ايست‌گاه بيست و ششم

آن وطن مصر و عراق و شام نيست

شب خوارزم‌شاه و سپاهيانش آمده بودند و مي‌خواستند مرا غرق كنند در آب جيحون! ما از درياچه وان گذشته بوديم و در قطار تركيه نشسته بوديم و داشتيم مي‌رفتيم به استانبول. مولانا و شمس رفته بودند پي كاري و به من هم يكي دو ايستگاه استراحت داده بودند و در همين يكي دو ساعتي كه كپه‌ي مرگم را گذاشته بودم در كوپه قطار، لشكريان خوارزم‌شاه آمده بودند با شمشير و جز من دو نفر ديگر هم بودند كه مي‌خواستند آن‌ها را هم غرق كنند. يكي اديب صابر ترمذي و ديگري مجدالدين بغدادي. فخر رازي هم آمده بود و داشت در گوش خوارزم‌شاه يك چيزهايي مي‌گفت. يحتمل در موضوع غرق كردن مجدالدين بغدادي بود. مادر سلطان – تركان خاتون- هم بود. سلطان بي اجازه مادر آب نمي‌خورد و يحتمل مادر سلطان از قيافه ما خوشش نيامده بود و دستور پرت كردن ما را درجيحون صادر كرده بود. تازه مي خواستند خيام نيشابوري را هم غرق كنند. خيام مي‌گفت من و اديب صابر هيچ هم‌زماني‌يي با اين‌ها نداريم. من هم گفتم كه بنده را هم اشتباه گرفته‌اند و متعلق به قرن اتم هستم. خيام راجع به غني سازي اورانيوم يك سئوال‌هايي داشت كه مادر سلطان اجازه نداد بپرسد. به خيام گفتم ماجراي غرق كردن شما مسبوق به سابقه است؟ گفت: «بله يك‌بار مرا سلطاني مي‌خواست در رود غرق كند.» پرسيدم چرا؟ گفت: «انگاربه خاطر خلق!» گفتم: «تو چه گفتي؟» گفت: «گفتم خلق را به خاطر من غرق كن. چون هر هزار سال يكي چون من مي‌آيد. و بعد گفت كه آن خلق، خلق زرق و برق و حلق و... بودند.» بعد نوبت من رسيد و من اعتراض داشتم به مادر سلطان كه بنده هم دوره با شماها نيستم و شما اجازه نداريد مرا در جيحون غرق كنيد. موبايل دوست همكلاسي‌ام جمشيدي را كه حالا معاون قوه قضاييه است گرفتم و دادم به خوارزم‌شاه كه صحبت كند و او هر چه اصرار كرد كه مرا غرق نكنند خوارزم‌شاه متقاعد نشد. حتي گشتيم و تلفن حداد عادل را پيدا كرديم و ايشان هم كاري نتوانست بكند. قاضي مرتضوي را هم فرستادند تا شايد فرجي بشود. اين قاضي فوراً دستور جلب خوارزمشاه را داد. ولي سربازان خوارزمشاه اطاعت امر قاضي نمي‌كردند. بعد بنا شد مسئله را از طريق ديپلماتيك پيگيري كنند و فوراً از طريق هيات نجات غريق استان خراسان يك گروه آمدند تا به محض انداختن من در رود جيحون نجاتم بدهند. اين‌طوري هم امر سلطان خوارزم‌شاه اجرا مي‌شد و هم من نجات پيدا مي‌كردم. بعد رفتم نزديك فخر رازي و به او گفتم كه من هم فلسفي هستم و هم پيرو تصوف. كمي بالاتر از جايي كه ما ايستاده بوديم هم دو گروه از اهل سكر و صحو ايستاده بودند و داشتند نزاع مي‌كردند! بنا شد چند تا سئوال حكمت و فلسفه از من بپرسند. دكتر ديناني و دكتر دادبه آمدند و چهار تا سئوال پرسيدند كه نمره 16 گرفتم و بعد پدر مولانا و ابن قدوه و دكتر يثربي آمدند و سئوال‌هاي عرفان و تصوف را دادند كه من به همه پرسش‌ها جواب درست دادم و نمره بيست گرفتم. ولي فخر رازي به حضور ابن قدوه اعتراض داشت و مي‌گفت كه ايشان مردم را در مسجد بر ضد او شورانده و باعث تبعيدش به هرات شده و صلاحيت سئوال دادن ندارد. بنا شد قاضي مرتضوي تصميم بگيرد و سئوال ابن قدوه باطل شود و دوباره نمره بيست من تاييد شد. فخر رازي اعتراض داشت كه تو چرا در درس فلسفه به اندازه عرفان كار نكرده‌اي و داشت همچنان اصرار مي‌كرد كه مرا به جيحون بياندازند. بعد پدر مولانا آمد نزد سلطان ريش گرو گذاشت و گفت ما كه داريم از اين‌جا مي‌رويم به سمت بلاد روم، اين بنده خدا را هم مي‌بريم. در همين حال بود كه دو تن از خربندگاني كه در اصطبل بودند و فخر رازي آن‌ها را اجير كرده بود كه لباس ژنده تصوف بپوشند و بر سجاده مرقع بنشينند تا سلطان به جماعت صوفي بد گمان شود، آمده بودند و مزد كارشان را مي‌خواستند. بنا شد به هر كدام از آن‌ها من يك پنجاه دلاري بدهم تا سلطان از غرق كردن من چشم بپوشد! اما بي انصاف سلطان، در آخرين لحظات تصميمش عوض شد و مرا انداخت در آب. شانس آورديم كه آب جيحون مرا نبرد. تازه يك ماهي بزرگ هم گرفتم و بالا كه آمديم كباب كرديم و از آن ماهي كباب همه خوردند و سير شدند و خدا را شكر كردند.
ماجرا به خير و خوشي تمام شد اما هيات نجات غريق هر چه تلاش كردند، نتوانستند جنازه اديب صابر و مجدالدين بغدادي را از آب خارج كنند. براي همين سلطان دستور داد كه تا هفت شبانه روز برايشان عزاداري كنند.
بعد فرداي همان‌روز ديدم كه اديب صابر و مجدالدين بغدادي در كوچه و خيابان مي‌روند. از احوالاتشان پرسيدم و گفتند كه از نوادگان همان ماهي كه يونس را بلعيده بود،‌ آن‌ها را هم بلعيد و داستانش مفصل است. اديب صابر مي‌گفت: «آمدم بگويم كه اگر فردا مغولان بيايند به اين سو تقصير تركان خاتون است.» مجدالدين هم مي‌گفت: «هان اي مردان، اي جوانمردان هوي...» و فرياد مي‌زد و مي‌گفت: «هان اي دراويش! دست بشوييد از چله‌نشيني كه مغولان مي‌آيند و هنگام ستيز و رزم است، نه چله نشيني.»
بعد دكتر دادبه را ديدم در جايي شبيه سمرقند يا بخارا بساط كرده بود در گوشه خيابان و كتاب فخر رازي‌اش را مي‌فروخت و به من مي‌گفت كه فخر بي گناه بوده و آمده بود شفاعت شما را كند در نزد سلطان. مي‌گفت فخر امام المشككين است و من شك داشتم به كار فخر رازي، اما از طرفي هم يقين داشتم كه دكتر دادبه آدم درستي‌ست. آخرش هم بين شك و يقين بودم كه از فضاي خواب اول منتقل شدم به محل خواب دوم در همان شب.
حالا برويم به قسمت دوم خواب من در كوپه قطار. من و مولانا و شمس در شهر لارنده بوديم. اين شهر در تركيه است و نزديك به محل عبور قطار. در همين شهر بود كه مولانا در هجده سالگي عاشق دختر خواجه لالاي سمرقندي شد. نام دختر گوهر خاتون بود. نگاه به تقويم موبايل كردم. سال 622 هجري بود. شناس‌نامه مولانا و نامزدش را گرفتم تا بدهم عاقد عقد كند. عاقد فرمود كه مهر سفارت افغانستان و ايران و تركيه لازم است در پاي عقدنامه باشد. مولانا را صدا زديم كه بيايد و خودش براي عاقد توضيح بدهد. عاقد پرسيد: «شما وطن‌تان كجاست؟» مولانا از اين سئوال رنجيد وگفت:
آن وطن مصر و عراق و شام نيست
آن وطن جايي‌ست كو را نام نيست
عاقد مي‌گفت: «اين‌طوري نمي‌شود» و ما را داشت مي‌فرستاد دنبال نخود سياه در سفارت. مولانا هم هر دو پا را كرده بود در يك كفش و مي‌گفت وطنش مرز ندارد. تازه خانمش هم چادر را كشيده بود روي سرش و همان حرف‌هاي مولانا را تكرار مي‌كرد. باز زحمت مهر زدن سفارتخانه‌ها افتاد به گردن من و باز تلفن زديم به حداد عادل كه اين دفعه بنا شد از طريق رايزني و سفارت تركيه اقدام كنند و در جشن عروسي مولانا هم سه گروه موسيقي از افغانستان و ايران و تركيه آمده بودند و گروه موسيقي ايراني پاپ بود و شمس پيدايش شد و موافق موسيقي پاپ نبود. شمس مي‌گفت: «ازدواج مولانا سنتي است و مولانا تا هنوز عشق زميني نداشته است و جز عشق بالايي و آسماني، عشقي را تجربه نكرده است. نه شاخ نباتي داشته و نه پس گردنش دملي داشته. او ماه را در طشت آسمان مي‌ديده.» بعد هم راجع به فضايل همسر مولانا گفت كه هيچ بشري تا قبل از مولانا گوهر خاتون را لمس نكرده است. گفت اگر موسيقي‌يي هم مي‌آيند بايد عرشي باشند. باز تلفن زديم به وزير ارشاد و بنا شد شجريان يا شهرام ناظري يا افتخاري يا سراج يك كدامشان بيايند. در همين بين يك گروه موسيقي از تاجيكستان هم رسيد و گله داشتند كه چرا آن‌ها را خبر نكرده‌ايم. راديو بي بي سي هم يك دسته گل فرستاده بود و گزارش‌گر فرستاده بود تا مراسم ازدواج مولانا و گوهر خاتون را به طور مستقيم پخش كنند. من ديدم اين‌جوري بد است زنگ زدم به تلويزيون‌هاي ايران، هر شش شبكه بي اطلاع بودند. بنا شد از طريق شبكه چهار و راديو فرهنگ دو تا گزارش‌گر بيايد. گزارش‌گر راديو فرهنگ رفته بود و از مولانا مي‌پرسيد: «انگيزه شما از ازدواج در سن هجده سالگي چيست؟»
از خواب بلند شدم. مولانا برگشته بود به قطار و ناراحت از اين كه چرا شناس‌نامه‌اش را پر از مهر سفارتخانه‌ها كرده‌ايم. مي‌گفت: «اصلا احتياج به اين عاقدها نبود. خودم يا پدرم خطبه را مي‌توانستم بخوانيم. تازه پدرم و خواجه لالاي سمرقندي در اتاق بغل دستي خوابيده بودند و تو از بس عجله داشتي نگذاشتي آن‌ها در مراسم عقد من شركت كنند.» ديدم حق با مولاناست. معذرت خواستم. بعد يكي از خانم‌هاي محجبه از كناركوپه‌مان گذشت. حس كردم مولانا يك دل نه صد دل عاشقش شده. پيش خودم گفتم پس گوهر خاتون چه مي‌شود؟ بعد گفتم: «مثل اين‌كه يادت رفته الان چه سالي‌ست و ما در آغاز هزاره سوم هستيم.» حكايت مولانا در ذهن من شده بود حكايت شيخ صنعان، با اين تفاوت كه دخترك از ظاهرش بر مي‌آمد كه مسلمان باشد و تازه اختلاف سني داشتند، آن هم حدود هفتصد هشتصد سال! با خود مي‌انديشيدم كه نكند مولانا مرا بفرستد به خواستگاري دخترك. جز من كسي در قطار مولانا را نمي‌ديد. اصلا مولانا به پيشنهاد من آمده بود از چهارراه مولوي تهران تا اين‌جا. چه مي‌دانم، شايد مولانا داشت مرا امتحان مي‌كرد. شايد هم براستي حق داشت كه عاشق بشود. اما اين چيزي بود كه من جرات پرسيدنش را در خود نمي‌ديدم. از عبدالجبار پرسيدم: «آيا مرده‌ها هم عاشق مي‌شوند؟» مولانا جوري نگاهم كرد كه از سئوالم پشيمان شدم. جبار داشت اين غزل مولانا را مي‌خواند:
هر كه پري طلب كند، رخ بنما كه اين‌چنين
هر كه ز ماه دم زند، بام برآ كه اين‌چنين
هر كه بگويدت ز مه، ابر چگونه وا شود
باز گشا گره گره - بند قبا - كه اين‌چنين
هر كه بگويدت، بگو كشته عشق چون بود؟
عرضه بده به پيش او، حال مرا كه اين‌چنين...
دوباره دخترك از كنار كوپه‌مان گذشت. شمس مي‌گفت مولانا جز عشق آسماني به هيچ چيز نمي‌انديشد، اما من نگاه مولانا را مي‌ديدم و دختري محجبه را كه چند بار از كنار كوپه‌مان گذشت. ناگهان مولانا طاقت نياورد و برخاست و دخترك را صدا زد: من اينجايم، كجا مي‌روي گوهر خاتون؟!


بخشهاي پيشين:


  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤