ايست‌گاه بيست و هشتم
آب زنيد راه را هين که نگار مي‌رسد

برادر عزيز و گران‌قدر، جناب مولانا!
خودت که مي‌داني من سرم شلوغ است اين روزها و نماز سفرنامه‌ام دو سال است که قضا شده است و هوش و هواسم درست کار نمي‌کند و معذرت مي‌خواهم که مصادف شد يک ايست‌گاهِ اين سفرنامه با کانديداتوري ِ يکي از آقايان اهل فرهنگ و سياست توأمان.
به گمانم از بنده رنجيده خاطريد و گمان مي‌بريد که من دارم شما را خرج اين جماعت مي‌کنم. شب، شمس را با تبرزين مي‌فرستي به خوابم که قصاص آن ايست‌گاه را بگيرد. خودت که مي‌داني رفاقت من و تو و شمس خيلي بيش‌تر از اين آدم‌هاي باجناح و بي‌جناح مي‌ارزد.
از بابت گوهرخاتون و مراسم عقدکنان هم معذرت مي‌خواهم و شايسته‌تر آن بود که همسرم سعيده‌خاتون را مي‌فرستادم خدمت همسرتان و درباره‌ي شما خيال بدي از نوع بلند شدن زير سر و امثالهم اگر حس مي‌کني که داشته‌ام، اميد عفو دارم.
اما بعد، تقاضاي جمعي از کارکنان مسؤولِ زحمت‌کش ِ راه‌آهن سرخس به بافق و بندرعباس است که شما در مراسم افتتاح اين طرح ملي شرکت کنيد و به صرف شعر و شيريني خاطر بزرگوارتان را بنوازيد. اگر چه من به ايشان گفته‌ام که شما در قطار ما هستيد و عنقريب به آنکارا مي‌رسيم و راهي قونيه مي‌شويم و جناب سفير ايران در ترکيه هم التماس دعا دارند و ضيافت شامي تدارک ديده‌اند،‌حالا اختيار با خودتان است که لااقل يکي را انتخاب کنيد.
برادر عزيز و ارجمندم، جناب مولانا!
الان که اين عريضه را خدمت‌تان مي‌نويسم در شهر کرمان ملازم ِ رکاب حضرت آقايم.
اولاً بفرماييد نوشتن رهبر به شکل جدا يعني "ره‌بر" صحيح است يا نه؟ و ديگر اين‌که اين آقارضا اميرخاني هم بغل دستم نشسته است و سلام مي‌رساند و اصراد دارد که هم‌راه شما را به او بدهم و تا يادم نرفته بگويم که ايشان همراه را جدا مي‌نويسند آيا صلاح مي‌دانيد شماره شما را به ايشان بدهم تا در سايت لوح با شما مصاحبه‌اي داشته باشد؟
ما الان از بم آمده‌ايم و حال مردم بم و نخل‌هاي شکسته‌ي بم به‌تر است، اما هنوز مشکلات هست و هنوز بچه‌هاي بم و زرند مدرسه ندارند و چادرها هنوز گرد يتيمي بر سر دارند. اگر خدا بخواهد دارد خرج‌ها و برج‌ها کم مي‌شود. سياست بازها دارند هو مي‌شوند.
اين‌جا مردم شعر شما را به ديوارها زده‌اند و نوشته‌اند؛ "آب زنيد راه را هين که نگار مي‌رسد..." نوشته‌اند؛ "کجاييد اي شهيدان خدايي..." شما هنوز هستيد.
در راه برگشت مرحوم سيدخليل داشت شعر شما را با تنبور مي‌خواند و من دلم هوايتان را کرده است.
اين يادداشت را در حالي مي‌نويسم که آقارضا دارد مي‌رود فرودگاه. اينترنتِ اين‌جا کانکت نمي‌شود. قطار قونيه نزديک آنکارا رسيده است. من به فکر بچه‌هاي بم و زرندم. ما داريم به زرند مي‌رويم. اين‌جا نامه‌هاي بچه‌هاي مريض و مردم فقير و تالاسمي‌ها مانده است روي دست همه. الان چند روز است از تهران دورم.
هر چه به هم‌راهت زنگ مي‌زنم جواب نمي‌دهي. ناچار اين نامه را از طريق سايت لوح برايت مي‌فرستم. از رئيس محترم سايت لوح -آقارضاي خودمان- صميمانه و عاجزانه مي‌خواهم هر چه زودتر اين يادداشت را چاپ کند و شاعري را از نگراني نجات دهد.

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤