دوستان سلام! ايستگاه سی و يکم قونيه در قطار را همراه با شعری از شاعر ارجمند مرتضی اميری اسفندقه تقديم تان می کنم.  

ما به جناب شمس راي مي دهيم

 

 

ايستگاه سي و يكم ( قونيه در قطار)

 

ما الان يك ساعتي ست به قونيه رسيده ايم و در يك هتل جاي گير شده ايم و مولانا رفته است به فاتحه خواني  برمزار خودش. آدم هاي دور و بر نمي شناسندش و مسئول مزار به مولانا تذكر داده است  كه اينقدر به مزار نزديك نشود و آداب و رسوم جديده را رعايت كند. براي همين مولانا تصميم مي گيرد پنهان باشد و در حالتي روح خود را قرار بدهد كه به چشم نيايد . در اين حالت من نيز قادر به ديدن روح مولانا نيستم و بايد بعدتر گزارش ديدار را از خود مولانا بپرسم. در حالت بازگشت به دنياي برزخ ! بعد كه مولانا برمي گردد به هتل برايم تعريف مي كند كه چقدر شهرقونيه  و مردمش عوض شده اند و او را ديگر در خيابان نمي شناسند. مي گويم آخرين باري كه به قونيه آمدي كي بود؟ مي گويد همين چند سال پيش. از يك خادمي هم كه بر سر قبرش كار مي كرده نام مي برد كه در سفر قبل بوده ودر آن سفربا روح مولانا فقط او توانسته ارتباط برقرار كند و در اين سفر ديگر او نيست. مي گويد بر سر قبر پدرم حاضر شدم و پدر را ناراحت ديدم . گفتم دليلش چه بود ؟ گفت دخالت در امر انتخابات ايران! گفت پدر مرا نصيحت مي كرد كه تو در دوران ايلخانان اگر مي خواستي به وزارت مي رسيدي ، چه كار داري كه از پس اين همه سال باز پايت را در كفش سياسيون مي كني؟ مولانا جوري حرف مي زد كه انگار هنوز از من ناراحت است. راستش تا اندازه اي تقصير من هم بود كه پاي مولانا را به انتخابات كشاندم ،  اما بيشتر تقصير اين برادر اصلاح طلب شمس تبريزي ست كه يك دقيقه راحت نمي تواند بنشيند.  و به سفارش او كم مانده بود كه از يكي از كانديداها حمايت هم كنيم  كه بعد در چند ايستگاه بعد يك جوري ختم به خيرش كرديم . شمس گفت نهيب زدن به اهل سياست گاهي واجب است و از اين گونه حرف ها مهراسيد. اين شمس اصلاح طلب را يكي نيست بگويد كه اصلاح طلبان امروزي با امثال تو از زمين تا آسمان فرق دارند. تو مي رفتي فعلگي مي كردي و با كار ومشقت و گاهي معلمي قرآن روزگار مي گذراندي و اين جماعت اصلاح طلب و ايضا اصولگرا يك جورهايي با امثال تو متفاوتند.

بعد با شمس و مولانا مي رويم به خيابان و در پوسترها و پلاكاردها گشت مي زنيم. دولت آباداني. دولت عشق. دولت عقل . دولت مردم ...

با مولانا و شمس در جلوي ستاد آقاي محسن رضايي شروع كرده ايم به ضرب گرفتن و سماع كردن كه :

 

مرده بدم ، زنده شدم ، گريه بدم ، خنده شدم

دولت عشق آمد و من دو لت پاينده شدم ...

 

بعد درست در همان لحظاتي كه من و شمس و مولانا گرم سماع بوديم خبر رسيد كه محسن رضايي از دولت عشق انصراف داده است.

 بعد خبرمي رسد كه انتخابات رياست جمهوري نهم در ايران انجام شده و كروبي اعتراض دارد ، علي رغم اين كه در ده استان به او بيشترين راي را داده اند و مولانا مي گفت اگر من آمده بودم هفتاد هزار تومان مي دادم و كار را تمام مي كردم. شمس مي گفت اين هاشمي چقدر شبيه اميركبير حرف مي زد در فيلم انتخاباتي اش و بعد اميركبير پيدايش شد و نامه اي نوشته بود براي ناصرالدين شاه كه اجازه داد تمام آن را در سفرنامه ام چاپ كنم. لذا با اجازه ي مولانا و شمس و ضمن احترام به برادرمان اميركبير و تا ناصرالدين شاه چشم ندرانده ، اين متن را كه با دستخط خود اميركبير است تقديم تان مي كنم:

( قربانت شوم ،

الساعه كه در ايوان منزل با همشيره همايوني به شكستن لبه نان مشغولم ، خبر رسيد كه شاهزاده موثق الدوله حاكم قم را كه به جرم رشاء و ارتشاء معزول كرده بودم ، به توصيه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده ايد! فرستادم تا او را تحت الحفظ بتهران بياورند تا اعليحضرت بدانند كه اداره امور مملكت با توصيه عمه و خاله نمي شود.  زياد جسارت است  تقي )

بعد ناصرالدين شاه پيدايش مي شود و يك پدر سوخته مي گويد و نامه را پاره پاره مي كند و اميركبير هم نامردي نمي كند و يك كشيده محكم مي خواباند بيخ گوش ناصرالدين شاه. ناصرالدين شاه دستور مي دهد كه تقي را بگيرند اما هيچ كس جز من و مولانا و شمس در مجلس حاضر نيستيم و ما هم كه معلوم است هواي اميركبير را داريم و تازه مي خواستيم او را به عنوان وزير كشور معرفي كنيم كه مولانا به سفارش پدر عمل كرد و از تشكيل كابينه خودداري كرد.

نامه اي هم رسيده از اداره تشخيص هويت ارواح مشاهير وابسته به نمي دانم كجا كه مشخصات كامل شمس و مولانا را از من خواسته . از طرف رياست فخيمه ي سايت لوح هم از من خواسته شده  كه بيشتر پيرامون مشخصات ظاهري مولانا و شمس گزارش بدهم. اما اين مولانا و شمس با آن مولانا و شمس هشتصد سال پيش از زمين تا آسمان فرق كرده اند. موبايل مولانا دوربين دارمدل بالا   و داراي اتصال به اينترنت و به طور آن لاين در دسترس است و تاكنون در هيچ نقطه اي آنتنش قطع نشده و احتياج به شارژ هم ندارد. كت و شلوار مولانا فعلا مشكي است و لباس شمس يك پيراهن طوسي رنگ است با شلواري  خاكستري. مولانا فعلا حدود 72 كيلو وزن دارد كه سال پيش در همين روزها وزنش 68 كيلو بود و بيشتر سال بين سه چهار كيلو اختلاف وزن دارد. شمس اما حدود 52 تا 54 كيلو وزن دارد و گاهي هم فشارش پايين مي افتد و ما مجبوريم به او آب قند بخورانيم. از لحاظ ظاهر مثل همين آقاي احمدي نژاد خودمان است. اينها فعلا اطلاعات سردستي و تخميني از مولانا و شمس است كه خدمت تان عرض شد.

 دوستان ما در قونيه تصميم گرفته اند بروند مقبره ي مولانا. بيگي تصميم گرفته است دو تا صد دلاري اش را به پول تركيه تبديل كند. مولانا مي گويد من و شمس با اهل قونيه و ايضا صراف ها آشناييم. پول را به مولانا مي دهم تا برايمان چنج كند. شمس معترض است كه چنج كردن يك واژه ي انگليسي ست و حتما به پارسي سره حرف بزن. تسعير هم كه عربي ست و تبديل هم كه تا حدودي عربي ست و من بايد بگردم  يك وا ژه پيدا كنم. پول خرد كردن و ديگر چي ؟ رد و بدل كردن ؟ معاوضه كردن ؟ اين هم كه عربي ست. مولانا رفته است و پول را خرد كرده است و آورده است و پول را به بيگي داده ايم ، اما من هنوز واژه ي مورد نظر را پيدا نكرده ام. بعد معلوم مي شود كه سر مولانا را هم كلاه گذاشته اند. كم داده اند و من فكر مي كنم كه بايد گشت و يك واژه ي فارسي پيدا كرد براي خرد كردن پول ، ‌طوري كه سرمان را كلاه نگذارند. عبدالملكيان و خانم راكعي و ساعد هم مي آيند و به همراهشان جبهه ي اصلاحات و مشاركت و آقاي معين هم پيدايشان مي شود. بعد براي اين كه يك جناحي عمل  نكرده باشيم ، آقاي هاشمي رفسنجاني و كروبي و قاليباف و لاريجاني واحمدي نژاد و يك كانديداي ديگر را هم خبر مي كنيم و طبق آمار وزارت كشور و شوراي نگهبان به ترتيب پشت سرشان وارد مزار مولانا مي شويم. كروبي نمي خواهد بيايد و دائم مي گويد كه اگر مي دانستم شركت نمي كردم. بعد به جاي آن كه وارد مقبره ي مولانا شويم وارد عرصه ي محشر مي شويم.  آقاي معين مي گويد انگار اشتباهي آمده ايم. قاليباف با بي سيم تماس مي گيرد به پليس بين الملل  و كسي جواب نمي دهد. بعد دوباره  همان خوابي كه دكتر ميرباذل ديده بود جلوي چشم مان مي آيد! حضرت علي با شمشير ايستاده بود وناراحت بود و مي گفت شما شيعيان آبروي مرا برديد. يك عالمه كاغذ پاره انتخابات جمع شده بود و مي خواستند آنها را بسوزانند و آتش جهنم را با استفاده از آن روشن كنند.

 شاعران در يك صف بودند و كروبي و هاشمي و بعضي از اهل سياست مي خواستند بيايند در صف شاعران . تنها شاعران نجات پيدا مي كردند و آن هم با وساطت امام زمان .

انتخابات به خوبي و خوشي انجام شد و من هم از خواب پريدم و فهميدم كه اي دل غافل ، ايستگاه سي و يكم هم گذشت و ما از وسط صحراي محشر دوباره برگشته ايم به دنيا. خدا كند اين هفته هم به خير و خوشي بگذرد و شمس پيروز نهايي انتخابات باشد.  

 

 

 

--------------------------------------------------------------

 

من به شهيدان راي خواهم داد

                               شعري از مرتضي اميري اسفندقه

تقديم به دكتر محمود احمدي نژاد و دغدغه هايش

 

ديروز

بر سينه ي  ديوارهاي زخمي شهر

عكس شهيدان بود

امروز عكس نامزدها

آن عكس ها ديروز،

        بي جلوه هاي ويژه ،

                           بي ژست ،

فوري ولي شفاف!

مانند عكس كودكان معصوم

آن عكس ها – دامادهاي حجله ي جنگ و جنون –

آن برگزيده نازنينان

در انتخابات شهادت

با راي بالاي ملائك ...

اين عكس ها امروز اما ،

                          عكس هاي رنگي مات!

اين چشم در راهان روز انتخابات!

 

دنبال آن عكس جوانم

آن عكس خاكي

با آن دو چشم تير خورده

گيلاس هاي سرخ همزاد

دنبال آن عكس غريبم

آن عكس خاموش

آتشفشان آه

عكسي كه در زير فشار اين همه عكس

فرياد دارد مي زند ، فرياد ، فرياد

جرم است يا نه ،

                هر چه بادا باد !

من به شهيدان راي خواهم داد!

 

 

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٤