با يک غزل تازه و ايستگاه سی ام قونيه در قطار در خدمت دوستان هستم.

 

در گذر آب فروشان

 

از باده ات اي مرگ ، مرا گرم بنوشان

مُردم ز عطش در گذر آب فروشان !

 

با اين همه گلخن چه كند يك دل خونين ؟

من ديگ دلم آتش سرخ است ، بجوشان!

 

امروز كه سنگ اند همه آينه چشمان

وز جنس سفا ل اند همه كوزه به دوشان

 

عوعوي سگان ، شحنه ي شهر است ، ببينيد!

شيران همه شيرند به سرمايه ي موشان

 

اي اسم تو سرسلسله ي صبح قيامت

وي جان جنونمند جهان ، جان خروشان !

 

منصور تويي ، خرقه ي پشمينه ، نفاق است

برگرد به حلاجي اين پنبه به گوشان

 

شمشير علي ( ع ) باش در اين خيبر بي خويش

داوود نبي باش بر اين خيل خموشان !

 

ايست‌گاه سي‌ام
مستان سلامت مي‌كنند

از قرار معلوم مولانا با كمك شمس از زندان گوانتاناما رهايي مي‌يابد. بعد روح مولانا و شمس به دعوت جامعه‌ي ادبي و فرهنگي امريكا و اروپا به مدت يك ماه سفري به بلاد غرب دارند. بعد از مراسم انگشت نگاري از روح مولانا و شمس مجدداً داغ مي‌كنند و خود را به ايران مي‌رسانند. همين موضوع سبب مي‌شود كه سفرنامه را با سرعت كمي ادامه بدهم و كم مانده بود كه شك بين سي و چهل كنم و همه‌ي سفر از آنكارا تا قونيه و بالعكس را در يك ايست‌گاه خلاصه كنم كه با بيست و نه تاي قبلي بشود سي تا و به قول ترك‌ها تامام. كه هم شمس مخالفت كرد و هم مولانا. هر دو با چهل ايست‌گاه موافقت داشتند و بنده به رغم اين‌كه سفر طول كشيده بود و سفرنامه‌ي ديار كريمان – كرمان – در راه بود به ناچار تن به اين درخواست دادم و بعد سعي‌ام بر اين شد كه سرعت قطار را از ده به صد و بيست بكشانم. گرچه مخفي نماند كه پليس راه تركيه مرا به دليل سرعت كم سفرنامه و اشغال خط راه آهن وان به آنكارا به مدت يك سال چندين ميليون لير جريمه كرد. به ناچار در حوالي ساعت ده و نيم روز يكشنبه 24 آذر سال 81 از قطار پياده مي‌شويم. اين‌جا ايست‌گاه راه آهن آنكاراست. مولانا تقويم را بيش از دو سال و نيم به عقب برمي‌گرداند تا من با مسافران استانبول و سيدمهدي و آن جوان كه دو شب پيش - و تقريباً ده پانزده ايست‌گاه قبل مست فرموده بود و با ما دعوا كرده بود و فردايش از مستي پشيمان شده بود و صلح كلي كرده بود – خداحافظي كنيم.
زمان حسابي قاطي پاتي شده بود. بعد از دو سال و نيم از سفر، دارم سفرنامه‌اي را مي‌نويسم كه روزي هم‌راه با روح مولانا و شمس در ايست‌گاه آنكارا پياده شديم. مولانا را هم كه توضيح دادم از چهارراه مولوي تهران به طور اتفاقي پيدا كردم. يك تعارف زدم و آمد. بعد هم شمس به ما ملحق شد به گمانم در جايي نرسيده به قزوين.(نگاه كنيد به سفرنامه‌هاي قبلي).
آن سفر انجام شد و مسافران آن قطار در 24 آذر 81 به قونيه اندر شدند و پس از چند روز طي مسافت در برف و بوران با همين قطار كه وصفش رفت، برگشتند و حوالي صبح سي‌ام آذر همان سال در ايست‌گاه راه آهن تهران از قطار پياده شدند و بار و بنشان را برداشتند و رفتند، اما مولانا و شمس تا هنوز با منند. گاه مولانا مدرن مي‌شود و شمس سنتي. گاه سر از زندان گوانتاناما در مي‌آورند و گاه در صف نماز جمعه‌ي تهران و دانش‌گاه تبريز سخنراني مي‌كنند. حالا هم به دعوت بچه‌هاي كيهان بچه‌ها – بخصوص اميرحسين فردي – بناست برويم فوتبال – گل كوچك – در محوطه‌ي كيهان. ارتباط فرهنگي من و كيهان سال‌هاست از راه همين گل كوچك است كه گاهي با رضا اميرخاني و محسن مومني و بعضي ديگر از دوستان مي‌رويم آن‌جا . در حياطي قديمي كه انبار روزنامه‌ها و مجلات برگشتي‌ست. امروز مولانا و شمس هم با من مي‌آيند. بنا نيست كسي شمس و مولانا را ببيند. اما نمي‌دانم گروه سياسي كيهان از كجا خبردار شده است كه بر روي پارچه‌اي نوشته است؛ ورود برادر اصلاح طلب شمس تبريزي و برادر اصولگرا مولانا جلال الدين را به موسسه كيهان خوش آمد مي‌گوييم!
چون لباس ورزشي نياورده‌ام مرا به بازي نمي‌گيرند. شمس هم مي‌گفت چون هيكلي ضعيف داشتم مرا به فعلگي نمي‌بردند. اين را شمس در همان حياطي كه بچه‌ها بازي مي‌كردند به من گفت و كسي نه مرا ديد و نه مولانا را و نه شمس را و نه آن پارچه‌ي خوش آمد گويي را!
نشستيم با شمس و مولانا و دوباره بحث انتخابات داغ شد. شمس گفت: «براي آن كه دوباره پليس راه تركيه جريمه‌ات نكند بيا سوار اتوبوس شويم و مسير را ادامه بدهيم به سمت قونيه.» ساعد باقري و بيگي داشتند شعر مي‌خواندند در اتوبوسي كه ما – چهل قلندر - را در آذر ماه سال 81 مي‌برد به قونيه، ساعد مي‌خواند؛
امروز مرده بين كه چه سان زنده مي‌شود
آزاد سرو بين كه چه سان بنده مي‌شود
مولانا مي‌گويد: «با اين اتوبوس پنج ساعت در راهيم.» شمس مي‌گويد: «براي ناهار و نماز در "تيس لري" توقف مي‌كنيم.» به شمس مي‌گويم: «ما همين‌جا در حياط انباري روزنامه‌ي كيهان مي‌نشينيم و فوتبال را نگاه مي‌كنيم و تحليل فوتبال مي‌كنيم و وقت نماز و ناهار مي‌رويم به رستوران بين راه آنكارا و قونيه.»
الان با مولانا و شمس مشغول تحليل و تفسير جام جهاني و صعود تيم ملي به آلمان هستيم و شادمان از صعود، منتها من گفتم دو هيچ مي‌بريم و مولانا و شمس هر دو گفتند يك هيچ!
حالا مولانا در يك اقدام عجيب و غريب تصميم گرفته است وارد عرصه‌ي انتخابات شود. معاون اولش را هم معرفي كرده است، شمس تبريزي! وزير كشورش هم اميركبير! مي‌گويم از زنده‌ها چرا خبري نيست؟ مي‌گويد مگر از اميركبير زنده‌تر هم هست؟ خيلي‌ها مي‌خواهند اميركبير شوند و ناصرالدين شاه مي‌شوند! حتي مولانا حاضر شده است به شبكه خبر تلويزيون هم برود و برنامه‌هايش را شرح كند. مي‌گويم برادر مولانا! قربانت شوم،‌ حال و هواي انتخابات به حال و هواي ما موافق نيست، پول مي‌خواهد كه نه تو داري و نه من و نه شمس. بدهكار اين و آن هم كه نمي‌خواهيم شد. مي‌خواهي؟ بعد مولانا شروع مي‌كند به تفسير شعر آزاد و شعر بدهكار. دولت آزاد و دولت بدهكار. مي‌گويد: «دولتي كه در تبليغاتش بدهكار باشد در عملكردش هم بدهكار خواهد بود.» مي‌گويد: «اگر خواستي رأي بدهي به كسي رأي بده كه بدهكار كسي نباشد.» پس ازناهار و نماز در رستوران بين راهي راه مي‌افتيم به سمت قونيه با همان اتوبوس. نگرانم كه مبادا بچه‌هاي نويسنده‌ي فوتباليست در حياط انباري از غيبت ناگهاني من جا بخورند. شمس مي‌گويد برگرد و زود خداحافظي كن كه اتوبوس منتظر است. سفر روح هم همان قدر آدم را خسته مي‌كند كه سفر جسم. آن هم آدم ناشي‌يي مثل مرا. داريم مي‌رسيم به قونيه. سلطان علاء الدين كيقباد آمده است به استقبال ما. هم‌راه با نماينده‌ي پريزيدنت تركيه و يك ميليون و هفتصد و پنجاه هزار نفر از سكنه‌ي شهر. به مولانا و شمس مي‌گويم پياده شويم؟ مي‌گويند نه،‌ اين جماعت به خاطر جماعت شعرا آمده‌اند. به خاطر همه. با هم وارد شهر مي‌شويم. با دوستان شاعر در سكوت وارد شهر قونيه مي‌شويم. با زمزمه‌اي گاه در دل،‌ با شعري گاه از مولانا؛
مستان سلامت مي‌كنند، جان را غلامت مي‌كنند...
من هم اين رباعي را مي‌خوانم كه سال‌ها پيش روزي به احترام مولانا گفته بودم؛
بلخ آينه‌اي شكسته در دستانش
تبريز همان كعبه و تركستانش
تا دل به سماع مي‌دهد قونيه را
مي‌چرخاند به روي انگشتانش...
بعد قونيه شروع مي‌كند به چرخيدن در برابر شمس و مولانا و ما تنها نگاه مي‌كنيم.


از همين نويسنده:

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٤