پارسال و تا همين روزهای عيد با ما بود و ناگاه دم در بيمارستان به گفته خودش شهيد شد. يادش گرامی.

 

قونيه در قطار

 

مستی بيايد قی کند -  مستی جهان را طی کند

 

ايستگاه بيست و پنجم

  •  
  • گفت : امروز سفرنامه بي سفرنامه! گفت خسته ام. بگذار در نيستي خودمان باشيم. بعد هم شروع كرد به خواندن اين بيت :
  • چنان در نيستي غرقم كه معشوقم همي گويد
  • بيا بنشين دمي با من ، سر آن هم نمي دارم
  • اين را مولانا گفت و دست شمس را گرفت و رفت. گفت : تو هم بهتراست بروي و سري به دوستانت بزني. مي خواست ادامه مسير را با ما نباشد. مي خواست سوار قطار نشود. قطار داشت مي رفت. مي گفت مي خواهم پياده بروم. برف مي باريد در ايستگاهي بعد از درياچه وان. گفتند مي رويم به شهر ارض روم و سيواس و لارنده . شمس گفت شايد هم رفتيم به موصل. من مانده بودم كه پياده شوم يا سوار. آدم را وسط دو راهي مي گذارند به امان خدا. داشتم مي ماندم كه دوستانم دستم را كشيدند كه سوار شو ، دارد دير مي شود. ايستادم و نگاه كردم رفتن شمس را و مولانا را . سوار قطار شدم. قطار راه افتاد و از كنار شمس و مولانا گذشت و دوستانم نديدند كه آن دو پشمينه پوش تنها ، چگونه در برف راه مي رفتند. به كجا مي رفتند. نگاه كردم ، در دستم پرسيمرغي بود. با نوشته اي از شمس و اين بار خيلي خودماني كه : « علي رضا جان ! ببخش كه يك قرار آخرتي داشتيم و نتوانستيم تو را با خودمان ببريم. اين پر سيمرغ را بگير و اگر احتياجي به حضور ما بود ، حتما با يك فندك آن را آتش بزن ، في الفور من و مولانا مي آييم آنجا.» من هم نامردي نكردم و همان وقت با فندك بيوك ملكي آن پر را آتش زدم تا ببينم يك وقت شمس خالي نبسته باشد. شمس آمد از شيشه قطار و سرش را آورد داخل و فوت كرد تا پر سيمرغ خاموش شود وبا خشم به من گفت كه چرا عجله كردي؟ حتي گفت كه بهتر است براي رعايت حال خودت و جلوگيري از مولانا و شمس زدگي فعلا اين سفرنامه را تعطيل كني.
  • تا الان كه من نشسته ام اينجا چند ساعت است كه شمس و مولانا رفته اند . ما نشسته ايم در قطار – دقيقا در رستوران قطار-  بغل دست ساعد نشسته ام و عبدالملكيان. راكعي آنسوتر و كاكايي سمت چپ و رحماندوست روبرو و هوشمند آنسوتر و پرويز در صندلي پشت سرمان و ديگران هم هستند و داريم شعر مي خوانيم و چند نفر هم از جماعت ايراني هاي مسافر استانبول نشسته اند به خوردن آب شنگولي. بيشتر رستوران را جماعت چهل نفره ما اشغال كرده است. بناست دوستان ، شعر بخوانند و اي كاش كه آن چند جوان غريبه زودتر آب شنگولي شان را مي خوردند و مي رفتند تا جمع مان خودماني تر شود ، اما نرفتند كه هيچ حتي يكي دو تايي شان شروع كردند به عربده كشي. آن هم درست وسط شعر خواني ساعد كه داشت شعر قيصر را مي خواند :
  • از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است
  • دست بر ميوه حوا بزنم يا نزنم؟
  • وقتي رديف شعر بزن بزن باشد معلوم است ديگر. طرف آمده است عربده اش را بكشد. بعد فهميديم كه طرف برادر شهيد است. مي رود استانبول كه شايد فرجي بشود و از آنجا برود به اروپا . من نمي دانم اين شعرخواني ما در يك جمع صميمانه و كاملا ادبي و دموكراتيك و مبتني بر اصول غربي و شرقي ، بدون هيچ مزاحمتي براي كسي ، چه ربطي به آخوند و غير آخوند دارد؟ چقدر بايد مرگ بر اين و آن گفت؟ الحق و الانصاف كه آب شنگولي تحريك كننده است و عربده آفرين. و جالب آن كه اعصاب من با خوردن چاي و آب يخ هم به همان اندازه تحريك شده است كه اين چند تا جوان عربده كش. دوستان مي خواهند مرا ساكت كنند و نمي توانند ، تازه يكي از بچه هاي ديگر گروه هم آمده است به كمك من. كاكايي نامردي نمي كند و ازاين لحظه ها فيلم مي گيرد با خنده. كاش يادم بود و پر سيمرغ را آتش مي زدم. بعد ديدم كه نه ، اگر حتي اين همه دوستان ما هم نبودند و من تنها بودم ، باز هم حريف زبان اين جوانك بودم. غائله خيلي زود ختم به خير شد. هميشه وجود چند تا بزرگتر در سفر لازم است . رحماندوست ، با مهرباني و پختگي اش همه را ساكت كرد. رستورانچي هاي ترك مي گفتند  شما ايراني ها چقدر دعوا مي كنيد! حرفشان حسابي حالم را گرفت. يحتمل همه دعواها بر سر اين« مايه شر » بي پدر و مادر بود .
  • ناگهان ايرج ميرزا آمد و وسط دعوا شروع كرد به خواندن اين بيت :
  • اي كاش شود خشك بن تاك و خداوند
  • زين مايه شر حفظ كند نوع بشر را
  • من مانده بودم كه روح ايرج چطور آمد به قطار ، آن هم بدون حضور مولانا و شمس. كم كم باورم شد كه تاثير نفس هاي مولانا و شمس هنوز در قطار هست.
  •  حالا جنگ تمام شده بود و تازه يك بدمست ديگر شروع كرده بود به كشيدن عربده از نوع وطني قديمي اش . نامش سيد مهدي بود. همان مردي كه به مولانا مي گفت مولانا شمس و داشت مي رفت به استانبول. راننده اتوبوس بود و شباهت مي برد به مرد اول فيلم آدم برفي. تقريبا در همان سن و سال ها بود. با همان قيافه . چشم تان روز بد نبيند. طرف حسابي خورده بود و مست كرده بود و داشت از ما دفاع مي كرد و مي خواست قطار را نگه دارد و برود پايين سر آن جوان كه قبل از وي عربده كشيده بود و به ما اهانت كرده بود را ببرد. كوتاه هم نمي آمد ، حالا آن جوانك را فرستاده بوديم رفته بود و ما هم از خر شيطان پياده شده بوديم ، اما تازه وقت خرسواري سيد مهدي شده بود. مي گفت امكان ندارد. امشب يا خودم را مي كشم يا بايد سر اين جوان را ببرم. فكر مي كنم آب شنگولي اش خيلي خاص بوده كه اين همه تاثير داشته. تازه طرف مدعي بود كه من آزاده هستم و در زندان هاي صدام بوده ام واز يكي از آيت الله ها اجازه دارم كه آب شنگولي خوردن من حلال باشد. يحتمل اين حرفش هم تحت تاثير همان ام الخبائث بود. رحماندوست راست مي گفت. چه جمله قشنگي كه : « ببين وضع ما به كجا رسيده كه يكي مست مي كند و به ما فحاشي مي كند و يكي مست مي كند و از ما دفاع مي كند.»
  •  به هر حال فيلم سينمايي يي بود كه خودمان بازي كرديم و از شما چه پنهان هم فال بود و هم تماشا. فقط اي كاش اين رستورانچي هاي ترك نبودند و ما در جلوي چشم چهار تا غريبه به جان هم نمي افتاديم. چند ساعت بعد جوانك هوشش سر جا آمد و آمده بود و از همه ما معذرت مي خواست ، اما سيد مهدي هنوز كله اش داغ بود و داشت چاقويش را تيز مي كرد. حتي گاهي وقت ها گريه هم مي كرد. اين هم از تاثيرات عرفاني آب شنگولي بود. تازه فهميدم كه چرا شمس و مولانا رفته اند و حاضر نبودند در اين ايستگاه با ما باشند. تازه فهميدم چرا شمس اين همه اصرار داشت كه اين ايستگاه را به خودم استراحت بدهم.
  • تا حالا كه من نشسته ام اينجا دوازده ساعت از رفتن شمس و مولانا مي گذرد و انگار نه آنها خيال آمدن دارند و نه من هنوز اجازه فندك كشيدن پيدا كرده ام . تنها چند ورق فاكس يا همان نمابركه به زبان سره تر مي شود  دورنگاربه دستم رسيده است از شمس و مولانا و با خط شمس. برايم شعر نوشته اند از خودشان اندر فوايد و مضرات باده كه:
  • باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم
  • رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش
  • اين هم بيتي ديگر كه نوشته ، برو اين بيت را براي سيد مهدي بخوان و بگو به استانبول نرود و با شما به قونيه بيايد :
  • باده از ما هست شد ، ني ما از او
  • قالب از ما هست شد ني ما از او
  • در پايان هم نوشته اند كه اين بيت را با خط خودم بنويسم و در رستوران قطار نصب كنم كه :
  • مستي بيايد قي كند ، مستي جهان را طي كند
  • آن خوار و زار اندر زمين ، وان آسمان بر محترم
  • حتی گفت که مصراع اول اين بيت را بگذارم بر پيشانی اين نوشته. امر مولاناست و اطاعتش واجب. بعد بوي مثنوي و غزل مي ريزد به تمام كوپه و به جان ما .ديگر طاقت نمي آورم. دريك آن تصميم مي گيرم كه پر سيمرغ را آتش بزنم ، نگاه مي كنم به ديوار كوپه قطار ، نوشته است با خط درشت : آتش زدن هر نوع پر سيمرغ  در قطار، اكيدا  ممنوع!

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳