برايت چشم هاي زرقاء را آورده ام...

 

ايستگاه بيست و هفتم

 

قونيه در قطار

 

در قطار زني كرد مي گذشت. با دختر بچه اي كوچك . مسافر كجا بودند ؟ نمي دانم. مولانا همسرش را فرستاد به كمك زن. شايد گوهر خاتون اصلا به خاطر كمك به اين زن آمده بود . شمس مي گفت من يار تنهايانم. مي گفت من مولانا را تنها يافتم و حالا حكايت اين زن كرد در قطار – با آن دختربچه ي خردسال - مرا نگران كرده بود . بخصوص كه جوانكي كه نمي شناختمش  - گاه و بيگاه بر سر راه زن كرد سبز مي شد. گوهر خاتون رفت و زن كرد را به كوپه ي ما آورد. من و مولانا و شمس رفتيم بيرون و ايستاديم از پشت پنجره و برف هاي زمستاني تركيه را تماشا كرديم. روبروي ما كردستان عراق و تركيه بود. و پيدا شدن اين زن كرد در قطار ما را برده بود به سرزمين كردستان. ما وارد كردستان شده بوديم و جماعت كردها دور تا دور ما چرخ مي زدند و با دستمال هاي رنگارنگ مي رقصيدند. شادمان بودند. گوهر خاتون كه آمد به سمت ما دوباره برگشتيم به قطار . بيگي كه آمد طرف من. مولانا و شمس و گوهر خاتون هم غيبشان زد. اما زن كرد را مي ديدم با دختركي كه مي گذرند. بيگي كه  رفت مولانا دوباره پيدايش شد. از قول همسرش مي گفت كه زن كرد - تاجر كوچكي ست كه روزگار و زندگي ناچارش كرده است تا در تمام فصل به استانبول برود و از حراجي روزگار خرده اجناسي بخرد و با زگردد و چرخ شكسته ي زندگاني را بچرخاند. بعد قيافه ي مردي كرد را ديديم . عليل بود مرد و زن بار زندگي  او و چهار فرزند ش را مي كشيد و گوهر خاتون آمده بود به ياري و دلداري زن. در يك آن خواستم به زن كرد نگاه كنم . قطار وارد تونل شد و تاريكي همه جا را فرا گرفت. از چشم هاي زن  به ناگاه دو شاعر كرد بيرون آمدند. زن كرد نامش عنبرخاتون بود. شاعر نخست به ناگهان از درون قلبش بلندگويي بيرون كشيد و خواند:

موجي بودم پيشاپيش تمام خيزابها

هستي ام را بر كف دست نهادم و

در صور مرگ جاري شدم

خيال مي كردم اگر دلم را بلندگويي كنم و

شعري درآن بخوانم

و بانگ مرگ را جار بزنم

نه تنها كرانه – بل درختانش نيز –

در بستر شادباشي سبز

غرق در برگ هاي نيلگونم مي كنند و

عطر بهاران به سينه ام سرازير خواهد شد...

نه برگ را نمي خواهم

شادباش و عطر بهاران را نيز

اگر چراغ ها هم روشن شدند

من از شادماني گريه خواهم كرد...

شاعر كرد را شناختم. انورقادر بود. گفتم فكر مي كردم عبدالله پشيو بيايد با شيركو. انور قادر گفت : من آمدم و شيركو. عبدالله هم سلام رساند. مولانا گفت : چه خوب مردماني هستند اين كردها. شمس گفت: در قونيه چقدر خوب مي چرخيدند دراويش كرد. بعد صلاح الدين ايوبي و لشكريانش آمدند دور تا دور قطار و شروع به چرخيدن كردند و قطار همچنان مي چرخيد و مي رفت. ما با لشكريان صلاح الدين رفتيم تا حلب و از آنجا تا قدس . صلاح الدين  شمشير كشيد و پرچم ستاره هاي شش پر را از جا درآورد. صهيونيست ها ريختند دور و برمان و با انواع و اقسام سلاح هاي سبك و سنگين ما را  محاصره کردند. صلاح الدين اما با شمشيرش تانك هاي آنان را دو تكه مي كرد. بعد رفتيم به كوچه هاي حلبچه. مولانا گريه اش گرفته بود و شمس داشت با آواز بلند اين شعر را مي خواند:

كجاييد اي شهيدان خدايي...

ناگهان علي معلم هم پيدايش شد و مي گفت: اين حادثه حلبچه ازدردناك ترين حادثه هاي هستي ست. بعد تصوير مادري را نشان دادند كه مجبور بود خودش را روي بچه اش بيندازد تا خودش و بچه اش زودتر راحت شوند. صدام هم تا آمد صلاح الدين شمشير كشيد و سردار قادسيه را فراري دادند. بعد لشكريان يزيد و ابن سعد را ديديم كه كاروان اسيران كربلا را از اين منطقه عبور مي دادند. مردم موصل شورش كرده بودند و به حمايت از كاروان اسيران – سنگ بر سر لشكريان ابن سعد مي ريختند. تازه من متوجه شدم كه چرا شمس شعر كجاييد اي شهيدان خدايي را مي خواند.

برگشتيم به قطار . شيركو بيكس آمده بود و در كوپه منتظر ما نشسته بود. مي گفت بعد از انور قادر نوبت من بود كه شعر بخوانم. فكر كردم كه الان شعر سوتماكش را مي خواند. به شمس گفتم سوتماك يعني چه ؟ گفت يعني كشتزار سوخته. فهميدم كه جز تركي و فارسي – كردي هم مي داند. اما مي گفت كه با افتخار فارسي سخن مي گويد و تركي و كردي را هم دوست دارد. اين بار شيركو شروع كرد به شعرخواندن وقطار دوباره وارد تونل شد:

در زير زمين خفه كننده ي اين روح پاره پاره ام

ساعات غربتم

واگن ها به هم بسته شده اند

هر روز در ايستگاه انتظار

در ايستگاه بدرود

مي آيند و مي روند

مي روند و مي آيند

و درهاي بي قرارشان – هستي ام – را باز وبسته مي كنند

يك زخمم پياده مي شود

صد زخمم سوار

چه تونل بي انتهايي ست غربت

به كجايم مي برد

به كجايم مي برد كه اينچنين چراغ چشمانم سوسو مي زند

با اين همه

او مي بردم

مي بردم

مي بردم

قطار از تونل كه بيرون آمد – نه انورقادر ماند و نه شيركو و نه شمس و نه مولانا . زن كرد و دختربچه اش هم رفته بودند به كوپه ي خودشان. من نگاه كردم از كوپه به بيرون. به كاكايي گفتم زرقاء يمامه را مي شناسي؟ گفت كه زني ست در افسانه هاي عرب. كه تا چند روز راه را به چشم مي ديده و در جنگ ها نقش ديده بان را داشته است. گفتم نمي دانم چرا ياد شعري از خودم افتادم به نام  زرقاء . زرقاء شعر من روزي از ايران به كردستان عراق نگريسته بود و براي زنبق های كبود شعري گفته بودم  :

افقي مرده مي بينم و كبوتري حيران

زرقاء ! دگر چه مي بيني ؟

-         كوه را گرگ مي بينم و

 زمانه را دشنه ي دزد...

عنكبوتي ديوانه مي بينم

آتش مي تند براي صيد عقاب!

ني  لبك خورشيد را شكسته مي بينم ....

زرقاء ! دگر چه مي بيني ؟

-         اشك هاي خودم را مي بينم.

در همين جاها بود كه سميح القاسم شاعر فلسطيني آمد و اين شعر را از من گرفت و رفت. ياد بيدج به خير. همين شعر با ترجمه او را داديم به سميح و سميح چقدر خوشش آمده بود. بعد بيدج هم پيدايش شد و گفت:

مولانا و شمس را بردار - برويم به سليمانيه. نفهميدم موسي از كجا مي دانست كه تا همين چند لحظه پيش قطار پر بود از شاعران كرد . و از کجا فهميده بود كه مولانا و شمس هم همين دور و برهايند.

در يك آن متوجه شدم كه در ميان چهل قلندر اين قطار- نام موسي بيدج نبوده است . پرسيدم اينجا چه مي كني ؟ گفت : برايت چشم هاي زرقاء را آورده ام.    

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤