ايستگاه سي و دوم قونيه در قطار

 

                               ميا بي دف به گور من ، برادر!

 

شب رفتيم بر سر قبر مولانا واز شما چه پنهان تا حدودي اشك بر ديده مان جاري شد و يادمان رفته بود به سفارش مولانا عمل كنيم كه گفته بود:

ز خاك من اگر گندم برآيد

از آن گر نان پزي مستي فزايد

خمير و نانوا ديوانه گردد

تنورش بيت مستانه فزايد

ميا بي دف به گور من ، برادر!

كه در بزم خدا غمگين نشايد...

ناگهان تمام قبر مولانا به دشت سرسبزي بدل شد كه در آن گندم كاشته بودند و بعد با كمك اتحاديه ي آرد و گندم قونيه ، گندم ها را آرد كرديم و همانجا تنوري ساختيم و آردها را خمير كرديم ، اما از آن جا كه خميرش ديوانه بود بي خود دور خود مي چرخيد وتازه علاوه بر خمير، ظرف خمير هم ديوانه شده بود و همين طور شعر مي خواند. بعد نانوا هم چرخ مي زد و شعر مي خواند و بعد هم نوبت به تنور رسيد كه كم مانده بود دست نانوا را بسوزاند از بس مي چرخيد ، ما كه ديديم چرخ در چرخ است ، جاي همه تان خالي ما هم چرخيديم و دلي از عزا درآورديم. بعد فهميديم كه بايد با دف وارد مي شديم . يك دفعه هفتاد و دو دف شروع كردند به كوبيدن! نفهميديم كدام دست براين دف ها مي كوبد! بعد حتي ستون ها و قبرها دف شدند و همه چيز دف شد و ما شروع كرديم با دف ها چرخيدن و لبيك اللهم لبيك گفتن. بعد به ما گفتند كه شما در بزم خدا هستيد و يكي از دوستان مولانا كه نمي دانم اسمش چه بود از طرف مولانا از همه ي كساني كه آمده بودند به زيارت قبر مولانا تشكر كرد و گفت كه مرگ در نگاه مولانا بزم خداست و همه ي شما الان مرده ايد و با هم هفت باراين شعر را بخوانيم تا زنده شويم :

مرده بدم ، زنده شدم ، دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

بعد برادرمان شمس از راه رسيد و گفت كه چقدر هواي بيرون سرد است و پايش سرخ شده بود از برف و پابرهنه بر برف هاي قونيه راه رفته بود و آمده بود در كنارم ايستاده بود و مي گفت كه اين آستان مولاناست و آستان خود شمس گم است تا هنوز. پرسيدم در كجاست آستانت ؟ گفت در رازآباد! نرسيده به رمزآباد ! بعد هم حرف عوض كرد و گفت اگر مي خواهي سفرنامه بنويسي بنويس كه اين رواق ، گنبدي سبز دارد و اين پارچه ي سياه را سلطان عبدالحميد عثماني آورده ، همين طور كه داشت توضيح مي داد سلطان عثماني پيدايش شد و لباس سلطاني را درآورد و گفت اين جا فقط مولانا سلطان است. البته سلطان اين حرف ها را به تركي گفت و شمس هم براي من ترجمه كرد و سلطان را مرخص فرموديم تا برود به دنبال كار سلطاني اش. اما سلطان اجازه خواست تا ده دقيقه ي ديگر هم در آستان باشد و جالب اين كه اين اجازه را از من مي خواست. مي گفت صاحب سفرنامه تويي! من به شمس گفتم اختيار داريد ، ‌شما شمسيد و ايشان سلطانند كه شمس به سوي قبر سلطان ولد پدر مولانا رفت و سلطان هم نشسته بود بالاي قبر خودش و شمس را كه ديد ياالله گفت و بلند شد. گفت الحمدلله انتخابات ايران هم تمام شد؟ گفتم بله ! گفت اين آقاي احمدي نژاد چطور آدمي ست؟ گفتم همشهري من است و بچه ي يك آهنگراست و خودش خوب است اگر اين جبهه ي اصلاح طلبان بگذارند و اين جناح اصولگرايان او را مصادره نكنند واينقدر به هم نپرند و سهام داران ستاد انتخاباتي اش در پي تقسيم غنايم نباشند و هزار اما و اگر ديگر و تازه اگر اين خواهر مكرمه مان رايس توي گوش بوش نخواند كه فلان و بهمان ، و انشاء الله اگر خدا بخواهد محقق است انشاء الله. گفت بگو شباهت به شمس كافي نيست و براي خودش شمس بايد داشته باشد. البته من ازپدر مكرم مولانا خواهش كردم كه مسائل انتخاباتي را بگذاريم براي يك وقت ديگر و راجع به ضريح چوبي مزار خودش توضيحاتي به اختصار بدهد كه متعلق به كدام دوره است كه گفت اين مزار چوبي مربوط به دوره ي سلجوقي ست ،‌ يعني همان دوره خودشان. بعد هم برايمان با خنده توضيح داد كه اين ضريح تا همين چهارصد سال پيش بر روي قبر مولانا بوده و از دولت سايه ي فرزند ، اين ارث از مولانا به او رسيده! در همين موقع برادرحسام الدين چلبي وارد شدند و گفتند اجازه بدهيد من دوستان را راهنمايي كنم به سوي دايره ي چلبي. و دست ما را گرفت و برد به سمت كتابخانه و كنار پنجره اي و گفت اين پنجره ي نياز است و شروع كرد به خواندن اين شعر:

درها همه بسته اند الا در تو

تا ره نبرد غريب الا بر تو...

نگاه كردم  همه ي درها و پنجره ها باز بود و شب بود و در درون تالار رقص درويشان بود و در بيرون تالار سماع باد و برف و هوهوي آسمان . درخت ها حتي در اين سرما در درونشان ذكر مي گفتند و دانه هاي برف كه مي باريد ذكر هوالله بود و شب ، ذكر هوهوشده بود . هنوز چند لحظه از سماع دراويش نگذشته بود كه ماموران ترك با حكم دست نويس آتاتورك آمدند و به ما تذكر دادند كه سماع دراويش تا اطلاع ثانوي بر مزار مولانا نبايد اجرا شود. من مانده بودم كه چطور اين ماموران ترك وارد فضاي تخيل من شده اند ، سماعي اگر بود در من بود ، نه در سماع خانه اي كه در آن سال هاست ديگر دراويش نمي چرخند. حضور بي موقع ماموران ترك سبب شد كه هم شمس غيب شود و هم سلطان ولد و چلبي بروند توي مقبره شان. علي ماند و حوضش. گفتم يا برادر ترك! براي سماع به كجا بايد رفت؟ حرفم را نفهميد و به تركي توضيحاتي داد كه من نفهميدم ، اما بعد از دوستان شنيدم كه  فرداشب مي رويم  به سالن دالموش.   

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

ايستگاه سي و دوم قونيه در قطار

 

                               ميا بي دف به گور من ، برادر!

 

شب رفتيم بر سر قبر مولانا واز شما چه پنهان تا حدودي اشك بر ديده مان جاري شد و يادمان رفته بود به سفارش مولانا عمل كنيم كه گفته بود:

ز خاك من اگر گندم برآيد

از آن گر نان پزي مستي فزايد

خمير و نانوا ديوانه گردد

تنورش بيت مستانه فزايد

ميا بي دف به گور من ، برادر!

كه در بزم خدا غمگين نشايد...

ناگهان تمام قبر مولانا به دشت سرسبزي بدل شد كه در آن گندم كاشته بودند و بعد با كمك اتحاديه ي آرد و گندم قونيه ، گندم ها را آرد كرديم و همانجا تنوري ساختيم و آردها را خمير كرديم ، اما از آن جا كه خميرش ديوانه بود بي خود دور خود مي چرخيد وتازه علاوه بر خمير، ظرف خمير هم ديوانه شده بود و همين طور شعر مي خواند. بعد نانوا هم چرخ مي زد و شعر مي خواند و بعد هم نوبت به تنور رسيد كه كم مانده بود دست نانوا را بسوزاند از بس مي چرخيد ، ما كه ديديم چرخ در چرخ است ، جاي همه تان خالي ما هم چرخيديم و دلي از عزا درآورديم. بعد فهميديم كه بايد با دف وارد مي شديم . يك دفعه هفتاد و دو دف شروع كردند به كوبيدن! نفهميديم كدام دست براين دف ها مي كوبد! بعد حتي ستون ها و قبرها دف شدند و همه چيز دف شد و ما شروع كرديم با دف ها چرخيدن و لبيك اللهم لبيك گفتن. بعد به ما گفتند كه شما در بزم خدا هستيد و يكي از دوستان مولانا كه نمي دانم اسمش چه بود از طرف مولانا از همه ي كساني كه آمده بودند به زيارت قبر مولانا تشكر كرد و گفت كه مرگ در نگاه مولانا بزم خداست و همه ي شما الان مرده ايد و با هم هفت باراين شعر را بخوانيم تا زنده شويم :

مرده بدم ، زنده شدم ، دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

بعد برادرمان شمس از راه رسيد و گفت كه چقدر هواي بيرون سرد است و پايش سرخ شده بود از برف و پابرهنه بر برف هاي قونيه راه رفته بود و آمده بود در كنارم ايستاده بود و مي گفت كه اين آستان مولاناست و آستان خود شمس گم است تا هنوز. پرسيدم در كجاست آستانت ؟ گفت در رازآباد! نرسيده به رمزآباد ! بعد هم حرف عوض كرد و گفت اگر مي خواهي سفرنامه بنويسي بنويس كه اين رواق ، گنبدي سبز دارد و اين پارچه ي سياه را سلطان عبدالحميد عثماني آورده ، همين طور كه داشت توضيح مي داد سلطان عثماني پيدايش شد و لباس سلطاني را درآورد و گفت اين جا فقط مولانا سلطان است. البته سلطان اين حرف ها را به تركي گفت و شمس هم براي من ترجمه كرد و سلطان را مرخص فرموديم تا برود به دنبال كار سلطاني اش. اما سلطان اجازه خواست تا ده دقيقه ي ديگر هم در آستان باشد و جالب اين كه اين اجازه را از من مي خواست. مي گفت صاحب سفرنامه تويي! من به شمس گفتم اختيار داريد ، ‌شما شمسيد و ايشان سلطانند كه شمس به سوي قبر سلطان ولد پدر مولانا رفت و سلطان هم نشسته بود بالاي قبر خودش و شمس را كه ديد ياالله گفت و بلند شد. گفت الحمدلله انتخابات ايران هم تمام شد؟ گفتم بله ! گفت اين آقاي احمدي نژاد چطور آدمي ست؟ گفتم همشهري من است و بچه ي يك آهنگراست و خودش خوب است اگر اين جبهه ي اصلاح طلبان بگذارند و اين جناح اصولگرايان او را مصادره نكنند واينقدر به هم نپرند و سهام داران ستاد انتخاباتي اش در پي تقسيم غنايم نباشند و هزار اما و اگر ديگر و تازه اگر اين خواهر مكرمه مان رايس توي گوش بوش نخواند كه فلان و بهمان ، و انشاء الله اگر خدا بخواهد محقق است انشاء الله. گفت بگو شباهت به شمس كافي نيست و براي خودش شمس بايد داشته باشد. البته من ازپدر مكرم مولانا خواهش كردم كه مسائل انتخاباتي را بگذاريم براي يك وقت ديگر و راجع به ضريح چوبي مزار خودش توضيحاتي به اختصار بدهد كه متعلق به كدام دوره است كه گفت اين مزار چوبي مربوط به دوره ي سلجوقي ست ،‌ يعني همان دوره خودشان. بعد هم برايمان با خنده توضيح داد كه اين ضريح تا همين چهارصد سال پيش بر روي قبر مولانا بوده و از دولت سايه ي فرزند ، اين ارث از مولانا به او رسيده! در همين موقع برادرحسام الدين چلبي وارد شدند و گفتند اجازه بدهيد من دوستان را راهنمايي كنم به سوي دايره ي چلبي. و دست ما را گرفت و برد به سمت كتابخانه و كنار پنجره اي و گفت اين پنجره ي نياز است و شروع كرد به خواندن اين شعر:

درها همه بسته اند الا در تو

تا ره نبرد غريب الا بر تو...

نگاه كردم  همه ي درها و پنجره ها باز بود و شب بود و در درون تالار رقص درويشان بود و در بيرون تالار سماع باد و برف و هوهوي آسمان . درخت ها حتي در اين سرما در درونشان ذكر مي گفتند و دانه هاي برف كه مي باريد ذكر هوالله بود و شب ، ذكر هوهوشده بود . هنوز چند لحظه از سماع دراويش نگذشته بود كه ماموران ترك با حكم دست نويس آتاتورك آمدند و به ما تذكر دادند كه سماع دراويش تا اطلاع ثانوي بر مزار مولانا نبايد اجرا شود. من مانده بودم كه چطور اين ماموران ترك وارد فضاي تخيل من شده اند ، سماعي اگر بود در من بود ، نه در سماع خانه اي كه در آن سال هاست ديگر دراويش نمي چرخند. حضور بي موقع ماموران ترك سبب شد كه هم شمس غيب شود و هم سلطان ولد و چلبي بروند توي مقبره شان. علي ماند و حوضش. گفتم يا برادر ترك! براي سماع به كجا بايد رفت؟ حرفم را نفهميد و به تركي توضيحاتي داد كه من نفهميدم ، اما بعد از دوستان شنيدم كه  فرداشب مي رويم  به سالن دالموش.   

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤

 

 

دوستان سلام! ايستگاه سی و يکم قونيه در قطار را همراه با شعری از شاعر ارجمند مرتضی اميری اسفندقه تقديم تان می کنم.  

ما به جناب شمس راي مي دهيم

 

 

ايستگاه سي و يكم ( قونيه در قطار)

 

ما الان يك ساعتي ست به قونيه رسيده ايم و در يك هتل جاي گير شده ايم و مولانا رفته است به فاتحه خواني  برمزار خودش. آدم هاي دور و بر نمي شناسندش و مسئول مزار به مولانا تذكر داده است  كه اينقدر به مزار نزديك نشود و آداب و رسوم جديده را رعايت كند. براي همين مولانا تصميم مي گيرد پنهان باشد و در حالتي روح خود را قرار بدهد كه به چشم نيايد . در اين حالت من نيز قادر به ديدن روح مولانا نيستم و بايد بعدتر گزارش ديدار را از خود مولانا بپرسم. در حالت بازگشت به دنياي برزخ ! بعد كه مولانا برمي گردد به هتل برايم تعريف مي كند كه چقدر شهرقونيه  و مردمش عوض شده اند و او را ديگر در خيابان نمي شناسند. مي گويم آخرين باري كه به قونيه آمدي كي بود؟ مي گويد همين چند سال پيش. از يك خادمي هم كه بر سر قبرش كار مي كرده نام مي برد كه در سفر قبل بوده ودر آن سفربا روح مولانا فقط او توانسته ارتباط برقرار كند و در اين سفر ديگر او نيست. مي گويد بر سر قبر پدرم حاضر شدم و پدر را ناراحت ديدم . گفتم دليلش چه بود ؟ گفت دخالت در امر انتخابات ايران! گفت پدر مرا نصيحت مي كرد كه تو در دوران ايلخانان اگر مي خواستي به وزارت مي رسيدي ، چه كار داري كه از پس اين همه سال باز پايت را در كفش سياسيون مي كني؟ مولانا جوري حرف مي زد كه انگار هنوز از من ناراحت است. راستش تا اندازه اي تقصير من هم بود كه پاي مولانا را به انتخابات كشاندم ،  اما بيشتر تقصير اين برادر اصلاح طلب شمس تبريزي ست كه يك دقيقه راحت نمي تواند بنشيند.  و به سفارش او كم مانده بود كه از يكي از كانديداها حمايت هم كنيم  كه بعد در چند ايستگاه بعد يك جوري ختم به خيرش كرديم . شمس گفت نهيب زدن به اهل سياست گاهي واجب است و از اين گونه حرف ها مهراسيد. اين شمس اصلاح طلب را يكي نيست بگويد كه اصلاح طلبان امروزي با امثال تو از زمين تا آسمان فرق دارند. تو مي رفتي فعلگي مي كردي و با كار ومشقت و گاهي معلمي قرآن روزگار مي گذراندي و اين جماعت اصلاح طلب و ايضا اصولگرا يك جورهايي با امثال تو متفاوتند.

بعد با شمس و مولانا مي رويم به خيابان و در پوسترها و پلاكاردها گشت مي زنيم. دولت آباداني. دولت عشق. دولت عقل . دولت مردم ...

با مولانا و شمس در جلوي ستاد آقاي محسن رضايي شروع كرده ايم به ضرب گرفتن و سماع كردن كه :

 

مرده بدم ، زنده شدم ، گريه بدم ، خنده شدم

دولت عشق آمد و من دو لت پاينده شدم ...

 

بعد درست در همان لحظاتي كه من و شمس و مولانا گرم سماع بوديم خبر رسيد كه محسن رضايي از دولت عشق انصراف داده است.

 بعد خبرمي رسد كه انتخابات رياست جمهوري نهم در ايران انجام شده و كروبي اعتراض دارد ، علي رغم اين كه در ده استان به او بيشترين راي را داده اند و مولانا مي گفت اگر من آمده بودم هفتاد هزار تومان مي دادم و كار را تمام مي كردم. شمس مي گفت اين هاشمي چقدر شبيه اميركبير حرف مي زد در فيلم انتخاباتي اش و بعد اميركبير پيدايش شد و نامه اي نوشته بود براي ناصرالدين شاه كه اجازه داد تمام آن را در سفرنامه ام چاپ كنم. لذا با اجازه ي مولانا و شمس و ضمن احترام به برادرمان اميركبير و تا ناصرالدين شاه چشم ندرانده ، اين متن را كه با دستخط خود اميركبير است تقديم تان مي كنم:

( قربانت شوم ،

الساعه كه در ايوان منزل با همشيره همايوني به شكستن لبه نان مشغولم ، خبر رسيد كه شاهزاده موثق الدوله حاكم قم را كه به جرم رشاء و ارتشاء معزول كرده بودم ، به توصيه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده ايد! فرستادم تا او را تحت الحفظ بتهران بياورند تا اعليحضرت بدانند كه اداره امور مملكت با توصيه عمه و خاله نمي شود.  زياد جسارت است  تقي )

بعد ناصرالدين شاه پيدايش مي شود و يك پدر سوخته مي گويد و نامه را پاره پاره مي كند و اميركبير هم نامردي نمي كند و يك كشيده محكم مي خواباند بيخ گوش ناصرالدين شاه. ناصرالدين شاه دستور مي دهد كه تقي را بگيرند اما هيچ كس جز من و مولانا و شمس در مجلس حاضر نيستيم و ما هم كه معلوم است هواي اميركبير را داريم و تازه مي خواستيم او را به عنوان وزير كشور معرفي كنيم كه مولانا به سفارش پدر عمل كرد و از تشكيل كابينه خودداري كرد.

نامه اي هم رسيده از اداره تشخيص هويت ارواح مشاهير وابسته به نمي دانم كجا كه مشخصات كامل شمس و مولانا را از من خواسته . از طرف رياست فخيمه ي سايت لوح هم از من خواسته شده  كه بيشتر پيرامون مشخصات ظاهري مولانا و شمس گزارش بدهم. اما اين مولانا و شمس با آن مولانا و شمس هشتصد سال پيش از زمين تا آسمان فرق كرده اند. موبايل مولانا دوربين دارمدل بالا   و داراي اتصال به اينترنت و به طور آن لاين در دسترس است و تاكنون در هيچ نقطه اي آنتنش قطع نشده و احتياج به شارژ هم ندارد. كت و شلوار مولانا فعلا مشكي است و لباس شمس يك پيراهن طوسي رنگ است با شلواري  خاكستري. مولانا فعلا حدود 72 كيلو وزن دارد كه سال پيش در همين روزها وزنش 68 كيلو بود و بيشتر سال بين سه چهار كيلو اختلاف وزن دارد. شمس اما حدود 52 تا 54 كيلو وزن دارد و گاهي هم فشارش پايين مي افتد و ما مجبوريم به او آب قند بخورانيم. از لحاظ ظاهر مثل همين آقاي احمدي نژاد خودمان است. اينها فعلا اطلاعات سردستي و تخميني از مولانا و شمس است كه خدمت تان عرض شد.

 دوستان ما در قونيه تصميم گرفته اند بروند مقبره ي مولانا. بيگي تصميم گرفته است دو تا صد دلاري اش را به پول تركيه تبديل كند. مولانا مي گويد من و شمس با اهل قونيه و ايضا صراف ها آشناييم. پول را به مولانا مي دهم تا برايمان چنج كند. شمس معترض است كه چنج كردن يك واژه ي انگليسي ست و حتما به پارسي سره حرف بزن. تسعير هم كه عربي ست و تبديل هم كه تا حدودي عربي ست و من بايد بگردم  يك وا ژه پيدا كنم. پول خرد كردن و ديگر چي ؟ رد و بدل كردن ؟ معاوضه كردن ؟ اين هم كه عربي ست. مولانا رفته است و پول را خرد كرده است و آورده است و پول را به بيگي داده ايم ، اما من هنوز واژه ي مورد نظر را پيدا نكرده ام. بعد معلوم مي شود كه سر مولانا را هم كلاه گذاشته اند. كم داده اند و من فكر مي كنم كه بايد گشت و يك واژه ي فارسي پيدا كرد براي خرد كردن پول ، ‌طوري كه سرمان را كلاه نگذارند. عبدالملكيان و خانم راكعي و ساعد هم مي آيند و به همراهشان جبهه ي اصلاحات و مشاركت و آقاي معين هم پيدايشان مي شود. بعد براي اين كه يك جناحي عمل  نكرده باشيم ، آقاي هاشمي رفسنجاني و كروبي و قاليباف و لاريجاني واحمدي نژاد و يك كانديداي ديگر را هم خبر مي كنيم و طبق آمار وزارت كشور و شوراي نگهبان به ترتيب پشت سرشان وارد مزار مولانا مي شويم. كروبي نمي خواهد بيايد و دائم مي گويد كه اگر مي دانستم شركت نمي كردم. بعد به جاي آن كه وارد مقبره ي مولانا شويم وارد عرصه ي محشر مي شويم.  آقاي معين مي گويد انگار اشتباهي آمده ايم. قاليباف با بي سيم تماس مي گيرد به پليس بين الملل  و كسي جواب نمي دهد. بعد دوباره  همان خوابي كه دكتر ميرباذل ديده بود جلوي چشم مان مي آيد! حضرت علي با شمشير ايستاده بود وناراحت بود و مي گفت شما شيعيان آبروي مرا برديد. يك عالمه كاغذ پاره انتخابات جمع شده بود و مي خواستند آنها را بسوزانند و آتش جهنم را با استفاده از آن روشن كنند.

 شاعران در يك صف بودند و كروبي و هاشمي و بعضي از اهل سياست مي خواستند بيايند در صف شاعران . تنها شاعران نجات پيدا مي كردند و آن هم با وساطت امام زمان .

انتخابات به خوبي و خوشي انجام شد و من هم از خواب پريدم و فهميدم كه اي دل غافل ، ايستگاه سي و يكم هم گذشت و ما از وسط صحراي محشر دوباره برگشته ايم به دنيا. خدا كند اين هفته هم به خير و خوشي بگذرد و شمس پيروز نهايي انتخابات باشد.  

 

 

 

--------------------------------------------------------------

 

من به شهيدان راي خواهم داد

                               شعري از مرتضي اميري اسفندقه

تقديم به دكتر محمود احمدي نژاد و دغدغه هايش

 

ديروز

بر سينه ي  ديوارهاي زخمي شهر

عكس شهيدان بود

امروز عكس نامزدها

آن عكس ها ديروز،

        بي جلوه هاي ويژه ،

                           بي ژست ،

فوري ولي شفاف!

مانند عكس كودكان معصوم

آن عكس ها – دامادهاي حجله ي جنگ و جنون –

آن برگزيده نازنينان

در انتخابات شهادت

با راي بالاي ملائك ...

اين عكس ها امروز اما ،

                          عكس هاي رنگي مات!

اين چشم در راهان روز انتخابات!

 

دنبال آن عكس جوانم

آن عكس خاكي

با آن دو چشم تير خورده

گيلاس هاي سرخ همزاد

دنبال آن عكس غريبم

آن عكس خاموش

آتشفشان آه

عكسي كه در زير فشار اين همه عكس

فرياد دارد مي زند ، فرياد ، فرياد

جرم است يا نه ،

                هر چه بادا باد !

من به شهيدان راي خواهم داد!

 

 

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٤

 

با يک غزل تازه و ايستگاه سی ام قونيه در قطار در خدمت دوستان هستم.

 

در گذر آب فروشان

 

از باده ات اي مرگ ، مرا گرم بنوشان

مُردم ز عطش در گذر آب فروشان !

 

با اين همه گلخن چه كند يك دل خونين ؟

من ديگ دلم آتش سرخ است ، بجوشان!

 

امروز كه سنگ اند همه آينه چشمان

وز جنس سفا ل اند همه كوزه به دوشان

 

عوعوي سگان ، شحنه ي شهر است ، ببينيد!

شيران همه شيرند به سرمايه ي موشان

 

اي اسم تو سرسلسله ي صبح قيامت

وي جان جنونمند جهان ، جان خروشان !

 

منصور تويي ، خرقه ي پشمينه ، نفاق است

برگرد به حلاجي اين پنبه به گوشان

 

شمشير علي ( ع ) باش در اين خيبر بي خويش

داوود نبي باش بر اين خيل خموشان !

 

ايست‌گاه سي‌ام
مستان سلامت مي‌كنند

از قرار معلوم مولانا با كمك شمس از زندان گوانتاناما رهايي مي‌يابد. بعد روح مولانا و شمس به دعوت جامعه‌ي ادبي و فرهنگي امريكا و اروپا به مدت يك ماه سفري به بلاد غرب دارند. بعد از مراسم انگشت نگاري از روح مولانا و شمس مجدداً داغ مي‌كنند و خود را به ايران مي‌رسانند. همين موضوع سبب مي‌شود كه سفرنامه را با سرعت كمي ادامه بدهم و كم مانده بود كه شك بين سي و چهل كنم و همه‌ي سفر از آنكارا تا قونيه و بالعكس را در يك ايست‌گاه خلاصه كنم كه با بيست و نه تاي قبلي بشود سي تا و به قول ترك‌ها تامام. كه هم شمس مخالفت كرد و هم مولانا. هر دو با چهل ايست‌گاه موافقت داشتند و بنده به رغم اين‌كه سفر طول كشيده بود و سفرنامه‌ي ديار كريمان – كرمان – در راه بود به ناچار تن به اين درخواست دادم و بعد سعي‌ام بر اين شد كه سرعت قطار را از ده به صد و بيست بكشانم. گرچه مخفي نماند كه پليس راه تركيه مرا به دليل سرعت كم سفرنامه و اشغال خط راه آهن وان به آنكارا به مدت يك سال چندين ميليون لير جريمه كرد. به ناچار در حوالي ساعت ده و نيم روز يكشنبه 24 آذر سال 81 از قطار پياده مي‌شويم. اين‌جا ايست‌گاه راه آهن آنكاراست. مولانا تقويم را بيش از دو سال و نيم به عقب برمي‌گرداند تا من با مسافران استانبول و سيدمهدي و آن جوان كه دو شب پيش - و تقريباً ده پانزده ايست‌گاه قبل مست فرموده بود و با ما دعوا كرده بود و فردايش از مستي پشيمان شده بود و صلح كلي كرده بود – خداحافظي كنيم.
زمان حسابي قاطي پاتي شده بود. بعد از دو سال و نيم از سفر، دارم سفرنامه‌اي را مي‌نويسم كه روزي هم‌راه با روح مولانا و شمس در ايست‌گاه آنكارا پياده شديم. مولانا را هم كه توضيح دادم از چهارراه مولوي تهران به طور اتفاقي پيدا كردم. يك تعارف زدم و آمد. بعد هم شمس به ما ملحق شد به گمانم در جايي نرسيده به قزوين.(نگاه كنيد به سفرنامه‌هاي قبلي).
آن سفر انجام شد و مسافران آن قطار در 24 آذر 81 به قونيه اندر شدند و پس از چند روز طي مسافت در برف و بوران با همين قطار كه وصفش رفت، برگشتند و حوالي صبح سي‌ام آذر همان سال در ايست‌گاه راه آهن تهران از قطار پياده شدند و بار و بنشان را برداشتند و رفتند، اما مولانا و شمس تا هنوز با منند. گاه مولانا مدرن مي‌شود و شمس سنتي. گاه سر از زندان گوانتاناما در مي‌آورند و گاه در صف نماز جمعه‌ي تهران و دانش‌گاه تبريز سخنراني مي‌كنند. حالا هم به دعوت بچه‌هاي كيهان بچه‌ها – بخصوص اميرحسين فردي – بناست برويم فوتبال – گل كوچك – در محوطه‌ي كيهان. ارتباط فرهنگي من و كيهان سال‌هاست از راه همين گل كوچك است كه گاهي با رضا اميرخاني و محسن مومني و بعضي ديگر از دوستان مي‌رويم آن‌جا . در حياطي قديمي كه انبار روزنامه‌ها و مجلات برگشتي‌ست. امروز مولانا و شمس هم با من مي‌آيند. بنا نيست كسي شمس و مولانا را ببيند. اما نمي‌دانم گروه سياسي كيهان از كجا خبردار شده است كه بر روي پارچه‌اي نوشته است؛ ورود برادر اصلاح طلب شمس تبريزي و برادر اصولگرا مولانا جلال الدين را به موسسه كيهان خوش آمد مي‌گوييم!
چون لباس ورزشي نياورده‌ام مرا به بازي نمي‌گيرند. شمس هم مي‌گفت چون هيكلي ضعيف داشتم مرا به فعلگي نمي‌بردند. اين را شمس در همان حياطي كه بچه‌ها بازي مي‌كردند به من گفت و كسي نه مرا ديد و نه مولانا را و نه شمس را و نه آن پارچه‌ي خوش آمد گويي را!
نشستيم با شمس و مولانا و دوباره بحث انتخابات داغ شد. شمس گفت: «براي آن كه دوباره پليس راه تركيه جريمه‌ات نكند بيا سوار اتوبوس شويم و مسير را ادامه بدهيم به سمت قونيه.» ساعد باقري و بيگي داشتند شعر مي‌خواندند در اتوبوسي كه ما – چهل قلندر - را در آذر ماه سال 81 مي‌برد به قونيه، ساعد مي‌خواند؛
امروز مرده بين كه چه سان زنده مي‌شود
آزاد سرو بين كه چه سان بنده مي‌شود
مولانا مي‌گويد: «با اين اتوبوس پنج ساعت در راهيم.» شمس مي‌گويد: «براي ناهار و نماز در "تيس لري" توقف مي‌كنيم.» به شمس مي‌گويم: «ما همين‌جا در حياط انباري روزنامه‌ي كيهان مي‌نشينيم و فوتبال را نگاه مي‌كنيم و تحليل فوتبال مي‌كنيم و وقت نماز و ناهار مي‌رويم به رستوران بين راه آنكارا و قونيه.»
الان با مولانا و شمس مشغول تحليل و تفسير جام جهاني و صعود تيم ملي به آلمان هستيم و شادمان از صعود، منتها من گفتم دو هيچ مي‌بريم و مولانا و شمس هر دو گفتند يك هيچ!
حالا مولانا در يك اقدام عجيب و غريب تصميم گرفته است وارد عرصه‌ي انتخابات شود. معاون اولش را هم معرفي كرده است، شمس تبريزي! وزير كشورش هم اميركبير! مي‌گويم از زنده‌ها چرا خبري نيست؟ مي‌گويد مگر از اميركبير زنده‌تر هم هست؟ خيلي‌ها مي‌خواهند اميركبير شوند و ناصرالدين شاه مي‌شوند! حتي مولانا حاضر شده است به شبكه خبر تلويزيون هم برود و برنامه‌هايش را شرح كند. مي‌گويم برادر مولانا! قربانت شوم،‌ حال و هواي انتخابات به حال و هواي ما موافق نيست، پول مي‌خواهد كه نه تو داري و نه من و نه شمس. بدهكار اين و آن هم كه نمي‌خواهيم شد. مي‌خواهي؟ بعد مولانا شروع مي‌كند به تفسير شعر آزاد و شعر بدهكار. دولت آزاد و دولت بدهكار. مي‌گويد: «دولتي كه در تبليغاتش بدهكار باشد در عملكردش هم بدهكار خواهد بود.» مي‌گويد: «اگر خواستي رأي بدهي به كسي رأي بده كه بدهكار كسي نباشد.» پس ازناهار و نماز در رستوران بين راهي راه مي‌افتيم به سمت قونيه با همان اتوبوس. نگرانم كه مبادا بچه‌هاي نويسنده‌ي فوتباليست در حياط انباري از غيبت ناگهاني من جا بخورند. شمس مي‌گويد برگرد و زود خداحافظي كن كه اتوبوس منتظر است. سفر روح هم همان قدر آدم را خسته مي‌كند كه سفر جسم. آن هم آدم ناشي‌يي مثل مرا. داريم مي‌رسيم به قونيه. سلطان علاء الدين كيقباد آمده است به استقبال ما. هم‌راه با نماينده‌ي پريزيدنت تركيه و يك ميليون و هفتصد و پنجاه هزار نفر از سكنه‌ي شهر. به مولانا و شمس مي‌گويم پياده شويم؟ مي‌گويند نه،‌ اين جماعت به خاطر جماعت شعرا آمده‌اند. به خاطر همه. با هم وارد شهر مي‌شويم. با دوستان شاعر در سكوت وارد شهر قونيه مي‌شويم. با زمزمه‌اي گاه در دل،‌ با شعري گاه از مولانا؛
مستان سلامت مي‌كنند، جان را غلامت مي‌كنند...
من هم اين رباعي را مي‌خوانم كه سال‌ها پيش روزي به احترام مولانا گفته بودم؛
بلخ آينه‌اي شكسته در دستانش
تبريز همان كعبه و تركستانش
تا دل به سماع مي‌دهد قونيه را
مي‌چرخاند به روي انگشتانش...
بعد قونيه شروع مي‌كند به چرخيدن در برابر شمس و مولانا و ما تنها نگاه مي‌كنيم.


از همين نويسنده:

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

تو محمد رضاي آقاسي !

 

تو محمد رضاي آقاسي !  بچه ي چارراه مختاري !

كشته ي صبح سوم خرداد ! شاعري عزت است يا خواري؟

 

تو محمد رضاي آقاسي ! بيمه هستي ؟ نه - تلخ مي خندد -

كار و بارتو چيست؟

-         شعر ، آقا !

-         شعر ؟  - يعني هنوز بيكاري ؟

 

تو محمد رضاي آقاسي ! سكه ها را چه مي كني ؟

-  سكه؟  

( دور و بر را ببين ! عزيز دلم !

تو كه از اين همه خبر داري! )

 

جمعه شب – دير وقت – مهرآباد –  خسته مي آمديم از سفري

خسته از شعر –  بر لبت سيگار

خستگي ، سرفه ،  درد ، بيماري

 

- با شمايم  كه زور و زر داريد ، هيچ از درد ما خبر داريد؟

درد ما را نمي توان گفتن  با سياست مدار بازاري !

 

با غمي – ماتمي - تبي - دردي  مثل حافظ غريب ساخته ايم

بعد از اين با كلاه فقربه سر ، كار ما رندي است و عياري

 

دارد از دست مي رود شاعر ، روزها را سياست آلوده ست

اين همه طلحه ، اين همه تلخك ، اين همه حرف هاي تكراري -

 

تو محمد رضاي آقاسي ، شيعه يعني دو دست خالي تو

شعر وقتي شكستن من و ماست ، شاعري عزت است يا خواري ؟

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

 

ممد !  نبودي ببيني ...

به محمد جهان آرا -  بهروز مرادی  و همه ی شهيدان خرمشهر

 

 

بهروز هم رفت ممد! با آخرين لاله چيني

 آزادي شهر ما را ، ممد ! نبودي ببيني

 

ممد نبودي و بودند آنان كه هرگز نبودند

عاشق تر از تو كسي نيست ، ممد ! تو عاشق تريني

 

محو كدام آستاني ، غير هوالهو هوالهو

مانند تو عارفي كو، با روح قرآن قريني ؟

 

آتش شدي ، مي شدي ، مي ، خالي شدي ،‌ ني شدي ، ‌ني

بيرون شدي – دف شدي ، دف ـ بي پوست ، بي پوستيني

 

گفتي بميريم در عشق ، در عشق بايد بميريم

مرديد ، مرديد ، مرديد ،‌ با مرگ زيباتريني

 

در من رسوب درختان ، در من غروب زمستان

ممد ! كجايي كه امروز ، پايان من را ببيني

 

ديروز، شب هاي سنگر،‌ امروز، ‌شب هاي دربند

ديروز ،‌ درد حقيقي ،‌ امروز ،‌ درد  زميني

 

از قله پايين بياييد ! اي عارفان دروغين

ديدم كه صبحي ندارد ، پايان اين شب نشيني

 

 

قونيه در قطار

 

پاسخ برادر مولانا به نامه ي من در سايت لوح و باقي قضايا

 

ايستگاه بيست و نهم

 

نامه را داده بود به پيك بادپا آورده بود و جوانك موتور سوار مي گفت كه مولانا خودش پول پيك  را حساب كرده است.

نامه را در يك پارچه سفيد نوشته بود برايم. پارچه اي سه تكه ، مثل سه تكه كفن. نوشته شده با خودكار آبي به تاريخ ششم ربيع الثاني سال 1426 . نامه كه با پيك بادپا بيايد پس بايد طرف در جايي مثل همين تهران باشد ، اما مولانا اين بار پاي نامه امضا كرده است : زندان گوانتاناما- برادرت مولانا !! بين زندان گوانتاناما و مولانا قافيه برقرار است ، اما هر چه فكر مي كنم سر در نمي آورم كه مولانا اين وقت سال در زندان چه مي كند؟ نكند اين آمريكايي ها و انگليسي ها با ماهواره هاي جاسوسي شان رد من و مولانا و شمس را گرفته اند و روح آن دو عزيز را زنداني كرده اند و شايد هم مولانا – و يحتمل شمس- با هم براي سركشي رفته اند به آنجا ! مثلا به عنوان نماينده صليب سرخ جهاني يا كمك هاي انسان دوستانه و به دعوت سازمان هاي حقوق بشر ! و شايد هم با حكم برادر كرزاي يا آن افسر يا اخضر ابراهيمي و با هماهنگي خواهر مكرمه شان – رايس – رفته اند به ديار از ما بهتران. اين چيزي است كه بايد هر چه زودتراز مولانا بپرسم.

گمان مي كردم مولانا از اين فضاي سياسي و انتخابات زده هم خودش را بيرون مي كشد  و هم مرا امر به بيرون رفتن مي كند ، اما نوشته است :

« نور چشمي ام ! مانده نباشي. با امروز سه روز است كه در گوانتاناما هستم . آمده ام اينجا تا صفحات پاره شده ي قرآن را جمع كنم! اينجا روزبا شب يكي ست و بگذار اين حكايت را تا در بازگشت به قونيه برايت واگويم كه غريب تر از اين ، روزگاري نيست و مغولان هرگز قرآن در زير دست و پا  نكردند و .... »

به گمان من مولانا در اين سطرهاي آخري موضعي معترض دارد. پس نمي تواند نماينده آدم هاي بي خيال از نوع برادران عرب و افغاني بوش و رايس باشد. به گمانم بايد دست به كار شويم و تا دير نشده نامه اي اعتراض آميز به وزير ارشاد و فرهنگ اسلامي بنويسيم با امضاي شاعران و نويسندگان داخله و خارجه و هر چه زودتر آزادي مولانا و يحتمل شمس را از زندان گوانتاناما خواستار شويم.

نوشته است برادرمان مولانا از زندان گوانتاناما در نامه اي غريبانه در پارچه ي سفيد دوم براي من در پاسخ نامه اي كه برايش نوشته بودم در سايت لوح - در يكي دو هفته پيش از اين- چنين :

« جانكم ! من سر در نمي آورم اين دودكش سفيد وسياه ديگر چيست كه در سرزمين ما و شما مرسوم شده است . نشسته اند چهار تا رفوزه ي سياسي و انتساب مي كنندو انتخاب ، به شيوه ي كاردينال ها ! اين انتخابات است يا انتسابات ؟ بابا به خدا اين مردم آدمند و خودشان بلدند انتخاب كنند . اي خاك بر سر ... ( به علت رعايت حال بعضي از خواهران مكرمه ادامه ي نامه ي مولانا را نمي توانم عينا نقل كنم اما همين قدر بگويم كه چند تا فحش آبدار حواله چند تا از سياسيون معاصر كرده است و براي آن كه رد پايي باقي نگذارم همين حالا نامه را در جوي آب مي اندازم و چند جمله ي محترمانه ي نامه را نقل مي كنم) آن پهلوان نشسته است تا حريفان بيايند يك يك و پشت خويش بر خاك بمالند و بروند ! مردك ! كشتي آن است كه دو پهلوان با هم پنجه در پنجه در افكنند ... »

يك بيت هم از خود مولانا نوشته است با خط خودش:

من چه غم دارم كه ويراني بود

زير ويران گنج سلطاني بود

گلايه كرده از همه كه چرا كمتر برنامه ارائه كرده اند و بيشتر يكديگر را تخريب كرده اند. گلايه كرده كه چرا آن حكيم كه كانديدا شده و از قضا آدم خوبي هم هست پول براي خرج و مخارج انتخابات ندارد و فلان مرد كه خليفه سوم را مي ماند،  دارد و برازندگي با آنان است كه دارند و...

حيف است اين بيت برادر مولانا را از قلم بيندازم ، آنجا كه بحث روابط با آمريكا را پيش كشيده:

هر كه تازد سوي كعبه بي دليل

همچو اين سرگشتگان گردد ذليل

 پارچه سوم كه نامه ي سوم مولاناست ، حكايتش عجيب تر از همه است. نمي شود نقل كرد كه نقلش سبب گرفتاري من و مولانا و شمس خواهد شد و دكان هر سه نفرمان تخته. همين قدر بگويم كه از برخي همراهان و ياران دور ونزديك برخي گلايه كرده است ونوشته است كه فلاني خودش خوب است اما ... از آنجا كه فعلا جو مملكت انتخاباتي و دودكشي ست و مولانا هم در زندان گوانتاناماست پس با اجازه ي  شما تا ايستگاه بعد كه به احتمال زياد مولانا آزاد خواهد شد و شمس را پيدا خواهم كرد و اگر دشمنان دين بگذارند در آنكارا از قطار پياده خواهيم شد ، بدرود و درود.

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 


ايست‌گاه بيست و هشتم
آب زنيد راه را هين که نگار مي‌رسد

برادر عزيز و گران‌قدر، جناب مولانا!
خودت که مي‌داني من سرم شلوغ است اين روزها و نماز سفرنامه‌ام دو سال است که قضا شده است و هوش و هواسم درست کار نمي‌کند و معذرت مي‌خواهم که مصادف شد يک ايست‌گاهِ اين سفرنامه با کانديداتوري ِ يکي از آقايان اهل فرهنگ و سياست توأمان.
به گمانم از بنده رنجيده خاطريد و گمان مي‌بريد که من دارم شما را خرج اين جماعت مي‌کنم. شب، شمس را با تبرزين مي‌فرستي به خوابم که قصاص آن ايست‌گاه را بگيرد. خودت که مي‌داني رفاقت من و تو و شمس خيلي بيش‌تر از اين آدم‌هاي باجناح و بي‌جناح مي‌ارزد.
از بابت گوهرخاتون و مراسم عقدکنان هم معذرت مي‌خواهم و شايسته‌تر آن بود که همسرم سعيده‌خاتون را مي‌فرستادم خدمت همسرتان و درباره‌ي شما خيال بدي از نوع بلند شدن زير سر و امثالهم اگر حس مي‌کني که داشته‌ام، اميد عفو دارم.
اما بعد، تقاضاي جمعي از کارکنان مسؤولِ زحمت‌کش ِ راه‌آهن سرخس به بافق و بندرعباس است که شما در مراسم افتتاح اين طرح ملي شرکت کنيد و به صرف شعر و شيريني خاطر بزرگوارتان را بنوازيد. اگر چه من به ايشان گفته‌ام که شما در قطار ما هستيد و عنقريب به آنکارا مي‌رسيم و راهي قونيه مي‌شويم و جناب سفير ايران در ترکيه هم التماس دعا دارند و ضيافت شامي تدارک ديده‌اند،‌حالا اختيار با خودتان است که لااقل يکي را انتخاب کنيد.
برادر عزيز و ارجمندم، جناب مولانا!
الان که اين عريضه را خدمت‌تان مي‌نويسم در شهر کرمان ملازم ِ رکاب حضرت آقايم.
اولاً بفرماييد نوشتن رهبر به شکل جدا يعني "ره‌بر" صحيح است يا نه؟ و ديگر اين‌که اين آقارضا اميرخاني هم بغل دستم نشسته است و سلام مي‌رساند و اصراد دارد که هم‌راه شما را به او بدهم و تا يادم نرفته بگويم که ايشان همراه را جدا مي‌نويسند آيا صلاح مي‌دانيد شماره شما را به ايشان بدهم تا در سايت لوح با شما مصاحبه‌اي داشته باشد؟
ما الان از بم آمده‌ايم و حال مردم بم و نخل‌هاي شکسته‌ي بم به‌تر است، اما هنوز مشکلات هست و هنوز بچه‌هاي بم و زرند مدرسه ندارند و چادرها هنوز گرد يتيمي بر سر دارند. اگر خدا بخواهد دارد خرج‌ها و برج‌ها کم مي‌شود. سياست بازها دارند هو مي‌شوند.
اين‌جا مردم شعر شما را به ديوارها زده‌اند و نوشته‌اند؛ "آب زنيد راه را هين که نگار مي‌رسد..." نوشته‌اند؛ "کجاييد اي شهيدان خدايي..." شما هنوز هستيد.
در راه برگشت مرحوم سيدخليل داشت شعر شما را با تنبور مي‌خواند و من دلم هوايتان را کرده است.
اين يادداشت را در حالي مي‌نويسم که آقارضا دارد مي‌رود فرودگاه. اينترنتِ اين‌جا کانکت نمي‌شود. قطار قونيه نزديک آنکارا رسيده است. من به فکر بچه‌هاي بم و زرندم. ما داريم به زرند مي‌رويم. اين‌جا نامه‌هاي بچه‌هاي مريض و مردم فقير و تالاسمي‌ها مانده است روي دست همه. الان چند روز است از تهران دورم.
هر چه به هم‌راهت زنگ مي‌زنم جواب نمي‌دهي. ناچار اين نامه را از طريق سايت لوح برايت مي‌فرستم. از رئيس محترم سايت لوح -آقارضاي خودمان- صميمانه و عاجزانه مي‌خواهم هر چه زودتر اين يادداشت را چاپ کند و شاعري را از نگراني نجات دهد.

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

برايت چشم هاي زرقاء را آورده ام...

 

ايستگاه بيست و هفتم

 

قونيه در قطار

 

در قطار زني كرد مي گذشت. با دختر بچه اي كوچك . مسافر كجا بودند ؟ نمي دانم. مولانا همسرش را فرستاد به كمك زن. شايد گوهر خاتون اصلا به خاطر كمك به اين زن آمده بود . شمس مي گفت من يار تنهايانم. مي گفت من مولانا را تنها يافتم و حالا حكايت اين زن كرد در قطار – با آن دختربچه ي خردسال - مرا نگران كرده بود . بخصوص كه جوانكي كه نمي شناختمش  - گاه و بيگاه بر سر راه زن كرد سبز مي شد. گوهر خاتون رفت و زن كرد را به كوپه ي ما آورد. من و مولانا و شمس رفتيم بيرون و ايستاديم از پشت پنجره و برف هاي زمستاني تركيه را تماشا كرديم. روبروي ما كردستان عراق و تركيه بود. و پيدا شدن اين زن كرد در قطار ما را برده بود به سرزمين كردستان. ما وارد كردستان شده بوديم و جماعت كردها دور تا دور ما چرخ مي زدند و با دستمال هاي رنگارنگ مي رقصيدند. شادمان بودند. گوهر خاتون كه آمد به سمت ما دوباره برگشتيم به قطار . بيگي كه آمد طرف من. مولانا و شمس و گوهر خاتون هم غيبشان زد. اما زن كرد را مي ديدم با دختركي كه مي گذرند. بيگي كه  رفت مولانا دوباره پيدايش شد. از قول همسرش مي گفت كه زن كرد - تاجر كوچكي ست كه روزگار و زندگي ناچارش كرده است تا در تمام فصل به استانبول برود و از حراجي روزگار خرده اجناسي بخرد و با زگردد و چرخ شكسته ي زندگاني را بچرخاند. بعد قيافه ي مردي كرد را ديديم . عليل بود مرد و زن بار زندگي  او و چهار فرزند ش را مي كشيد و گوهر خاتون آمده بود به ياري و دلداري زن. در يك آن خواستم به زن كرد نگاه كنم . قطار وارد تونل شد و تاريكي همه جا را فرا گرفت. از چشم هاي زن  به ناگاه دو شاعر كرد بيرون آمدند. زن كرد نامش عنبرخاتون بود. شاعر نخست به ناگهان از درون قلبش بلندگويي بيرون كشيد و خواند:

موجي بودم پيشاپيش تمام خيزابها

هستي ام را بر كف دست نهادم و

در صور مرگ جاري شدم

خيال مي كردم اگر دلم را بلندگويي كنم و

شعري درآن بخوانم

و بانگ مرگ را جار بزنم

نه تنها كرانه – بل درختانش نيز –

در بستر شادباشي سبز

غرق در برگ هاي نيلگونم مي كنند و

عطر بهاران به سينه ام سرازير خواهد شد...

نه برگ را نمي خواهم

شادباش و عطر بهاران را نيز

اگر چراغ ها هم روشن شدند

من از شادماني گريه خواهم كرد...

شاعر كرد را شناختم. انورقادر بود. گفتم فكر مي كردم عبدالله پشيو بيايد با شيركو. انور قادر گفت : من آمدم و شيركو. عبدالله هم سلام رساند. مولانا گفت : چه خوب مردماني هستند اين كردها. شمس گفت: در قونيه چقدر خوب مي چرخيدند دراويش كرد. بعد صلاح الدين ايوبي و لشكريانش آمدند دور تا دور قطار و شروع به چرخيدن كردند و قطار همچنان مي چرخيد و مي رفت. ما با لشكريان صلاح الدين رفتيم تا حلب و از آنجا تا قدس . صلاح الدين  شمشير كشيد و پرچم ستاره هاي شش پر را از جا درآورد. صهيونيست ها ريختند دور و برمان و با انواع و اقسام سلاح هاي سبك و سنگين ما را  محاصره کردند. صلاح الدين اما با شمشيرش تانك هاي آنان را دو تكه مي كرد. بعد رفتيم به كوچه هاي حلبچه. مولانا گريه اش گرفته بود و شمس داشت با آواز بلند اين شعر را مي خواند:

كجاييد اي شهيدان خدايي...

ناگهان علي معلم هم پيدايش شد و مي گفت: اين حادثه حلبچه ازدردناك ترين حادثه هاي هستي ست. بعد تصوير مادري را نشان دادند كه مجبور بود خودش را روي بچه اش بيندازد تا خودش و بچه اش زودتر راحت شوند. صدام هم تا آمد صلاح الدين شمشير كشيد و سردار قادسيه را فراري دادند. بعد لشكريان يزيد و ابن سعد را ديديم كه كاروان اسيران كربلا را از اين منطقه عبور مي دادند. مردم موصل شورش كرده بودند و به حمايت از كاروان اسيران – سنگ بر سر لشكريان ابن سعد مي ريختند. تازه من متوجه شدم كه چرا شمس شعر كجاييد اي شهيدان خدايي را مي خواند.

برگشتيم به قطار . شيركو بيكس آمده بود و در كوپه منتظر ما نشسته بود. مي گفت بعد از انور قادر نوبت من بود كه شعر بخوانم. فكر كردم كه الان شعر سوتماكش را مي خواند. به شمس گفتم سوتماك يعني چه ؟ گفت يعني كشتزار سوخته. فهميدم كه جز تركي و فارسي – كردي هم مي داند. اما مي گفت كه با افتخار فارسي سخن مي گويد و تركي و كردي را هم دوست دارد. اين بار شيركو شروع كرد به شعرخواندن وقطار دوباره وارد تونل شد:

در زير زمين خفه كننده ي اين روح پاره پاره ام

ساعات غربتم

واگن ها به هم بسته شده اند

هر روز در ايستگاه انتظار

در ايستگاه بدرود

مي آيند و مي روند

مي روند و مي آيند

و درهاي بي قرارشان – هستي ام – را باز وبسته مي كنند

يك زخمم پياده مي شود

صد زخمم سوار

چه تونل بي انتهايي ست غربت

به كجايم مي برد

به كجايم مي برد كه اينچنين چراغ چشمانم سوسو مي زند

با اين همه

او مي بردم

مي بردم

مي بردم

قطار از تونل كه بيرون آمد – نه انورقادر ماند و نه شيركو و نه شمس و نه مولانا . زن كرد و دختربچه اش هم رفته بودند به كوپه ي خودشان. من نگاه كردم از كوپه به بيرون. به كاكايي گفتم زرقاء يمامه را مي شناسي؟ گفت كه زني ست در افسانه هاي عرب. كه تا چند روز راه را به چشم مي ديده و در جنگ ها نقش ديده بان را داشته است. گفتم نمي دانم چرا ياد شعري از خودم افتادم به نام  زرقاء . زرقاء شعر من روزي از ايران به كردستان عراق نگريسته بود و براي زنبق های كبود شعري گفته بودم  :

افقي مرده مي بينم و كبوتري حيران

زرقاء ! دگر چه مي بيني ؟

-         كوه را گرگ مي بينم و

 زمانه را دشنه ي دزد...

عنكبوتي ديوانه مي بينم

آتش مي تند براي صيد عقاب!

ني  لبك خورشيد را شكسته مي بينم ....

زرقاء ! دگر چه مي بيني ؟

-         اشك هاي خودم را مي بينم.

در همين جاها بود كه سميح القاسم شاعر فلسطيني آمد و اين شعر را از من گرفت و رفت. ياد بيدج به خير. همين شعر با ترجمه او را داديم به سميح و سميح چقدر خوشش آمده بود. بعد بيدج هم پيدايش شد و گفت:

مولانا و شمس را بردار - برويم به سليمانيه. نفهميدم موسي از كجا مي دانست كه تا همين چند لحظه پيش قطار پر بود از شاعران كرد . و از کجا فهميده بود كه مولانا و شمس هم همين دور و برهايند.

در يك آن متوجه شدم كه در ميان چهل قلندر اين قطار- نام موسي بيدج نبوده است . پرسيدم اينجا چه مي كني ؟ گفت : برايت چشم هاي زرقاء را آورده ام.    

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤

 

هديه گرمسار

علي معلم‌دامغاني
متن سخن‌راني علي معلم در جلسه شعر و رسانه درباره تركيب بند "با كاروان نيزه" سروده‌ي علي‌رضا قزوه(اسفند 1383)
بشر امروز، به اسطوره نياز دارد، ولي بالاتر از اسطوره، اسوه‌ها هستند. تاريخ اسوه‌ها طولاني‌ست،‌ ولي در دست ما، چيز زيادي نمانده است. چون تاريخ، مخدوش شده است. و اين بهره از تاريخ، كه اسوه‌هاي ما به حساب مي‌آيند، بيش‌تر به دليل نزديكي به زمانِ ما قابل قبول هستند. وگرنه در زمان‌هاي دور، مثلاً در تاريخ ابراهيم و موسي و عيسي نيز فراوان تحريف و دروغ را شاهديم. به عنوان مثال در برخي از تاريخ‌ها و كتب مقدس، شاهديم كه يعقوب و عيسو، كه دو برادرند - دو برادري كه هر دو از پيامبران و اولياء به حساب مي‌آيند- ‌در مسئله پيامبري و جانشيني پدر نيز با خيانت و دسيسه به اين مقام مي‌رسند. پدرشان كه كور است از پسر بزرگ – عيسو – مي‌خواهد كه به صحرا برود و آهويي شكار كند تا او قدرت پيدا كند كه فرزندش را متبرك كند. وقتي عيسو به صحرا مي‌رود، برادر ديگر ِ او با همدستي مادر، ‌زيركي به خرج مي‌دهد و پيش‌قدم مي‌شود تا به وسيله پدري كه كور است، متبرك شود. آن‌ها پدر را فريب مي‌دهند و بزغاله‌اي را مي‌كشند تا به جاي آهو به پدر بخورانند و يعقوب مي‌گويد كه برادرم بدني پر مو دارد و پدر، مرا لمس مي‌كند و خواهد شناخت. مادر مي‌گويد كه از پوست همين بزغاله استفاده مي‌كنيم تا پدرت دچار اشتباه شود! و تصور كند كه تو عيسو هستي،‌ نه يعقوب. بدين ترتيب، يعقوب پيش از عيسو متبرك مي‌شود. چون عيسو باز مي‌گردد، در مي‌يابد كه به او خيانت شده است و مي‌خواهد ماجراي هابيل و قابيل را تكرار كند. مي‌گويد كه من يعقوب را خواهم كشت. يعقوب مي‌گريزد، گريزي شگفت، كه در كتاب مقدس شرح آن آمده است و منجر به آن مي‌شود كه يعقوب، اسرائيل شود. "اسرا" حركت كردن در شب را گويند و "ئيل" هم يكي از نام‌هاي خداوند تعالي‌ست. در آن شب يعقوب در جايي – در بين راه – سر بر زمين مي‌گذارد و مي‌بيند كه فرشتگان از آسمان فرود مي‌آيند. فردا آن محيط را كه محل نزول فرشتگان بوده است، حصار مي‌كشد و به عنوان يكي از جاهاي مقدس و خانه‌ي خدا نام‌گذاري مي‌كند و خودش از آن شب "اسرائيل" ناميده مي‌شود. يعني كسي كه در شب، و در سير، خدا را ملاقات كرد. مي‌بينيم كه واقعه و رويدادهايي از اين دست، اگر در گذشته‌ي بسي دور اتفاق نيفتاده بودند و دچار تحريف نمي‌شدند، ما از اسطوره‌ها بي‌نياز بوديم. اين مقدمه مختصر را عرض كردم تا بگويم كه در واقعه‌ي بزرگي چون عاشورا، ما با واقعيت و حقيقتي روشن روبروييم و حضرت زينب كبري(س) و اسراي كربلا و ستايشگران اهل بيت، نگذاشتند تا بر روي آن حقيقت شگفت، گرد نسيان و فراموشي بنشيند و ما با اسوه‌هايي بزرگ روبروييم كه نياز بشريت امروز را كاملا پاسخگوست.
تركيب بندي پيش روي من است از شاعر خوب معاصر، شاعر توان‌مند روزگارمان آقاي علي‌رضا قزوه.
ما گاه بر گذشته‌ي خود تأسف مي‌خوريم، و وقتي با دوستان هنرمند و شاعرمان، دور هم جمع مي‌شويم و از ستم‌هايي كه بر هنر و شعر و قصه و موسيقي و هنرهاي تجسمي اين روزگار رفته است، حرف مي‌زنيم، به اين نتيجه مي‌رسيم كه در كنار ستمي كه مثلاً دانشگاه تهران به شعر انقلاب كرده است و آن را جدي نگرفته است و وارد كتاب‌ها نكرده است و رساله و تز در موردش ننوشته است و در شكل كلاسيك آن را تعليم نداده است، ‌خودمان نيز مقصريم و از يكديگر حمايت جديي نكرده‌ايم. در حالي كه مثلا شعر انقلاب، كم از شعر مشروطه نبوده و نيست. مرحوم ميرزاده‌ي عشقي و عارف قزويني و بهار بزرگ را همه به عنوان شاعران سياسي و منشاء انديشه مي‌شناسيم و سهم تقليد آنان از گذشته را نيز مي‌دانيم. بچه‌هاي انقلاب هم پيش شما باليدند و بزرگ شدند و نمونه‌ي كارهايشان را هم ديده‌ايد و مي‌دانيد كه در هنر و شهر، اسلوب و سبك تازه داشته‌اند. در هنر و شعر اينان اگر بازكاوي و دقت بشود، اي بسا كه بر شعرا و ادبا و هنرمندان مشروطيت، ترجيح داشته باشند، ولي دانشگاه تهران اين را ناديده مي‌گيرد. به هر حال ادبيات و هنر انقلاب، مظلوم واقع شد، نه به خاطر خصومت بسياري با خود انقلاب، بلكه به نظر من، مهم‌ترين مسئله‌اش اين بود كه بچه‌هاي انقلاب از يكديگر حمايت جدي نكردند و همديگر را در نيافتند و نقادي سازنده در مورد هم نداشتند و اگر داشتند، ناچيز بود. ايراد و تنقيدش از صرافي و نقادي عارفانه‌اش بيش‌تر بود.
قزوه، شاعر يگانه‌ي سرزمين خودش است. او را بايد متعلق به منطقه‌ي خراسان بزرگ دانست. خراساني كه امروز يك بخش كوچكي از آن را متأسفانه به سه استان تقسيم كرده‌اند و هيچ بعيد نيست كه فردا همين را هم باز تقسيم كنند! در حالي كه روزي از دروازه‌ي ري و خراسان – كه همين گرمسار امروزي و خاستگاه شاعر ما قزوه است – تا آن سوي جيحون، خراسان بزرگ ناميده مي‌شد. گرمسار، سرزميني‌ست در آستانه‌ي كوه و كوير، و متعلق به دوره‌هاي باستاني. در دوره‌هاي قديم، نرسيده به اين شهرو بعد از ايوانكي، در ميان كوه‌هاي سردره دروازه‌ي ري و خراسان واقع شده بود. اين جاده در مسير جاده‌ي ابريشم واقع شده بود و گرمسار در واقع، ميانه‌ي خراسان و عراق به حساب مي‌آيد. و آن كه در اين جا متولد مي‌شود، انديشه‌هاي دور و دراز، از كنفوسيوس گرفته تا بزرگان يونان را داراست. زيرا اين جاده تنها جاده‌ي تجارت ابريشم و ادويه و كالا و صنايع دستي نبود، ‌جاده‌ي فرهنگ و عبور انديشه‌ها نيز بود. بسياري معتقدند كه فردوسي بزرگ نيز، در اثر شگفت خود – شاهنامه – به ايلياد و اديسه نيز نظر داشته است. استدلال آن‌ها اين است كه اسكندر مقدوني، وقتي به اين سامان آمد، دو كتاب را از خود دور نمي‌كرد، ‌يكي حماسه‌هاي هومر بود و ديگري بخشي از انديشه‌هاي ارسطو – كه كتاب درسي او به حساب مي‌آمد- و اين كتاب‌ها به خراسان هم برده شد و سلسله‌هاي سلوكيه و اشكانيان – كه دوستدار قوم هلن و يونانيان بودند- نيز در ترويج اين فرهنگ كوشيدند. اما اين كه فردوسي از اين آثار برداشت كرده باشد، لازم مي‌آيد كه مهابهارات هم به نوعي به انديشه‌ي يوناني تعلق داشته باشد. و بسياري از اساطير و قصه‌هاي پهلواني دنيا به قوم يوناني مربوط شود و باور اين نكته، مقداري ستم‌كارانه است. چرا كه خود يونان قديم، چهره‌اي‌ست از بابل – يعني سرزمين گيلگمش- و مي‌بينيم كه اين آينه باز، ‌شرق را باز مي‌تاباند و اين دور هم‌چنان ادامه دارد. و بگذار اين بحث را رها كنيم.
گرمسار در اين سال‌هاي آخر،‌ علي‌رضاي قزوه را به ايران هديه كرد. قزوه، قريحه‌ي طبيعي و ذوق ذاتي پرورش يافته‌ي مردم كوير را داراست. مردمي كه از هوشياري خاصي برخوردارند. اين را نمي‌گويم به دليل اين‌كه من هم مدتي در آن ديار و در كوير زيسته‌ام. او از مكتب مردم چيزهاي زيادي ياد گرفته است. به عنوان مثال اطلاعات آييني و مردم شناسي و اعتقادات ديني‌اش در حدي‌ست كه مي‌تواند اين قصه را ارزيابي و تفسير و تأويل كند. قزوه با چنين پشتوانه‌اي، يكي از شعراي آييني كشور ماست. پيش از قزوه و پيش از انقلاب، شعر آييني در دست مردم كوچه و بازار بود و صرفا شاعران درجه دوم و سوم و گاهي شاعري فرهيخته و نامي به شعر آييني مي‌پرداخت. ما در گذشته‌هاي دور مثلاً قوامي رازي را داريم كه شعر مذهبي مي‌گفته، وليكن اين ديوان او و اين شما! تنها در دو، سه قصيده‌اي و در ابياتي كه مدح ممدوح را گفته، يك ذكر و يادي هم پيرامون اين مسئله آورده! حالا شايد به قول بعضي، قصايد آنچناني اين شاعر نابود شده باشد. مثل قصايد كسايي مروزي و كساني كه در خراسان،‌ اولين‌بار در قالب قصيده و مثنوي، همه‌ي كربلا را به زبان سخته‌ي خراساني قديم سرودند، اما امروز چيزي در دست ما نيست. ما اين اواخر، پهلوان‌ترين مردي را كه در اين عرصه داشتيم،‌ مرحوم صغير اصفهاني بود. و گنجينه الاسرار عمان ساماني نيز يك چيز كمياب و ناب و يك اتفاق و استثناست. بعد از او هم برخي مثل مرحوم صفي و ديگران خواستند تا اين كار را به شكل كلاسيك و منظم درآورند كه موفق نشدند. قزوه در زمينه‌ي شعر آييني، دو، سه نوع كار شعر كرده است. غزل سروده، قصيده گفته، و در نوحه‌سرايي هم به طور جدي كار كرده است و با موسيقي مرثيه و شعر و كلمات مناسب اين فرهنگ هم كارهاي موفقي ارائه كرده است كه از زبان بسياري از ستايشگران و نوحه خوانان اهل بيت آثارش را شنيده ايم. مثل اين غزل شگفت؛
ابتداي كربلا مدينه نيست، ابتداي كربلا غدير بود
ابرهاي خونفشان نينوا، اشك‌هاي حضرت امير بود...
كربلا به اصل خود رسيدن است، هر چه مي‌روم به خود نمي‌رسم
چشم تا به هم زدم چه دور شد، تا به خويش آمدم چه دير بود
و فرقي هم نمي كرد اگر مي‌گفت؛
مكه ابتداي كربلا نبود...
به دو دليل. يكي اصالت مكه و ديگر اين كه پيامبر اگر چه در مدينه است، اما مكي مي‌انديشد و اصل اسلام از مكه برخاسته است.
يكي از كارهاي ارزشمند قزوه، تركيب‌بندي‌ست كه در آن قطعا نظر به تركيب بند محتشم كاشاني و شاعراني كه قبل و بعد از او تركيب بند و ترجيع بند آييني گفته‌اند، داشته است. ولي تركيب بند او از جهت ساخت و پرداخت، با همه‌ي كساني كه بعد از محتشم تركيب بند گفتند و نيز خود محتشم، متفاوت است. زبانش زبان روزگار ماست. خالي از عيب و ايرادهاي جزئي نيست، ولي حسن و زيبايي و كمالش، به مراتب بر دقايقي كه شايد از نوعي ضعف محسوب بشود، ترجيح دارد.
مي‌آيم از رهي كه خطرها در او گم است
از هفت منزلي كه سفرها در او گم است
خطر كردن در ادبيات فارسي، خود را به مخاطره افكندن و نهراسيدن است. صفتي‌ست كه در فرهنگ پهلواني اصالت دارد. فرق پهلوان و فارس با ديگران اين است كه او دلي بزرگ‌تر از دل ديگران دارد، نه اندامي درشت‌تر. و دل قوي از آن كسي‌ست كه خطر مي‌كند. پس اگر پهلواني را بخواهيم تعميم بدهيم و آن را فارغ از زمان و مكان، با صفتي ذكر كنيم، آن صفت، خطر كردن است، نه چيز ديگر.
هفت منزل هم در فرهنگ ما مشخص است و يك جا و دو جا نيست. آن‌ها كه مسافران قاف عزتند، بايد از هفت منزل بگذرند آن‌ها كه بايد كابوس نفس را از كوري و زندان ديو سپيد، نجات دهند، ‌بايد از هفت خوان بگذرند. و اين هفت وادي و اين هفت صحرا و اين هفت دريا – كه گاهي از آتش است و گاهي از آب و گاهي از انواع خطرهاي ديگر، هفت منزل مسلم است كه سفر فارس و پهلوان در ظرف آن انجام مي‌گيرد. سخن گفتن از راهي كه خطرها در او گم است و از هفت منزلي كه سفرها در او گم است، در عين نو بودن، سخن گفتن سنتي ما نيز هست.
از لا به لاي آتش و خون جمع كرده‌ام
اوراق مقتلي كه خبرها در او گم است
درست اين نوع نقاط است كه نقادي شعر معاصر را دشوار مي‌كند. از لا به لاي آتش! از لابه‌لاي خون !مي‌دانيم كه پارچه لابه‌لا دارد. كتاب، لابه‌لا دارد، اما آتش و خون لابه‌لا ندارد، مگر اين كه كتاب و حكايت و رساله‌اي در تقدير باشد. شاعر مستقيم سخن نمي‌گويد و از كتابي حكايت مي‌كند كه چون آتش است، از رساله و حكايتي مي‌گويد كه چون خون است. و او اين قصه را از آن كتاب و رساله براي ما روايت مي‌كند. مقتل هم كلمه‌اي علم است براي حادثه‌ي كربلا. و كم‌تر در موارد ديگر كاربرد داشته است. وليكن خبر، صورت ديگري از حديث است. حديث، خبر درستي‌ست كه گفتار آييني بايستي مبتني بر آن باشد. آن هم بر خبر درست. شاعر، مقتلي از خبرها را فراهم آورده است. شاعر نشان مي‌دهد كه تركيب‌بندش، مقتلي‌ست از خبرهاي درست. حديث است، اما نه از آن جنس كه همه‌ي مقاتل را نوشته‌اند. و اين گم بودن، كه شاعر از آن مي‌گويد، بيش‌تر با نهان بودن انس دارد تا با كلمه‌اي ديگر.
دردي كشيده‌ام كه دلم داغدار اوست
داغي چشيده‌ام كه جگرها در او گم است
اين‌جا كشيده‌ام به دو معنا و با درد و دُرد معنا پيدا مي‌كند. و اين هر دو به اعتباري درست است.
با تشنگان چشمه‌ي احلي من العسل
نوشم ز شربتي كه شكرها در او گم است
اين احلي من العسل در اعتبار خودش امر ثابتي‌ست، اما در مورد حادثه‌اي از جنس فاجعه و تراژدي، چگونه مي‌توان از آن سخن گفت؟ اين را كسي مي‌تواند جواب بدهد كه آن جواب شگفت زينب كبري را در كوفه شنيده باشد. وقتي از او پرسيدند چه ديدي؟ گفت جز زيبايي نديدم. اين زيبايي و اين احلي من العسل از يك جنس‌اند. اگر آن راز است، اين هم راز است. و اگر آن آشكار است، ‌اين هم هست.
اين سرخي غروب كه هم‌رنگ آتش است
طوفان كربلاست كه سرها در او گم است
اين يك عقيده‌ي قديمي‌ست كه شيعيان در اين سو و آن سوي سرزمين‌هاي اسلامي نيز دارند. معتقدند كه اولين شهادت، در حقيقت، مايه‌ي شفق در صبح و شام شد! و به عقيده برخي ديگر، تا حادثه‌ي كربلا، شفق در صبح و شام و آن سرخي قبل و بعد از طلوع آفتاب، ‌وجود خارجي نداشته است تا اين حادثه محقق شد و از آن به بعد اين يادگار باقي‌ست، تا يادگار اين حادثه‌ي شگفت باشد. و اگر تاريخ را از جنس ديروز و امروز و فردا نپنداريم و تاريخ را دايره‌اي ببينيم، دچار اشكال نمي‌شويم و اين قضيه در هر حالي مي‌تواند اتفاق بيفتد.
ياقوت و دُر صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهري كه گهرها در او گم است
يادآور اين بيت كه؛
تاك را سيراب كن اي ابر رحمت در بهار
قطره تا مي مي‌تواند شد چرا گوهر شود
و براستي كه همه‌ي گوهرهاي عالم در مقابل اشك هيچ نيستند.
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبي كه سحرها در او گم است
اين اشاره به كل يوم عاشورا دارد. و از آن روز به اين سو كسي از شب سخن نگفته است. پيوسته از يك روز سخن گفته‌اند و آن روز عاشوراست كه هر روز پيوسته تكرار مي‌شود.
باران نيزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگي نكرد علاج خمارها
تشنگي يكي از راز آميزترين مسائل تاريخ مشرق زمين است. تشنگي و آب از طرفي نسبت به اين حادثه شايد باز پر رمز و رازترين كلمات باشد. چرا كه ما مي‌دانيم به فرات، شريعه مي‌گفته‌اند. شريعه يعني شريعت. در فرات و در شريعه چه جاري‌ست؟ و اصلاً شريعت كيست؟ شريعت نبايد بستر رودخانه‌ي نيمه خشكي باشد كه از حله به كوفه مي‌رود آب. آب، ‌اوست. تشنگان در آن سويند، و آب مهر مادر اوست. پس آب به سادگي، حقيقت خود را وا نمي‌نمايد و آشكار نمي‌شود. تشنگي هم حقيقت خود را آشكار نمي‌كند. برداشت شاعر برداشتي رمزي و زيباست.
جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
نشنيد كس مصيبت از اين جانگدازتر
صبحي دميد از شب عاصي سياه تر
وز پي شبي ز روز قيامت، درازتر
الحق قزوه به عنوان يك شاعر از مطالعاتش استفاده خوبي كرده است. شما كليله و دمنه را خوانده‌ايد. در جايي قصه‌اي‌ست كه اين‌چنين آغاز مي‌شود؛ ‌شبي چون كار عاصي روز محشر! اين عين عبارت كليله و دمنه است. به هر حال چه مستقيم شاعر اين را از كليله گرفته باشد، چه غير مستقيم، ‌نشانه‌ي تتبع او در آثار پيشينيان است.
قرآن منم،‌ چه غم كه شود نيزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
عشق توام كشاند بدين جا نه كوفيان
من بي‌نيازم از همه، ‌تو بي‌ نيازتر
انصافاً زيباترين صفت معشوق، بي‌نيازي‌ست. معشوق در هر پايه و مايه‌اي كه باشد، ‌بايد بداند كه كرشمه‌ي معشوقي بيشتر در بي‌نيازي تجلي مي‌كند. حتي اين را در اشعار عاشقانه‌ي مجازي و زيباي ادب فارسي هم داريم.
رفتم به مسجد از پي نظاره‌ي رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه كرد
آمد به بزم و ديد من تيره روز را
ننشست و رفت، تنگي جا را بهانه كرد
يعني اصولاً هر چه هست كرشمه‌ي بي‌نيازي‌ست. به قول حافظ؛
ترك ما سوي كس نمي‌نگرد
آه از اين كبرياي جاه و جلال
اين صفت معشوق است كه اين گونه باشد. برعكس صفت عاشق افتادگي و خواري و حقارت است،‌ بگذريم كه دنيا وارونه شده است و امروز، عاشقان معشوق هستند و معشوقان، عاشق! و بدتر آن كه آدميان بيش‌تر شيفته‌ي خود هستند و شيفته‌ي آيينه!
من از دلبستگي‌هاي تو با آيينه دانستم
كه بر ديدار طاقت سوز خود،‌ عاشق‌تر از مايي
بسياري از عشق‌هاي عالم و بخصوص عشق‌هاي همين صحراي عربستان مثل ليلي و مجنون و سلما و خالد و... عشق‌هاي عذري‌ست. عشق عذري يعني اين كه عاشق شيفته باشد،‌ اما طمع وصال نكند. و قاعده هم بر اين باشد كه نگذارند عاشق به معشوق برسد. هر كس به سهم خود، سنگي و خاري در جلوي پاي عاشق بگذارد تا به معشوق نرسد! و اگر فرصتي هم دست داد تا شبي را در كنار هم بنشينند، مثل ماجراي جميل باشد. جميل، ‌عاشقي‌ست متعلق به روزگار پيامبر. و چون همسايه مدينه بودند، برخي از خوش ذوق‌هاي مدينه اين‌ها را ديده‌اند. ابوالفرج در كتاب الاغاني از قول يكي از اين اعراب روايت مي‌كند كه من واسطه بودم تا پيام جميل را به قبيله معشوقش ببرم. گفت برو و در ميان فلان قبيله فرياد كن و زني به اين نام را بخواه و به او بگو كه جميل قصد دارد امشب در كنار درخت سمره‌اي در نزديكي چادرها تو را ببيند. و بعد مي‌گويد من كشيك كشيده بودم و اين عاشق و معشوق را رصد مي‌كردم. اين‌ها در فاصله‌ي معيني كه صداشان به هم مي‌رسيد و مايه‌ي آزار ديگران نبودند، نشستند و ديگران صداي آنان را نمي‌شنيدند، ‌چون راز بود. و تا صبح با يكديگر سخن گفتند و صبح برخاستند و سري در مقابل هم فرود آوردند و هر كدام به سوي قبيله‌ي خود رفتند. امروز عاشق و معشوق، عاشق ماسك و صورتك هم هستند. آن شاعر مدعي‌ست كه؛
در رخ ليلي نمودم خويش را
اين ليلي نبود كه دل مي‌برد، ‌ماسكي از من به صورتش زده بود و مجنون فريب خورد. اما حسين فريب نخورد. حسين ديده‌اي داشت به قول مولانا "سبب سوراخ كن"! آن سوي ماسك را ديد.
عشق توام كشاند بدين جا،‌ نه كوفيان
من بي‌نيازم از همه، تو بي‌نيازتر
من به دليل عاشق بودن از همه بي‌نيازم. براي اين كه؛
غم عشق آمد و غم‌هاي دگر پاك ببرد
سوزني بايد كز پاي برآرد خاري
فرق سوزن و خار در چيست؟ سوزن، خاري آهنين است. با خار آهنين، خار چوبي را از پاي در مي‌آوريم. غم عشق آمد و غم‌هاي دگر پاك ببرد! هر كس به درد بزرگتري رسيد، دردهاي كوچك‌تر را فرو مي‌گذارد.
قنداق اصغر است مرا تير آخرين
در عاشقي نبوده ز من پاك بازتر
اين اكبر و اصغر نيز مثل بقيه‌ي كلمات راز آميز كربلاست. اكبر و اصغر داشتن، صفت همه نيست. همه كس اكبر و اصغر را ندارند. و چون پاي امتحان عشق افتد، بسياري اصغر را مي‌‌گذارند و اكبر را نگاه مي‌دارند! يا اگر خيلي فداكار باشند، اكبر را قرباني مي‌كنند تا اصغري بماند. حداقلي را نگاه مي‌دارند. تنها اين عاشق شيفته و پاك‌باز است كه در عالم خود از اكبر و اصغر، هر دو مي‌گذرد. و پاك‌بازي اين است. اگرچه عشق او به دستخون هم كشيده است، ‌يعني آن سوي اصغر و اكبر هم مرتبه‌اي‌ست كه او آن را درنورديده است.
با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد
باران شويد و با همه تن گريه سركنيد...
خداوند از دوست و شاعر عاليقدر آييني روزگار ما اين شعر را بپذيرد. و همه‌ي ما اين را بدانيم كه دنيا ما را از ده سال پيش به اين سو به مبارزه‌اي به مراتب بزرگ‌تر دعوت كرده است، و من هم تاكنون چند بار متذكر شده‌ام و باز هم مي‌گويم كه امروز قصه‌ي كربلا در مقابل فضايل خواني اهل سنت و در مقابل قصص يهوديت و مسيحيت نيست. شاعر آييني امروز صرفاً با چند نوحه و غزل نمي‌تواند حيطه‌اي را كه به او سپرده‌اند، صيانت كند. امروز حريفان چند قدم از ما،‌ در سينما و نگارش و ساخت و پرداخت، جلوتر ايستاده‌اند و بر ماست كه لااقل در حد و اندازه‌ي آنان كار كنيم. ما از حقيقت مي‌گوييم و آنان از دروغ! اين اسوه‌ها وجود داشته‌اند و آن كاراكترها دروغينند. و اي بسا كه نبوده‌اند و شاعر و هنرمند آنان، آن را رشد و پرورش داده است و به اين حد رسانده است. به هر حال اين عرصه، عرصه‌ي مردان فحل و پهلوانان انديشه است. كساني كه از جان و دل مايه بگذارند. متأسفانه در اين سال‌ها اگر ما كم كاري كنيم، عرصه به دست نااهلان مي‌افتد. اگر هنرمندان اين كار را نكنند، مردم عوام و مداحان كم مايه دست به تغييراتي مي‌زنند كه در اين سال‌ها شاهد بوده‌ايم. چيزهايي كه شايسته‌ي مجالس آييني ملتي كه پيرو حضرت محمد مصطفي(ص)‌ست، نيست. و اميد به امثال علي‌رضا قزوه و عزيزان ديگر از شاعران آييني اين روزگاراست كه خدا كند از عهده‌ي اين مهم برآيند. بحق محمد و آل محمد(ص).

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٤

 

ايست‌گاه بيست و ششم

آن وطن مصر و عراق و شام نيست

شب خوارزم‌شاه و سپاهيانش آمده بودند و مي‌خواستند مرا غرق كنند در آب جيحون! ما از درياچه وان گذشته بوديم و در قطار تركيه نشسته بوديم و داشتيم مي‌رفتيم به استانبول. مولانا و شمس رفته بودند پي كاري و به من هم يكي دو ايستگاه استراحت داده بودند و در همين يكي دو ساعتي كه كپه‌ي مرگم را گذاشته بودم در كوپه قطار، لشكريان خوارزم‌شاه آمده بودند با شمشير و جز من دو نفر ديگر هم بودند كه مي‌خواستند آن‌ها را هم غرق كنند. يكي اديب صابر ترمذي و ديگري مجدالدين بغدادي. فخر رازي هم آمده بود و داشت در گوش خوارزم‌شاه يك چيزهايي مي‌گفت. يحتمل در موضوع غرق كردن مجدالدين بغدادي بود. مادر سلطان – تركان خاتون- هم بود. سلطان بي اجازه مادر آب نمي‌خورد و يحتمل مادر سلطان از قيافه ما خوشش نيامده بود و دستور پرت كردن ما را درجيحون صادر كرده بود. تازه مي خواستند خيام نيشابوري را هم غرق كنند. خيام مي‌گفت من و اديب صابر هيچ هم‌زماني‌يي با اين‌ها نداريم. من هم گفتم كه بنده را هم اشتباه گرفته‌اند و متعلق به قرن اتم هستم. خيام راجع به غني سازي اورانيوم يك سئوال‌هايي داشت كه مادر سلطان اجازه نداد بپرسد. به خيام گفتم ماجراي غرق كردن شما مسبوق به سابقه است؟ گفت: «بله يك‌بار مرا سلطاني مي‌خواست در رود غرق كند.» پرسيدم چرا؟ گفت: «انگاربه خاطر خلق!» گفتم: «تو چه گفتي؟» گفت: «گفتم خلق را به خاطر من غرق كن. چون هر هزار سال يكي چون من مي‌آيد. و بعد گفت كه آن خلق، خلق زرق و برق و حلق و... بودند.» بعد نوبت من رسيد و من اعتراض داشتم به مادر سلطان كه بنده هم دوره با شماها نيستم و شما اجازه نداريد مرا در جيحون غرق كنيد. موبايل دوست همكلاسي‌ام جمشيدي را كه حالا معاون قوه قضاييه است گرفتم و دادم به خوارزم‌شاه كه صحبت كند و او هر چه اصرار كرد كه مرا غرق نكنند خوارزم‌شاه متقاعد نشد. حتي گشتيم و تلفن حداد عادل را پيدا كرديم و ايشان هم كاري نتوانست بكند. قاضي مرتضوي را هم فرستادند تا شايد فرجي بشود. اين قاضي فوراً دستور جلب خوارزمشاه را داد. ولي سربازان خوارزمشاه اطاعت امر قاضي نمي‌كردند. بعد بنا شد مسئله را از طريق ديپلماتيك پيگيري كنند و فوراً از طريق هيات نجات غريق استان خراسان يك گروه آمدند تا به محض انداختن من در رود جيحون نجاتم بدهند. اين‌طوري هم امر سلطان خوارزم‌شاه اجرا مي‌شد و هم من نجات پيدا مي‌كردم. بعد رفتم نزديك فخر رازي و به او گفتم كه من هم فلسفي هستم و هم پيرو تصوف. كمي بالاتر از جايي كه ما ايستاده بوديم هم دو گروه از اهل سكر و صحو ايستاده بودند و داشتند نزاع مي‌كردند! بنا شد چند تا سئوال حكمت و فلسفه از من بپرسند. دكتر ديناني و دكتر دادبه آمدند و چهار تا سئوال پرسيدند كه نمره 16 گرفتم و بعد پدر مولانا و ابن قدوه و دكتر يثربي آمدند و سئوال‌هاي عرفان و تصوف را دادند كه من به همه پرسش‌ها جواب درست دادم و نمره بيست گرفتم. ولي فخر رازي به حضور ابن قدوه اعتراض داشت و مي‌گفت كه ايشان مردم را در مسجد بر ضد او شورانده و باعث تبعيدش به هرات شده و صلاحيت سئوال دادن ندارد. بنا شد قاضي مرتضوي تصميم بگيرد و سئوال ابن قدوه باطل شود و دوباره نمره بيست من تاييد شد. فخر رازي اعتراض داشت كه تو چرا در درس فلسفه به اندازه عرفان كار نكرده‌اي و داشت همچنان اصرار مي‌كرد كه مرا به جيحون بياندازند. بعد پدر مولانا آمد نزد سلطان ريش گرو گذاشت و گفت ما كه داريم از اين‌جا مي‌رويم به سمت بلاد روم، اين بنده خدا را هم مي‌بريم. در همين حال بود كه دو تن از خربندگاني كه در اصطبل بودند و فخر رازي آن‌ها را اجير كرده بود كه لباس ژنده تصوف بپوشند و بر سجاده مرقع بنشينند تا سلطان به جماعت صوفي بد گمان شود، آمده بودند و مزد كارشان را مي‌خواستند. بنا شد به هر كدام از آن‌ها من يك پنجاه دلاري بدهم تا سلطان از غرق كردن من چشم بپوشد! اما بي انصاف سلطان، در آخرين لحظات تصميمش عوض شد و مرا انداخت در آب. شانس آورديم كه آب جيحون مرا نبرد. تازه يك ماهي بزرگ هم گرفتم و بالا كه آمديم كباب كرديم و از آن ماهي كباب همه خوردند و سير شدند و خدا را شكر كردند.
ماجرا به خير و خوشي تمام شد اما هيات نجات غريق هر چه تلاش كردند، نتوانستند جنازه اديب صابر و مجدالدين بغدادي را از آب خارج كنند. براي همين سلطان دستور داد كه تا هفت شبانه روز برايشان عزاداري كنند.
بعد فرداي همان‌روز ديدم كه اديب صابر و مجدالدين بغدادي در كوچه و خيابان مي‌روند. از احوالاتشان پرسيدم و گفتند كه از نوادگان همان ماهي كه يونس را بلعيده بود،‌ آن‌ها را هم بلعيد و داستانش مفصل است. اديب صابر مي‌گفت: «آمدم بگويم كه اگر فردا مغولان بيايند به اين سو تقصير تركان خاتون است.» مجدالدين هم مي‌گفت: «هان اي مردان، اي جوانمردان هوي...» و فرياد مي‌زد و مي‌گفت: «هان اي دراويش! دست بشوييد از چله‌نشيني كه مغولان مي‌آيند و هنگام ستيز و رزم است، نه چله نشيني.»
بعد دكتر دادبه را ديدم در جايي شبيه سمرقند يا بخارا بساط كرده بود در گوشه خيابان و كتاب فخر رازي‌اش را مي‌فروخت و به من مي‌گفت كه فخر بي گناه بوده و آمده بود شفاعت شما را كند در نزد سلطان. مي‌گفت فخر امام المشككين است و من شك داشتم به كار فخر رازي، اما از طرفي هم يقين داشتم كه دكتر دادبه آدم درستي‌ست. آخرش هم بين شك و يقين بودم كه از فضاي خواب اول منتقل شدم به محل خواب دوم در همان شب.
حالا برويم به قسمت دوم خواب من در كوپه قطار. من و مولانا و شمس در شهر لارنده بوديم. اين شهر در تركيه است و نزديك به محل عبور قطار. در همين شهر بود كه مولانا در هجده سالگي عاشق دختر خواجه لالاي سمرقندي شد. نام دختر گوهر خاتون بود. نگاه به تقويم موبايل كردم. سال 622 هجري بود. شناس‌نامه مولانا و نامزدش را گرفتم تا بدهم عاقد عقد كند. عاقد فرمود كه مهر سفارت افغانستان و ايران و تركيه لازم است در پاي عقدنامه باشد. مولانا را صدا زديم كه بيايد و خودش براي عاقد توضيح بدهد. عاقد پرسيد: «شما وطن‌تان كجاست؟» مولانا از اين سئوال رنجيد وگفت:
آن وطن مصر و عراق و شام نيست
آن وطن جايي‌ست كو را نام نيست
عاقد مي‌گفت: «اين‌طوري نمي‌شود» و ما را داشت مي‌فرستاد دنبال نخود سياه در سفارت. مولانا هم هر دو پا را كرده بود در يك كفش و مي‌گفت وطنش مرز ندارد. تازه خانمش هم چادر را كشيده بود روي سرش و همان حرف‌هاي مولانا را تكرار مي‌كرد. باز زحمت مهر زدن سفارتخانه‌ها افتاد به گردن من و باز تلفن زديم به حداد عادل كه اين دفعه بنا شد از طريق رايزني و سفارت تركيه اقدام كنند و در جشن عروسي مولانا هم سه گروه موسيقي از افغانستان و ايران و تركيه آمده بودند و گروه موسيقي ايراني پاپ بود و شمس پيدايش شد و موافق موسيقي پاپ نبود. شمس مي‌گفت: «ازدواج مولانا سنتي است و مولانا تا هنوز عشق زميني نداشته است و جز عشق بالايي و آسماني، عشقي را تجربه نكرده است. نه شاخ نباتي داشته و نه پس گردنش دملي داشته. او ماه را در طشت آسمان مي‌ديده.» بعد هم راجع به فضايل همسر مولانا گفت كه هيچ بشري تا قبل از مولانا گوهر خاتون را لمس نكرده است. گفت اگر موسيقي‌يي هم مي‌آيند بايد عرشي باشند. باز تلفن زديم به وزير ارشاد و بنا شد شجريان يا شهرام ناظري يا افتخاري يا سراج يك كدامشان بيايند. در همين بين يك گروه موسيقي از تاجيكستان هم رسيد و گله داشتند كه چرا آن‌ها را خبر نكرده‌ايم. راديو بي بي سي هم يك دسته گل فرستاده بود و گزارش‌گر فرستاده بود تا مراسم ازدواج مولانا و گوهر خاتون را به طور مستقيم پخش كنند. من ديدم اين‌جوري بد است زنگ زدم به تلويزيون‌هاي ايران، هر شش شبكه بي اطلاع بودند. بنا شد از طريق شبكه چهار و راديو فرهنگ دو تا گزارش‌گر بيايد. گزارش‌گر راديو فرهنگ رفته بود و از مولانا مي‌پرسيد: «انگيزه شما از ازدواج در سن هجده سالگي چيست؟»
از خواب بلند شدم. مولانا برگشته بود به قطار و ناراحت از اين كه چرا شناس‌نامه‌اش را پر از مهر سفارتخانه‌ها كرده‌ايم. مي‌گفت: «اصلا احتياج به اين عاقدها نبود. خودم يا پدرم خطبه را مي‌توانستم بخوانيم. تازه پدرم و خواجه لالاي سمرقندي در اتاق بغل دستي خوابيده بودند و تو از بس عجله داشتي نگذاشتي آن‌ها در مراسم عقد من شركت كنند.» ديدم حق با مولاناست. معذرت خواستم. بعد يكي از خانم‌هاي محجبه از كناركوپه‌مان گذشت. حس كردم مولانا يك دل نه صد دل عاشقش شده. پيش خودم گفتم پس گوهر خاتون چه مي‌شود؟ بعد گفتم: «مثل اين‌كه يادت رفته الان چه سالي‌ست و ما در آغاز هزاره سوم هستيم.» حكايت مولانا در ذهن من شده بود حكايت شيخ صنعان، با اين تفاوت كه دخترك از ظاهرش بر مي‌آمد كه مسلمان باشد و تازه اختلاف سني داشتند، آن هم حدود هفتصد هشتصد سال! با خود مي‌انديشيدم كه نكند مولانا مرا بفرستد به خواستگاري دخترك. جز من كسي در قطار مولانا را نمي‌ديد. اصلا مولانا به پيشنهاد من آمده بود از چهارراه مولوي تهران تا اين‌جا. چه مي‌دانم، شايد مولانا داشت مرا امتحان مي‌كرد. شايد هم براستي حق داشت كه عاشق بشود. اما اين چيزي بود كه من جرات پرسيدنش را در خود نمي‌ديدم. از عبدالجبار پرسيدم: «آيا مرده‌ها هم عاشق مي‌شوند؟» مولانا جوري نگاهم كرد كه از سئوالم پشيمان شدم. جبار داشت اين غزل مولانا را مي‌خواند:
هر كه پري طلب كند، رخ بنما كه اين‌چنين
هر كه ز ماه دم زند، بام برآ كه اين‌چنين
هر كه بگويدت ز مه، ابر چگونه وا شود
باز گشا گره گره - بند قبا - كه اين‌چنين
هر كه بگويدت، بگو كشته عشق چون بود؟
عرضه بده به پيش او، حال مرا كه اين‌چنين...
دوباره دخترك از كنار كوپه‌مان گذشت. شمس مي‌گفت مولانا جز عشق آسماني به هيچ چيز نمي‌انديشد، اما من نگاه مولانا را مي‌ديدم و دختري محجبه را كه چند بار از كنار كوپه‌مان گذشت. ناگهان مولانا طاقت نياورد و برخاست و دخترك را صدا زد: من اينجايم، كجا مي‌روي گوهر خاتون؟!


بخشهاي پيشين:


  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤

 

قونيه در قونيه اشراق

 

به دكتر محمد رضا شفيعي كدكني ، به پاس محبت ها و مهرباني هايش

 

اي آينه ي  هر چه غزل ، هر چه قصيده

دلبازترين پنجره ي رو به سپيده !

 

اي در نفست قونيه در قونيه اشراق

از دست خدا باده ی الهام چشيده

 

اي گندم بي معصيت ، اي عصمت معصوم

دستان تو باغي ست پراز سيب رسيده

 

هم جان تو از مستي و اخلاص ، لبالب

هم شعر تو آميزه اي از عشق و عقيده

 

فيروزه ي بازار سخن ، يوسف ناياب !

يك شهر خريدار شماييم نديده

 

عطار زمان ! تيغ زبان تيز کن - امشب

خواب مغولان ديدم و سرهاي بريده !

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤

 

دوستان سلام!

اوقات خوشی ست و بايد يا مقلب القلوب  بخوانيم کم کم و نگاه کنيم به پشت سر و سالی که رفت. هی ! بد نبود .می توانست سال بهتری هم باشد . به هر حال بوش ها و موش ها و رايس ها هستند و فعلا کاری  هم نمی شود کرد. و ای کاش نبودند و دنيا حال و روز بهتری داشت. ای کاش خيلی های ديگر هم که هستند جور ديگر می ديدند و جور ديگر بودند. ای کاش شعر بر جهان حکم می راند . نه گاوچران ها. ای کاش و هزار ای کاش که فقط شما دوستان خوبم می فهميد که من چه می گويم و چه حرصی می خورم از دست اين جماعت. بگذريم . سال نوتان پر از شکوفه و لبخند. سال ۸۴ پر از شادمانی باشد برايتان. برای شعر ايران. برای شاعران اين سرزمين و همه آنها که به پارسی سخن می گويند و از پارسايی ارث می برند.

اما اندکی اين مثنوی تاخير شد. بگذار بيست و پنجمين ايستگاه قونيه در قطار را پيشکش تان کنم و ادامه سخن را به مجالی در سال آينده واگذارم. و  از سيد بزرگ شعر ايران  روانشاد سيد حسن حسينی ياد کنیم که تا همين پارسال و تا همين روزهای عيد با ما بود و ناگاه دم در بيمارستان به گفته خودش شهيد شد. يادش گرامی.

 

قونيه در قطار

 

مستی بيايد قی کند -  مستی جهان را طی کند

 

ايستگاه بيست و پنجم

  •  
  • گفت : امروز سفرنامه بي سفرنامه! گفت خسته ام. بگذار در نيستي خودمان باشيم. بعد هم شروع كرد به خواندن اين بيت :
  • چنان در نيستي غرقم كه معشوقم همي گويد
  • بيا بنشين دمي با من ، سر آن هم نمي دارم
  • اين را مولانا گفت و دست شمس را گرفت و رفت. گفت : تو هم بهتراست بروي و سري به دوستانت بزني. مي خواست ادامه مسير را با ما نباشد. مي خواست سوار قطار نشود. قطار داشت مي رفت. مي گفت مي خواهم پياده بروم. برف مي باريد در ايستگاهي بعد از درياچه وان. گفتند مي رويم به شهر ارض روم و سيواس و لارنده . شمس گفت شايد هم رفتيم به موصل. من مانده بودم كه پياده شوم يا سوار. آدم را وسط دو راهي مي گذارند به امان خدا. داشتم مي ماندم كه دوستانم دستم را كشيدند كه سوار شو ، دارد دير مي شود. ايستادم و نگاه كردم رفتن شمس را و مولانا را . سوار قطار شدم. قطار راه افتاد و از كنار شمس و مولانا گذشت و دوستانم نديدند كه آن دو پشمينه پوش تنها ، چگونه در برف راه مي رفتند. به كجا مي رفتند. نگاه كردم ، در دستم پرسيمرغي بود. با نوشته اي از شمس و اين بار خيلي خودماني كه : « علي رضا جان ! ببخش كه يك قرار آخرتي داشتيم و نتوانستيم تو را با خودمان ببريم. اين پر سيمرغ را بگير و اگر احتياجي به حضور ما بود ، حتما با يك فندك آن را آتش بزن ، في الفور من و مولانا مي آييم آنجا.» من هم نامردي نكردم و همان وقت با فندك بيوك ملكي آن پر را آتش زدم تا ببينم يك وقت شمس خالي نبسته باشد. شمس آمد از شيشه قطار و سرش را آورد داخل و فوت كرد تا پر سيمرغ خاموش شود وبا خشم به من گفت كه چرا عجله كردي؟ حتي گفت كه بهتر است براي رعايت حال خودت و جلوگيري از مولانا و شمس زدگي فعلا اين سفرنامه را تعطيل كني.
  • تا الان كه من نشسته ام اينجا چند ساعت است كه شمس و مولانا رفته اند . ما نشسته ايم در قطار – دقيقا در رستوران قطار-  بغل دست ساعد نشسته ام و عبدالملكيان. راكعي آنسوتر و كاكايي سمت چپ و رحماندوست روبرو و هوشمند آنسوتر و پرويز در صندلي پشت سرمان و ديگران هم هستند و داريم شعر مي خوانيم و چند نفر هم از جماعت ايراني هاي مسافر استانبول نشسته اند به خوردن آب شنگولي. بيشتر رستوران را جماعت چهل نفره ما اشغال كرده است. بناست دوستان ، شعر بخوانند و اي كاش كه آن چند جوان غريبه زودتر آب شنگولي شان را مي خوردند و مي رفتند تا جمع مان خودماني تر شود ، اما نرفتند كه هيچ حتي يكي دو تايي شان شروع كردند به عربده كشي. آن هم درست وسط شعر خواني ساعد كه داشت شعر قيصر را مي خواند :
  • از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است
  • دست بر ميوه حوا بزنم يا نزنم؟
  • وقتي رديف شعر بزن بزن باشد معلوم است ديگر. طرف آمده است عربده اش را بكشد. بعد فهميديم كه طرف برادر شهيد است. مي رود استانبول كه شايد فرجي بشود و از آنجا برود به اروپا . من نمي دانم اين شعرخواني ما در يك جمع صميمانه و كاملا ادبي و دموكراتيك و مبتني بر اصول غربي و شرقي ، بدون هيچ مزاحمتي براي كسي ، چه ربطي به آخوند و غير آخوند دارد؟ چقدر بايد مرگ بر اين و آن گفت؟ الحق و الانصاف كه آب شنگولي تحريك كننده است و عربده آفرين. و جالب آن كه اعصاب من با خوردن چاي و آب يخ هم به همان اندازه تحريك شده است كه اين چند تا جوان عربده كش. دوستان مي خواهند مرا ساكت كنند و نمي توانند ، تازه يكي از بچه هاي ديگر گروه هم آمده است به كمك من. كاكايي نامردي نمي كند و ازاين لحظه ها فيلم مي گيرد با خنده. كاش يادم بود و پر سيمرغ را آتش مي زدم. بعد ديدم كه نه ، اگر حتي اين همه دوستان ما هم نبودند و من تنها بودم ، باز هم حريف زبان اين جوانك بودم. غائله خيلي زود ختم به خير شد. هميشه وجود چند تا بزرگتر در سفر لازم است . رحماندوست ، با مهرباني و پختگي اش همه را ساكت كرد. رستورانچي هاي ترك مي گفتند  شما ايراني ها چقدر دعوا مي كنيد! حرفشان حسابي حالم را گرفت. يحتمل همه دعواها بر سر اين« مايه شر » بي پدر و مادر بود .
  • ناگهان ايرج ميرزا آمد و وسط دعوا شروع كرد به خواندن اين بيت :
  • اي كاش شود خشك بن تاك و خداوند
  • زين مايه شر حفظ كند نوع بشر را
  • من مانده بودم كه روح ايرج چطور آمد به قطار ، آن هم بدون حضور مولانا و شمس. كم كم باورم شد كه تاثير نفس هاي مولانا و شمس هنوز در قطار هست.
  •  حالا جنگ تمام شده بود و تازه يك بدمست ديگر شروع كرده بود به كشيدن عربده از نوع وطني قديمي اش . نامش سيد مهدي بود. همان مردي كه به مولانا مي گفت مولانا شمس و داشت مي رفت به استانبول. راننده اتوبوس بود و شباهت مي برد به مرد اول فيلم آدم برفي. تقريبا در همان سن و سال ها بود. با همان قيافه . چشم تان روز بد نبيند. طرف حسابي خورده بود و مست كرده بود و داشت از ما دفاع مي كرد و مي خواست قطار را نگه دارد و برود پايين سر آن جوان كه قبل از وي عربده كشيده بود و به ما اهانت كرده بود را ببرد. كوتاه هم نمي آمد ، حالا آن جوانك را فرستاده بوديم رفته بود و ما هم از خر شيطان پياده شده بوديم ، اما تازه وقت خرسواري سيد مهدي شده بود. مي گفت امكان ندارد. امشب يا خودم را مي كشم يا بايد سر اين جوان را ببرم. فكر مي كنم آب شنگولي اش خيلي خاص بوده كه اين همه تاثير داشته. تازه طرف مدعي بود كه من آزاده هستم و در زندان هاي صدام بوده ام واز يكي از آيت الله ها اجازه دارم كه آب شنگولي خوردن من حلال باشد. يحتمل اين حرفش هم تحت تاثير همان ام الخبائث بود. رحماندوست راست مي گفت. چه جمله قشنگي كه : « ببين وضع ما به كجا رسيده كه يكي مست مي كند و به ما فحاشي مي كند و يكي مست مي كند و از ما دفاع مي كند.»
  •  به هر حال فيلم سينمايي يي بود كه خودمان بازي كرديم و از شما چه پنهان هم فال بود و هم تماشا. فقط اي كاش اين رستورانچي هاي ترك نبودند و ما در جلوي چشم چهار تا غريبه به جان هم نمي افتاديم. چند ساعت بعد جوانك هوشش سر جا آمد و آمده بود و از همه ما معذرت مي خواست ، اما سيد مهدي هنوز كله اش داغ بود و داشت چاقويش را تيز مي كرد. حتي گاهي وقت ها گريه هم مي كرد. اين هم از تاثيرات عرفاني آب شنگولي بود. تازه فهميدم كه چرا شمس و مولانا رفته اند و حاضر نبودند در اين ايستگاه با ما باشند. تازه فهميدم چرا شمس اين همه اصرار داشت كه اين ايستگاه را به خودم استراحت بدهم.
  • تا حالا كه من نشسته ام اينجا دوازده ساعت از رفتن شمس و مولانا مي گذرد و انگار نه آنها خيال آمدن دارند و نه من هنوز اجازه فندك كشيدن پيدا كرده ام . تنها چند ورق فاكس يا همان نمابركه به زبان سره تر مي شود  دورنگاربه دستم رسيده است از شمس و مولانا و با خط شمس. برايم شعر نوشته اند از خودشان اندر فوايد و مضرات باده كه:
  • باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم
  • رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش
  • اين هم بيتي ديگر كه نوشته ، برو اين بيت را براي سيد مهدي بخوان و بگو به استانبول نرود و با شما به قونيه بيايد :
  • باده از ما هست شد ، ني ما از او
  • قالب از ما هست شد ني ما از او
  • در پايان هم نوشته اند كه اين بيت را با خط خودم بنويسم و در رستوران قطار نصب كنم كه :
  • مستي بيايد قي كند ، مستي جهان را طي كند
  • آن خوار و زار اندر زمين ، وان آسمان بر محترم
  • حتی گفت که مصراع اول اين بيت را بگذارم بر پيشانی اين نوشته. امر مولاناست و اطاعتش واجب. بعد بوي مثنوي و غزل مي ريزد به تمام كوپه و به جان ما .ديگر طاقت نمي آورم. دريك آن تصميم مي گيرم كه پر سيمرغ را آتش بزنم ، نگاه مي كنم به ديوار كوپه قطار ، نوشته است با خط درشت : آتش زدن هر نوع پر سيمرغ  در قطار، اكيدا  ممنوع!

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

 

با مولانا و شمس و ديگر شاعران در اتاق چت

 

قونيه در قطار

                                                      علي رضا قزوه

ايستگاه بيست و چهارم

 

هوس كار كردن با اينترنت  زده به سرم ، آن هم اين وقت شب ، اين جا روي درياچه وان تركيه  و درست روي كشتي يي كه من به آن مي گويم تايتانيك ، در اين كشتي حتي يك راديو قراضه هم پيدا نمي شود ، چه برسد به اينترنت. موضوع را به مولانا مي گويم. موبايلش را مي دهد به من . پيشرفته تر از آن است كه بتوانم با آن كار كنم. دو تا كليد را مي زند و به اينترنت وصل مي شوم. صاف مي روم سراغ چك كردن ايميلم. دو تا از دوستان ، يكي از ايران و يكي از بلاد كفر ميل زده اند. حرف چندان حسابي يي ندارند. نوعي حال و احوال طبق معمول. بعد مولانا يك صفحه اي را مي آورد و ميل هايش را چك مي كند. حدود شصت هزار ميل چك نشده دارد. مي گويم اين مربوط به چند سال است ؟ مي خندد و مي گويد ميل هاي از ساعت 12 نيمه شب تا حالاست. يعني چيزي حدود چهار ساعت! مي گويد اين تعداد بيت هايي ست كه از صبح تا به حال توسط خوانندگان مثنوي و ديوان كبير خوانده شده است. بعد يك كليد ديگر را مي زند تمام كاربراني كه مشغول خواندن مولانا هستند مي آيند روي صفحه نمايش . از ايران و افغانستان و تاجيكستان و ازبكستان بگير تا كشورهاي ديگر. يك دكمه ديگر را مي زند از72 كشور كاربر آنلاين مشغول خواندن مولانايند ، به هجده زبان زنده دنيا. شمس مي گويد : روزي كه مولانا از دنيا رفت نيز از 72 ملت آمده بودند به تشييع جنازه اش. بعد مولانا يكي يكي عكس خوانندگان را آورد ، از كانادا يك استاد دانشگاهي چند سوال كرده بود و مولانا با سرعت تمام در عرض چند ثانيه پاسخش را داد. بعد رفتيم سري زديم به سايت هاي شاعران نوگرا و پست مدرن ايراني. سايت يك شاعري را آورديم كه در بلاد خارجه بود و نوشته بود مولانا عامل رژيم است و از اين مزخرفات . آن آقا در طول 4 ساعتي كه گذشته بود ، سه بازديد كننده  داشت كه دو تايش خودش بود و زنش. يك شاعري هم بود كه تازه رفته بود بلاد خارجه و داشت قيل و قال مي كرد همچنان كه خودش را جا بياندازد و داشت آن وقت شب به نفع  خودش مقاله مي نوشت و خودش و همسرش روي هم سيزده بازديد كننده داشتند. بعد يك عده آمده بودند سايت مولانا را هك كنند كه يك دفعه تمام صفحه خودشان سياه شد و ديگر سايتي نماند . دود شد و رفت. بعد شمس آمد و گفت من شيوه مقابله با هك كردن سايت  را ياد مولانا دادم. بعد رفتيم به سايت شمس. بالاي صفحه آيه « لست عليهم بمسيطر... » درج شده بود. از مولانا خواستم تا برويم داخل اتاق چت و با حضور تمام شاعران مدرن امروز ايران پيرامون نقد ادبيات امروز صحبت كنيم. چند تا از دخترها و زنها هم آمدند كه بدون روسري و حجاب بودند و يك زني هم آمده بود كه مي گفت من با ماتيكم به جنگ بعضي ها آمده ام. شوهرچندمش هم بود . شمس يك نگاهي به او كرد و گفت : زبانت برآماسد! ناگاه دهان و زبانش شروع به آماس كرد و شوهرش هم  به درد خودش گرفتار شد.

شاعري ريش بزي آمد و گفت : من نمي دانم مولانا و شمس چه ربطي به چت دارند. آقا اينجا دروازه اروپاست و شما اجازه نداريد پايتان را از ايران بيرون بگذاريد. تا اين حرف را زد دكتر شفيعي و دكتر تقي پورنامداريان آمدند و منتقد و شاعر ريش بزي رفت به سمت زيرزمين. دكتر شفيعي گفت : اتفاقا شمس و مولانا در همان زمان خودشان با هم چت مي كردند ! آن هم چت واقعي و علمي ! و اين در كتاب مناقب هم هست و در مقالات هم اشاراتي دارد كه يكي از هنرهاي شمس چت كردن در خواب با مولانا بوده . بعد مرتضي اميري پيدايش شد و سلام كرد و شواهد را آورد :

 

... الا اي شمس تبريزي ، اذان گويد كه برخيزي ، هوي گويد دم ديگر...

 

و دكتر پورنامداريان هم گفت : با آن كه شمس مسيرش از مولانا دور بوده ، هر وقت اراده مي كرده او را از خواب بيدار مي كرده .

شفيعي گفت : يك بار مولانا متنبي مي خوانده ، شمس بلافاصله چت مي كند كه مگر نگفتم متنبي نخوان.

مرتضي هم گفت : بين شمس و مولانا تله پاتي بوده. شمس به مولانا گفته كه تو هر جا باشي من تو را زير نظر دارم. بعد فضا عوض شد و ما ديديم كه شمس در خانه مولانا را در نيمه شب مي زند و مي گويد : بيدارت كردم ، چون در خواب داشتي به جاي بدي مي رفتي.مولانا سري تكان داد و اين بيت را خواند:

 

دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد

به زير آن درختي رو كه او گل هاي تر دارد

 

بعد هم اين بيت را خواند:

در خانه جهد ، مهلت ندهد ،

 او پس نكشد ، پس من چه كنم ؟

مولانا مي گفت : من نمي توانم خودم را از زير نظر اين مرد ژوليده پنهان كنم. او از زادروز مرا تا مابعد مرا ، تا قيامت و بهشت مرا خبر مي دهد.

مرتضي مي گويد: شمس علي رغم اين كه با كرامات مخالف بوده ، علمي و اصولي اين كارها را انجام مي داده. بعد همين جاها بود كه صداي ميكروفون آقاي منتقد زيرزميني از زيرزمين بلند شد كه داشت مي گفت : دوستي شمس و مولانا نوعي عقده اوديپ است ! دكتر شفيعي گفت  در مقدمه موسيقي شعر هم نوشته ام كه آدم هاي بي سواد وقتي در برابر توفان هاي روح قرار مي گيرند ، چون بي سوادند اين برداشت هاي كودكانه را دارند.

بعد صداي ريش بزي از زيرزمين بلند شد : خطاب « اي پسر » را چه مي گويي آقا؟ چرا مولانا اينقدر مي گويد اي پسر ؟ بعد قاضي تحقيق تعيين شد و آمد و نتيجه تحقيق را خواند كه در خراسان آن روز و حتي تا همين امروز خطاب اي پسر يك خطاب عامي ست به همه ، يعني نور چشمم. بعد علي دشتي هم پيدايش شد و نشست در گوشه اي و گفت اين مولانايي كه اينجاست با مولاناي من خيلي  فرق دارد. بعد يك فرصت شش ماهه خواست كه برگردد به دنيا و تحقيق بهتري كند . شمس تقاضايش را گرفت و داد به من تا بدهم به مقامات فرهنگي جمهوري اسلامي! من با حداد عادل تماس گرفتم تا مجوز صادر كند كه دشتي بتواند  در دانشگاه تهران يك دوره شش ماهه در سر كلاس هاي دكتر شفيعي حاضر شود . بعد شفيعي از شمس و مولانا اجازه خواست تا قصيده اي را كه در پاسداشت زبان فارسي گفته و در هر بيت يادي از شاعري بزرگ كرده بخواند . مولانا اجازه داد و دكتر ، شعر را كه خواند گفت: ببينيد ! ناخودآگاه سهم مولانا از ديگر شاعران بيشتر شد و من به خودم كه مراجعه كردم ديدم مولانا را از همه بيشتر دوست دارم.

 

بعد هم يك گروه از شاعران مكتب هياهو آمدند و هوا را كه پس ديدند فلنگ را بستند و رفتند. شمس آمار تمام مخاطبان آنها را در بيست و چهار ساعت گذشته درآورد. همه خودشان بودند و يك مشت پپسي فروش  كه براي هم بازو ناز مي كردند. بعد يكي شان رفت در صفحه سايتش نوشت كه مولانا و شمس ديگر قديمي شده اند. من هم به جرم حمايت از مولانا و شمس و اين كه گفته بودم  هنوز هم مولانا مدرن ترين شاعر ايراني ست مورد مواخذه قرار مي گرفتم. بعد شفيعي هم از طرف اين جماعت مورد انتقاد قرار گرفت و بعد هم آتشي و شمس لنگرودي وسپانلو و حتي شاملو از طرف اين جماعت كه آتش بيار معركه شان همان منتقد و شاعر ريش بزي  بود مورد انتقاد قرار گرفتند و يك رونوشت از اعتراضيه شان را فرستادند براي سازمان ملل متحد و شخص پريزيدنت آمريكا . بعد اين آقاي ريش بزي  نشست به نقد و همان خانم ماتيكي را آوردند و در سالن تشريح شعر! مثل سالن تشريح پزشكي او را كالبد شكافي كردند ! اول از همه بحث چند صدايي شد و شروع كردند روي تن صدايش كار شديدا علمي كردن. بعد متوجه شدند كه صدايش شبيه غزاله است. بعد بومي شناسي شعر صورت گرفت و معلوم شد كه هر دو همشهري اند . بعد يك شاعري آمد كه مي گفتند اولين شاعري ست كه موفق شده در كتابش صندلي را برعكس بنويسد. حدود سه دقيقه برايش دست زدند و دو دقيقه سكوت كردند . بعد اتحاديه شاعران خاكباز چند دسته گل به ايشان هديه دادند و سپس بحث برداشتن روسري از سر دخترخانم هاي ايراني شد و تصميم گرفته شد كه دو تا خانمي كه سابقه كار در بعضي نواحي غير مقدسه را دارند آنها را هدايت كنند و به شرطي كه روسري شان را بردارند به آنها شاعر مترقي و مدرن و امروزي بگويند و شعرهايشان را نشر الكترونيكي كنند. بعد رضاخان پيدايش شد و برايش چند دقيقه هورا كشيدند. رضا خان گفت كه حاضر است جايزه ادبي رضا خان را هر سال به سه تن از بي حجاب ترين دختران شاعر بدهد. درست در همين وقت ها بود كه شهريار آمد. مولانا و شمس به احترام او بلند شدند و شهريار در كنار ما نشست.  گفت ديدم بعضي ها دارند آبروي تبريزي ها را مي برند ، من آمدم اعاده حيثيت كنم . دوستان مدرن داشتند راجع به مرگ مولف حرف مي زدند و تفاوت فرامدرن و مدرن ، موضوع صحبت يك شاعري بود كه هنوز پر در نياورده بود و داشت اظهار ارادت مي كرد به استادش كه در تشريح لب و صدا در شعر امروز شيوه هاي نويني را به كار گرفته است. صداي اين جمعيت كماكان از زيرزمين مي آمد . من نگاه كردم ديدم حواس مولانا و شمس و ديگران  به اين بچه ها نيست و فقط من دارم به حرف هاي اين جماعت گوش مي دهم. شهريار داشت پيرامون چيستي هنر با مولانا حرف مي زد و مولانا داشت اين بيت شهريار را مي خواند و آن را مي ستود:

 

هنر را بايد الهامي كه سر سايد به پاي وحي

وگرنه شهريار ، آن هم به حرمانش نمي ارزد

 

بعد ناگهان صداي لك لكي بلند شد كه از بالاي سرمان و درست از روي كشتي مي گذشت. مرتضي گفت : دقت كرده اي كه اين درياچه « وان » به معني يك است و اين لك لك همان لك لك ديوان غزليات شمس است. و بعد اين بيت را با هم خوانديم :

شمس گفت : تنها همين بيت مي ارزد به تمام تجربه هاي ادبي اين آقايان !

عارف مرغانست لك لك ، لك لكش داني كه چيست ؟

ملك ، لك ، والحمد، لك ، والامر، لك ، يا مستعان

بعد صداي حجاج بيت الله الحرام به گوش رسيد و ما همه بلند شديم گرد كعبه به طواف و گفتن : « لبيك ، اللهم لك لبيك ... » و آن لك لك ناگاه سه تا شد ، هفت تا ، هفتاد و دو تا و به همراه مرغان آسماني ديگر همراه ما مي چرخيدند بر فراز سرمان و لك لك مي گفتند. از طبقه پايين صداي قدقد و عو عو مي آمد و بحث چند صدايي در شعرگرم  بود . درست همين جاها بود كه احمد شاملو با عصايي در دست آمد و من داشتم فكر مي كردم كه شاملو به زيرزمين و پايين مي رود يا مي آيد در جمع مولانا و شمس و ما ، ديدم شاملو آمد در جمع ما و رفت پشت يك تريبوني و عصايش را كناري گذاشت و شروع كرد به دكلمه يك غزل مولانا :

گفتم ز كجايي تو ، تسخر زد و گفت اي جان

نيميم ز تركستان ، نيميم ز فرغانه ...

 

نيميم لب دريا ، نيمي همه دردانه ....

و رسيد به جايي كه دست هايش را مثل بال مرغان باز كرد و صدايش را كشيد و با تمام وجود خواند:

چون كشتي بي لنگر ، كج مي شد و مج مي شد...

بعد كشتي تلاطمي كرد و مولانا لنگر كشتي شد و كشتي لنگر گرفت.

درست در همين جاها بود كه فراخوانده شدم به  طبقه پايين كشتي. از سوي دوستان شاعرم. يعني همان چهل قلندري كه با من عازم زيارت مولانا بودند . پيك فرستاده بودند كه بيا و وسايل را جمع كن كه چند دقيقه بعد كشتي به مقصد مي رسد و بايد با كشتي تايتانيك وداع كنيم و ادامه مسير در برف و با قطاري كه مي رود به استانبول. البته در معيت حضرت شمس و مولانا . مولانا مي گويد : يادت باشد در برگشت باز هم روي عرشه همين كشتي بياييم و برف بازي كنيم. مي گويم كي برمي گرديم ؟ مي گويد : هفت روز بعد. يعني درست سر ماه . و شمس با خنده مي خواند:

باز سر ماه شد ، نوبت ديوانگي ست...

  

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳

 

بند اول

مي آيم از رهي كه خطرها در او گم است
از هفت منزلي كه سفرها در او گم است
از لا به لاي آتش و خون جمع كرده ام
اوراق مقتلي كه خبرها در او گم است
دردي كشيده ام كه دلم داغدار اوست
داغي چشيده ام كه جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلي من العسل
نوشم ز شربتي كه شكرها در او گم است
اين سرخي غروب كه همرنگ آتش است
توفان كربلاست كه سرها در او گم است
ياقوت و دُر  صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهري كه گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبي كه سحرها در او گم است
 
باران نيزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
 
بند دوم

جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
نشنيد كس مصيبت از اين جانگدازتر
صبحي دميد از شب عاصي سياه تر
وز پي شبي ز روز قيامت درازتر
بر نيزه ها تلاوت خورشيد، ديدني ست
قرآن كسي شنيده از اين دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
عشق توام كشاند بدين جا، نه كوفيان
من بي نيازم از همه، تو بي نيازتر
قنداق اصغر است مرا تير آخرين
در عاشقي نبوده ز من پاكبازتر
 
با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد
باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد

بند سوم
 
فرصت دهيد گريه كند بي صدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات
گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهي اگر كنيد
در بر گرفته مويه كنان مشك را فرات
چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زان گونه اشك ها كه مرا هست با فرات
حالي به داغ تازه ي خود گريه مي كني
تا مي رسي به مرقد عباس، يا فرات
از بس كه تير بود و سنان بود و نيزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات

از طفل آب، خجلت بسيار مي كشم
آن يوسفم كه ناز خريدار مي كشم

بند چهارم

بعد از شما به سايه ي ما تير مي زدند
زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند
پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند
اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند
غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بي شير مي زدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تيغ به تقصير مي زدند
در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند
 
از حلق هاي تشنه، صداي اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد

010275.jpg
 
بند پنجم

كو خيزران كه قافيه اش با دهان كنند
آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند
از من به كاتبان كتاب خدا بگو
تا مشق گريه را به ني خيزران كنند
بگذار بي شمار بميرم به پاي يار
در هر قدم دوباره مرا نيمه جان كنند
پيداست منظري كه در آن روز انتقام
سرهاي شمر و حرمله را بر سنان كنند
يارب، سپاه نيزه، همه دستشان تهي ست
بي توشه اند و همرهي كاروان كنند
با مهر من، غريب نمانند روز مرگ
آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند

با پاي سر، تمامي شب، راه آمدم
تنهايي ام نبود، كه با ماه  آمدم


بند ششم

اي زلف خون فشان توام ليلة البرات
وقت نماز شب شده، حي علي الصلات
از منظر بلند،ببين صف كشيده اند
پشت سرت تمامي ذرات كائنات
خود، جاري وضوست، ولي در نماز عشق
از مشك هاي تشنه وضو مي كند، فرات
طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
خاك تو نوح حادثه را مي دهد نجات!
بين دو نهر، خضر شهادت به جستجو ست
تا آب نوشد از لبت، اي چشمه ي حيات
ما را حيات لم يزلي، جز رخ تو نيست
ما بي تو چشم بسته و ماتيم و در ممات

عشقت نشاند، باز به درياي خون، مرا
وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا

بند هفتم
 
از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
خيزيد، مرهم از پي تسكين بياوريد!
دست خداست، اين كه شكستيد بيعتش
دستي خداي گونه تر از اين بياوريد!
وقت غروب  آمده، سرهاي تشنه را
از نيزه هاي بر شده، پايين بياوريد!
امشب براي خاطر طفل سه ساله ام
يك سينه ريز، خوشه ي پروين بياوريد!
گودال، تيغ كند، سنان هاي بي شمار
يك ريگزار، سفره ي چرمين بياوريد!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدي ست!
فالي زنيد و سوره ي ياسين بياوريد!

خاتم سوي مدينه بگو بي نگين برند!
دست بريده، جانب ام البنين برند!

بند هشتم

خون مي رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم هاي شعله فشان، هفت اخترند
يا زخم هاي نعش علي اكبر شما؟
آن كهكشان شعله ور راه شيري است
يا روشنان خون علي اصغر شما؟
ديوان كوفه از پي تاراج  آمدند
گم شد نگين آبي انگشتر شما
از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا
گل داد (نور ) و ( واقعه ) در حنجر شما
با زخم خويش، بوسه به محراب مي زديد
زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما

گاهي به غمزه، ياد ز اصحاب مي كني
بر نيزه، شرح سوره ي احزاب مي كني

بند نهم

در مشك تشنه، جرعه ي آبي هنوز هست
اما به خيمه ها برسد با كدام دست؟
برخاست با تلاوت خون،  بانگ يا اخا
وقتي «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»
تيري زدند و ساقي مستان ز دست رفت
سنگي زدند و كوزه ي لب تشنگان شكست!
شد شعله هاي العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشم ها نشست
تا گوش دل شنيد، صداي ( الست ) دوست
سر شد (بلي)ي تشنه لبان مي الست
ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست

باران مي گرفت و سبو ها كه پر شدند
در موج تشنگي، چه صدف ها كه دُر شدند

بند دهم

باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازه ي شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتي ست، به محشر چه حاجت است؟
كي اعتنا به نيزه و شمشير مي كنيم؟
ما كشته ي توايم، به خنجر چه حاجت است؟ 
بي سر دوباره مي گذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟ 
بنشين به پاي منبر من،  نوحه خوان، بخوان!
تا نيزه ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟

در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم
راز غدير گويم و شرح فدك كنم

بند يازدهم

از شرق نيزه، مهر درخشان بر آمده ست
وز حلق تشنه، سوره ي قرآن بر  آمده ست
موج تنور پيرزني نيست اين خروش
طوفاني از سماع شهيدان بر آمده ست
اين كاروان تشنه،  ز هر جا گذشته است
صد جويبار، چشمه ي حيوان بر آمده ست
باور نمي كني اگر از خيزران بپرس
كآيات نور، از لب و دندان بر آمده ست
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشتري ز دست شهيدان در آمده ست
راه حجاز مي گذرد از دل عراق
از دشت نيزه، خار مغيلان بر آمده ست

چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم
جان را كنار شام غريبان گذاشتيم

بند دوازدهم

گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح، كسي بر صليب بود
سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ
اول سري كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود : بيا اي حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود : بيا، دير مي شود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مي رسيد فراوان، ولي دريغ
خطش تمام، كوفي و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبيب، جوهرش « امن يجيب» بود

يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود

بند سيزدهم

تو پيش روي، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  يوسفي كه تشنه برون  آمدي زچاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته اي و مي نگري سوي قتلگاه
امشب، شبي ست از همه شب ها سياه تر
تنها تر از هميشه ام اي شاه بي سپاه
با طعن نيزه ها به اسيري نمي رويم
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
امشب به نوحه خواني ات از هوش رفته ام
از تار واي وايم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه ي شادي به تن كند
شب با غم تو كرده به تن، جامه ي سياه!

بگذار آبي از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب

بند چهاردهم

قربان آن ني يي كه دمندش سحر، مدام
قربان آن مي يي كه دهندش علي الدوام
قربان آن پري كه رساند تو را به عرش
قربان آن سري كه سجودش شود قيام
هنگامه ي برون شدن از خويش، چون حسين (ع)
راهي برو كه بگذرد از مسجدالحرام
اين خطي از حكايت مستان كربلاست :
ساقي فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضه ام تمام

با كاروان نيزه به دنبال، مي روم
در منزل نخست تو از حال مي روم

تمام شد در شب دوازدهم محرم سال ۱۴۲۳ هجري برابر با دوازدهم فروردين ماه ۱۳۸۱ شمسي.

نگاه امروز
نگاهي به تركيب بند «با كاروان نيزه»
عبدالجبار كاكايي
«وحدت روايي» و «تنوع منظرها» در تركيب بند اين امكان را به شاعر مي دهد تا يك مجلس روضه خواني كامل براي ابا عبدالله «ع» برپا دارد. تجديد قواي شاعر در هر بند و خارج نشدن از حس عمومي و ايجاد مناظر جديد قالب تركيب بند را به مناسب ترين ساختمان و شكل شعر درخصوص اين واقعه حزن آميز و بزرگ تبديل كرده است.
در «با كاروان نيزه» بندهاي ۱۰ ، ۱۱ و ۱۲ فوق العاده است و بندهاي ۱ ، ۲ ، ۵ و ۱۴ قابل اعتنا. اين داوري در قياس با ساير دنباله روان محتشم تركيب بند قزوه را داراي اعتباري خاص مي داند. اگرچه پيش از اين تركيب بند نيز عليرضا قزوه در غزل هاي علوي و حسيني و مهدوي و فاطمي سنگ تمام گذاشته و گنجينه اي پربار از لطايف سخن فراهم كرده است. عليرضا قزوه در غزل مذهبي و ديني سرآمد غزلسرايان سه دهه اخير و از صاحبنامان يكصد سال گذشته شعر فارسي است.
سيطره بر زبان، دقت در تناسب الفاظ و عبارات، استفاده از فن تلميح، وزن روان و قوافي طبيعي و محكم، در كنار وحدت معنوي ابيات و تجلي فرم در زبان از ويژگي هاي خاص غزل عليرضا قزوه است. با كاروان نيزه طبع آزمايي قزوه در فضاي تجربه شده غزلهاي مذهبي است اگرچه هر بند در قياس با غزل هاي او سطح نازلتري دارد اما هياتي به نام تركيب بند با اين سرمايه لفظي و معنايي در چشم خواننده و شنونده آن بسيار فاخر به نظر مي آيد.
درك هوشياري قزوه در تناسب الفاظ و عبارات ميزان رضايت از اين كار را بالاتر خواهد برد. نكته اي كه به عنوان سرگرداني قزوه در اين تركيب بند مي توانم مطرح كنم، تردد او بين سلايق عوام و خواص است:
ياقوت و در صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهري كه گهرها در اوگم است
(بند اول)
طوفان خون وزيده سر كيست در تنور
خاك تو نوح حادثه  را مي دهد نجات
(بند ششم)
مثلا در اين دو بيت كه بدون جست وجوي جدي مثال زدم «درِِِّ صيرفيان» در كنار «نوح حادثه» دو تركيب يادو پاره جديد و قديم است اما اين تردد فقط در سطح الفاظ و عبارات نيست. قزوه بين مقاتل منظوم از عهد صفويه تا عهد قاجاريه هم تردد دارد. گاهي به شكل محتشم و دنباله روان او تنها به توصيف صحنه ها مي پردازد و گاهي سراغ مي و خمخانه و ساقي و شراب مي رود و الگوي عمان ساماني را پيش رو دارد وجايي كه به ذكر جزئيات رفتارهاي سپاه كوفه مي پردازد، روشنگري هاي عصر نوين و تفكرات دكتر شريعتي رخ مي نماياند. در مجموع قزوه اگر اين تردد بي وقفه بين تجربه هاي ديگران را انجام نمي داد، جاي سئوال داشت. اما مي بينيم كه جدا از بهره برداري از نگاه و سنت پيشينيان، بوي نسل خودش را در كار مي آميزد و منظومه اش را هويت و شخصيتي مجزا مي بخشد:
عشق توام كشاند بدين جا نه كوفيان
من بي نيازم از همه تو بي نيازتر
«بنددوم»
«با كاروان نيزه»
اين بيت از نمونه بيت هاي قزوه است كه همسنگ ارزشمندترين آثار درخصوص عاشوراست و از اين دست ابيات در بندهاي ،۱۰ ۱۱ و ۱۲ بسيار وجود دارد.
خصوصا اين بيت حسي:
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشتري ز دست شهيدان درآمده است «بند يازدهم»
و يا شروع توفاني اين بند:
گودال قتلگاه پر از بوي سيب بود
تنها تر از مسيح كسي بر صليب بود «بند دوازدهم»
و يا استفاده زيبا و بي نظير از تركيب خط كوفي در اين بيت:
مكتوب مي رسيد فراوان ولي دريغ
خطش تمام كوفي و مهرش فريب بود
يكي از منظرهاي اصيل نگاه قزوه كه به طور ثابت در شعرهايش تكرار مي شود ،اظهار خشم و نفرت از دينداران متظاهر است همانها كه سخت ترين ضربات را به پايه هاي دين وارد مي كنند و درحالي كه پيشاني شان داغ سجده دارد به دودمان اباعبدالله يورش مي برند. همين شخصيت ها در شعرهاي سياسي قزوه حضور دارند و اصلا قزوه در اعتراض هاي اجتماعي اش با حمله به اين طبقه خود را در صنوف روشنفكران مذهبي جاداده است.
تركيب بند با كاروان نيزه ابتدا با اعلام خبري مهم و واقعه اي بزرگ در بند اول آغاز مي شود، در بند دوم، حديث قرآن و نيزه و تاثر شاعر از اين موضوع (راس حسين بر نيزه درحال تلاوت قرآن) آشكار مي شود، در بند سوم پرده ديگري از واقعه عاشورا كه بازهم تكراري است گشوده مي شود، حديث تشنگي اهل حرم و در بند چهارم به وقايع پس از ظهر عاشورا مي پردازد و آتش گرفتن خيمه ها و به اسارت رفتن اهل حرم، در بند پنجم فضاي اسارت را با ترسيم ني خيزران و لب و دندان بازتر مي كند، در بند ششم سري به عرفان شيعي مي زند و برخي برداشت هايش از تفاسير را مطرح مي كند، در بند هفتم به ذكر ابعاد فاجعه و طعنه به مسلمان نماها مي پردازد، در بند هشتم باز هم به توصيف ابعاد فاجعه مي پردازد، در بند نهم و دهم با چاشني اصطلاحات عرفاني فضايي متفاوت ايجاد مي كند، فضاي توصيف فاجعه را در بندهاي يازده و دوازده و سيزده ادامه مي دهد و در بند چهاردهم فرود مي آيد و زمينه خاتمه كلام را فراهم مي كند.در مجموع تسلسل منطقي و داستاني در بندها موجود نيست و جابجايي آنها به جز بند اول و چهاردهم مساله اي ايجاد نمي كند.
با همه اين احوال ،تركيب بند عليرضا قزوه به لطف بهره گيري از زبان سنجيده، تعابير هوشمندانه و فضاي نوين تفكر اسلامي و شيعي يكي از درخشانترين منظومه هاي عاشورايي عصر ماست.
به نقل از روزنامه همشهری - پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۳- ۷ محرم ۱۴۲۶ صص۱۲و۱۴

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳

 

شهيد ظهر تشهد

 

                         تقديم به امام حسين ( ع )

 

كجاست كعبه اگر مسجدالحرام تويي تو

قسم به كرببلا حج من تمام تويي تو

 

همه نمازي و نِِيت ، قِِيام توست قِِيامت

شهِِيد ظهر تشهد توِِيِِي ، سلام تويي تو

 

سر برِِيده و آِِيات بِِينات ؟ چه حالِِی !

ِِيقِِين كه ركن ِِيمانِِي توِِيِِي ، مقام تويي تو

 

به سعِِي سجده به گودال قتلگاه تو رفتم

نه سر برآورم از سجده تا امام تويي تو

 

تو بِِيت اولِِي و كربلاست اول بِِيتم

تو بِِيت آخرِِي و آخر كلام تويي تو

 

                               تِِير83

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳

 

قونيه در قطار

 

ايستگاه بيست وسوم

 

 

من هنوز روي عرشه ي كشتي تايتانيكم! مولانا هم آنجاست و يك ميهمان دارد از هند به نام رابيندرانات تاگور، با موها و ريش بلند و با جامه سپيد درويشي. شمس هم سجاده اش پهن است و دارد نماز شبش را مي خواند. تاگور مي گويد بيدل هم امشب مي رسد. اما زودتر از بيدل محمد اقبال مي آيد. حالا اقبال و تاگور شروع كرده اند به هندي صحبت كردن. به گمانم دارند راجع به شمس و مولانا حرف مي زنند. شمس كه مي آيد او هم شروع مي كند با تاگور و اقبال هندي صحبت كردن. من مانده بودم كه چرا تاگور و اقبال بدون بيدل و زودتر از او آمده بودند. و بيشتر تعجبم از ديدن سجاده ي تاگوربود. مگر تاگور مسلمان شده ؟ سجاده اش عكس كعبه داشت با جنسي از مخمل سبز! اقبال اين بيت حافظ را خواند و ايستاد به نماز:

 

يار مردان خدا باش كه در كشتي نوح

هست آبي كه به خاكي نخرد طوفان را

 

تاگور گفت همين سحر راه افتاديم با اقبال . گفتم شما هم مي رويد به قونيه ؟ گفت از آنجا هم يك سر مي رويم به غرب! مولانا و شمس گفتند ما هم مي آييم. من مانده بودم كه من چطوري با آنها بروم. تازه من بايد شمس و مولانا را تا پايان سفر همراهي كنم . اصلا شرط سفر ما اين بود. همان پريشب كه از تهران راه افتاديم ، ‌يكي دو ساعت قبلش قرار من و مولانا در چهارراه مولوي بود و قرار گذاشتيم كه تا پايان سفر با همين قطار برويم و برگرديم. مولانايي كه مي گفت من از چهارراه مولوي تكان نمي خورم و اينجا روزي شصت هزار نفر برايم ني مي زنند، حالا چه شده كه يك دفعه فيلش ياد غرب كرده است ؟ آن هم با دو سه هندوستاني اديب كه تا هنوز يكي شان تاخير دارد و قرار است به ما ملحق شود ، در عرشه ي همين كشتي كوچكي بر روي درياچه ي وان كه من به آن مي گويم تايتانيك ! حالا اينها چند تا روح مجردند و من هم زن و بچه دارم و هم پاسپورتم ويزاي شنگن و غير شنگن اروپا را ندارد. اقبال مي گويد من هم دلم مي خواهد از قونيه يك سري بزنم به شيراز . و بعد دعوت نامه حافظ را به من نشان مي دهد. مي گويم اين دعوت نامه مهر ارشاد ندارد و يحتمل اشكال به وجود مي آيد . و برايش توضيح مي دهم كه اين نامه را مي بايستي حافظ مي فرستاده براي مدير كل فرهنگ و ارشاد اسلامي شيراز و بعد ايشان مي فرستاده از طريق معاونت استانها به دفتر وزير و بعد هم وزير از طريق سازمان فرهنگ و ارتباطات مي فرستاده به رايزني هند و بعد از تاييد سفير دعوت نامه را به شما مي دادند. يك دفعه دربين صحبت هايم حس كردم دريا دارد طوفاني مي شود. اول حميد سبزواري پيدايش شد و رفت سراغ مولانا و اقبال و با همه روبوسي كرد و بعد هم مرحوم سيد حسن حسيني پيدايش شد با يك جلد از كتاب بيدل سپهري و سبك هندي اش و بلافاصله سهراب هم آمد و بساط بوم نقاشي اش را در يك گوشه اي علم كرد . سبزواري به مولانا مي گفت تازه قلبم را عمل كرده ام و بحمدالله حالم بهتر است. شمس گفت : مي خواستيد بيتي از بيدل بخوانيد ، بفرماييد! سبزواري گفت : مصراع اولش از خاطرم رفته ، پيري است و هزار عيب ! اما مصراع دومش اين بود :

زير و زبر زخمي اگر داشته باشد!

مولانا خواند:

دل آيه ي فتحي ست ز قرآن محبت

زير و زبر زخمي اگر داشته باشد

بعد بيدل پيدايش شد. مولانا با همين بيت رفت به استقبالش. بيدل يك كمي تنومندتر و چاق تر از مولانا بود. سيد حسن رفت جلو و كتابش را به بيدل تقديم كرد. نوشته بود : تقديم به مولانا بيدل ! بيدل گفت : تنها مولانا مولاناست. سبزواري آمد و در گوشم گفت : بيدل عميق تر از مولاناست ! چون هندي ها آدم هاي پيچيده اي هستند. گفتم اما تاگور چرا پيچيده نيست؟ گفتم اگر راست مي گويي بلند بگو كه همه بشنوند. اما حواس ها متوجه ما نبود. درست در همين لحظات بود كه عبدالرحمان جامي هم وارد شد. من و سبزواري و شاعران ديگر بلند شديم و رفتيم به پيشوازش ، اما حسيني نشست و تكان نخورد! گفتم سيد پاشو ! گفت من به جامي ارادت ندارم ، جامي گروه فشاري بوده و بر ضد شيعيان دوم خردادي آن روزگار فتوا مي داده ! گفتم سيد ! اين حرف ها را فكر مي كنم براي جامي تراشيده اند. تقصير از ديگران بوده كه پياز داغش را زياد كردند. درست در همين موقع عبدالملكيان پيدايش شد و گفت براي صبحانه آش رشته داريم و بوي پياز داغ تا چند دقيقه پيچيد در فضا. سيد گفت من فقط در صورتي كه معذرت خواهي رسمي كند حاضرم با او صحبت كنم. سبزواري دست سيد حسن را گرفت و گفت : ‌جامي همشهري من است و برويم من آشتي تان مي دهم. بعد به من گفت : يادم باشد چند تا شعر تازه از جامي بگيرم براي كيهان ! سيد گفت چون بحث علمي ست من حاضرم بحث كنيم. من گفتم سيد جان ! ما آمده ايم روي عمق شعر مولانا و بيدل كنكاش كنيم و بحث را روي جامي نبر. جامي باشد براي بعد. مولانا حواسش با بيدل بود و جامي داشت با شمس صحبت مي كرد و اقبال و تاگور هم رفته بودند به تماشاي نقاشي سهراب. بيدل شعرهاي مولانا را مي خواند و مولانا شعرهاي بيدل را ، بيدل خواند :

 

رستي ز عالم اما از خويشتن نرستي

عار است هستي تو ، وين عار تا به گردن

دامي ست دام دنيا كز وي شهان و شيران

ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن ...

 

و مولانا اين بيت بيدل را مي خواند:

 

قومي ست زين جنونزار مفهوم بي تميزي

دستار تا به زانو ، شلوار تا به گردن ...

 

به سبزواري گفتم : اينها دارند كار خودشان را مي كنند ، ما هم برويم ثابت كنيم مولانا عميق تر است يا بيدل. سيد هم داور باشد. رفتيم تا اتاق ناخداي كشتي. پشت يك دستگاهي مجهز به كامپيوتر نشستيم. دستگاه متصل بود به دو دستگاه عمق سنج ادبي! كه هر كدام به ريسمان فراوان  و وزنه مجهز بود ! از دو طرف كشتي درياچه را به دو قسمت مساوي تقسيم كرديم. سمت راست درياچه شده بود سهم بيدل و سمت چپ سهم مولانا . به احترام بزرگتر كه سبزواري باشد اول طناب را به سمت بيدل انداختيم. سيد يك كليد كامپوتر را زد و طناب باز شد و رفت و همين طور رفت و رفت و از عمق 50 و 100 و 500 و 1000 هم گذشت و طناب تمام شد.  سبزواري گفت : عرض نكردم بيدل عميق تر است؟ بعد نوبت مولانا شد. سيد يك كليدي را زد و طناب رفت پايين . رسيد به 50 و 100 و سبزواري گفت : فكر كنم الان تمام شود. ناگهان دستگاه ايستاد و روي مانيتور اين جملات درشت نوشته شد : عمق مورد نظر در دسترس نيست. لطفا از مقايسه متري و كيلويي شاعران جدا خودداري فرماييد! سبزواري خنديد و گفت : جل الخالق ! اين كامپيوترها عجيبند.

اين بار عبدالملكيان و رحماندوست با هم آمده بودند روي عرشه . مرا كه ديدند ، عبدالملكيان گفت : خداي من ! اين وقت شب اينجا تنها چه مي كني ؟ نگاه كردم ، تك و تنها بودم ، بي مولانا و بي شمس و بي سيد و سهراب و ديگران.  حتي سبزواري هم رفته بود ، حتي كامپيوتري هم در كار نبود.

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳

 

قونيه در قطار

                                                      علي رضا قزوه

ايستگاه بيست و دوم                                     

 

حمايت جلال الدين مولوي بلخي از كانديداتوري ميرزاعلي لاريجاني

 

من اصلا اين چيزها را ننوشته بودم. بحث من در ايستگاه بيست و دوم مربوط به پيرمردي بود كه در سفر قونيه و در كشتي تايتانيك !  بر روي درياچه ي وان ، با او جر و بحث كرده بودم . پيرمردي كه پشت سرهم سيگار مي كشيد و آب شنگولي مي خورد و ابيات سعدي را غلط مي خواند. ديشب كه اين يادداشت ها را مي نوشتم مربوط به دو سال پيش بود ، چه كار دارد به انتخابات رياست جمهوري و بحث هاي سياسي امروز؟ يحتمل كار مولاناست كه آمده و تمام اين يادداشت ها را به هم ريخته است ! اصلا  اين خط ، خط من نيست . شايد هم خط سومي باشد و كار شمس باشد! در كنار اين مطالب ،  صفحه  اول روزنامه اي افتاده است و عبارت فرمان ...  و فرمانيه ...  و نمي فهمم يعني چه . حتما شمس يا مولانا از همين تيتر درشت روزنامه ناراحت شده اند ! يك بار همين چند روز پيش از مولانا شنيدم كه مي گفت : اين بار مهره ها را ما مي چينيم! نمي گذاريم برايمان مهره چيني كنند. شمس هم گفته بود : فلان آدم فرمانيه اي فكر كرده مردم چهار تا پيرمرد  روستايشان هستند و اين بار هم مي خواهند خودشان ببرند و خودشان بدوزند! و باز مولانا گفته بود : اگر بگذارند مهره ها را ما بچينيم شايد راه نجاتي باشد ! و گفته بود الان بيشتر جوانان و شاعران و اهل هنر ما تحصيلات بالا دارند و نياز به قيم ندارند. بعد به من و تركي و كاكايي اشاره كرده بود كه دور و بر مولانا بوديم . عين جمله مولانا همين بود كه گفتم. و بعد نشسته بود و تحليل كرده بود كه رييس جمهور بايد كسي باشد كه كار فرهنگي كرده باشد و با رسانه و دنياي امروز آشنا باشد و فراجناحي عمل كند و درس خوانده و ملا باشد. بعد اشاره كرده بود به مرگ پدر لاريجاني كه چه عالم بزرگي بوده و نمي دانم اين عبارت سي و هفت  در صد كجا بود؟‌ شايد از تراوشات ذهن خود من است كه يعني دكتر سي و هفت در صد علم پدرش را داراست ! همين قدر هم خيلي ست. بعد بحث مان كشيد به تحليل يك فيلم سينمايي خارجي كه راجع به ابن فضلان بود ! داشتم مي گفتم كه اين يادداشت ها از من نيست ! يحتمل كار مولاناست ! احترامشان واجب و چشمم هم كور به احترام شمس و مولانا هم در انتخابات شركت مي كنم و هم راي مي دهم به كسي كه مولانا بگويد. مريد شدن اين چيزها را هم دارد .  بعد يك دفعه يادم آمد كه همين يكي دو هفته پيش ما هم كمي تا قسمتي داغ كرده بوديم و  در يك شعري كابينه ي مورد نظر خودمان را تعيين كرده بوديم و جالب آن كه جناب نمي دانم شمس يا مولانا عين دستخط ما را اضافه كرده اند به يادداشت هاي خودشان. پس با اجازه شعر را بخوانيم :

( اين شعر نه آگهي ست ، نه دعوا

طنزي ست تلخ

لطفا بگذاريد از نام ها حداد عادل و كروبي باشند

و محسن رضايي و حضرت رفسنجاني

كه لطف اين  شعر به نام هاي درشت  است

هنوز هستند نام هايي

چون وزير سابق خارج

مرد نخست سيما

دكتر معين قبلي

توكلي بماند شايد در دوره هاي بعد

به جاسبي بگويد نيايد و خرج خوابگاه كند

مظفرالدين شاه ها بگذار بيايند و رد صلاحيت شوند

برادر شهيد باهنر تكان نخورد از جايش

مصاحبه نكند اينقدر

شيخ اورانيوم در سمتش باشد باقي بقاي عمر شما

تا چرخ روزگار بچرخد و

اغنياء غني سازي شوند

وزارت نفت را بگو آتش بزنند

وزير لارستان برود

قالي باف بيايد و فورا ستاره هايش را تثبيت كند

كه هواي ميدان فاطمي آلوده است

وزير ارشاد عوض شود با شعاعي فعلا

وزير شهاب يك و سه تا هفت قدم برود و باشد فعلا

و يادم باشد براي وزير راه و مصرف و استثنايي فكري كنم

براي وزير مرغ منجمد و شير و شكر

ايضا براي وزير مشترك مورد نظر

وزير كار نمي خواهيم

سرباز ها كه هفت خانه را پياده طي كنند

وزير مي شوند انشاء الله

براي وزير خارجه يادم باشد با خاتمي صحبت كنم

-         د فتر ! فوري بنويس !

به  خط ميخي بر كتيبه ي كوه يزد !

............

اصلا به من چه كه وزير عوض كنم

وزيرها  خودشان تعويض مي شوند

پريزيدنت ها خودشان پير مي شوند ...

 

تنها شاعران و حكيمان مي مانند ! )

 

ببينيد ! من هيچ مسئوليتي حتي مسئوليت اين شعر را نمي پذيرم ! مسئوليتش با مولانا يا شمس كه بي اجازه ي من برداشته و اين شعر را ضميمه اين سفرنامه كرده ! اصلا نمي فهمم چه ربطي بين سفر قونيه و درياچه وان ، با انتخابات دوره ي نمي دانم چندم  رياست جمهوري ست و ما اين وسط چه كاره ايم؟ تازه در همين شعر بنا بود توكلي برود جاي حداد و حداد رييس جمهور شود كه در آخرين دقايق ديشب مولانا و شمس ، ميرزاعلي لاريجاني را انتخاب كردند! حالا يا ساخت و پاختي بين مولانا و لاريجاني و شمس است كه ما بي خبريم و يا اين كه مي خواهيد بگوييد ما از پيش خودمان رييس جمهور صادر كرده ايم ! تازه ما سال پيش ،‌ ليستي بلند بالا از فقراي شاعر و نويسنده را داديم خدمت همين آميرزاعلي كه كاري كند براي جماعت شاعر و نويسنده اي كه آب از سرشان گذشته است و تا هنوز كه آب خيلي ها را با خودش برده ، خبري نشده است ! پس به قول خودمان : به من چه كه وزير – و ايضا پريزيدنت – عوض كنم !

 

اگر از اين ايستگاه بيست و دوم پايمان را به ايستگاه بيست و سوم گذاشتيم ، به شكرانه اش قول مي دهم تا پايان ايستگاه چهلم – كه خدا كند  در اين ايستگاه سرنوشت من و مولانا و شمس به كلانتري و قاضي مرتضوي نكشد – ديگر سراغ اين عوالم سياست نيايم و اين طرف ها آفتابي نشوم . حتي اگردوباره  شمس و مولانا شبانه به يادداشت هايم دستبرد بزنند !

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳

 


نذر امام هشتم

 

خراسان در خراسان  نور در جان تو مي چرخد

ببين  خورشيد در مشرق به فرمان تو مي چرخد 

 

خراسان مهر دريا مي شود با گام هاي تو

به دست ابرها تسبيح باران تو مي چرخد

 

اگر شوق وصالت نيست در آيينه ها ، درها

چرا آيينه در آيينه ايوان تو مي چرخد؟

 

طواف عاشقان هم بر مدار چشم هاي توست

سماع صوفيان هم گرد عرفان تو مي چرخد

 

به سقاخانه ات زيباست رقص كاسه هاي نور

در اين پيمانه ، آن پيمانه ، پيمان تو مي چرخد

 

بيابان در بيابان گرگ شد ، هر كوه ، صيادي

چقدر آهوي زخمي در شبستان تو مي چرخد !

 

در اين آدينه لبريز از آغاز گل ، شاعر !

شروع تازه اي در بيت پايان تو مي چرخد

 

 اين غزل را ماه پيش در روز آدينه ای که مصادف با ولادت آقا امام رضا بود در مشهد گفتم.

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳

 

 

مشرق آيات تماشا

 

براي محمد علي بهمني

 

شكل دريا  شده اي ، معني دريا كه تويي

بندرعباس غزل مي  شود آنجا كه تويي

اصفهان غزلت ، آخر خاتم كاري ست

به خود مشرق آيات تماشا كه تويي

پشت آن جاري امواج غزل غير تو كيست ؟

از خودت هيچ نپرسيده اي آيا كه تويي؟!

در نگاهم تو به رقص آمده اي يا كه منم؟

من در آيينه به حرف آمده ام يا كه تويي؟

ما چو گنجشك ، گرفتار در اين حجم غريب

بگريزيم از اين پنجره وا كه تويي

عاشقي فهم محمد علي بهمني است

بر من آسان نشد اين سخت معما كه تويي

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳

 

دوستان خوبم سلام. من در اين يکی دو ماه گذشته شديدا درگير يک کار علمی بودم و بيست روزی را هم در ايران نبودم که بماند. در اين سفر اخير سه غزل گفتم يکی برای استاد گرامی ام دکتر شفيعی کدکنی به خاطر مهربانی هايش و يکی هم برای محمد علی بهمنی مهربان که گويا ماه بعد برايش بزرگداشت می گيرند و يکی هم به مناسبت نمی دانم چندمين سال وفات ليلی و تسليتی محترمانه و جدی به جناب مجنون. اما از همه مهم تر فعلا برای من قسمت بيستم سفرنامه ای ست که به علت شلوغی وقت مربوط می شود به آذر ماه سال ۸۱ و اگر ديديد يک اتفاق هايی تازه ( مثل فوت سيد حسن حسينی در فروردين امسال در همين قسمت ) روی داد به خاطر حذف زمان و مکان در اين سفرنامه است. اميدوارم اين چند سطر  عزيزانم را که با کمی تاخير پاسخ نامه هايشان را می دهم قانع کرده باشد.

قونيه در قطار

ايستگاه بيستم

امشب در دل شوري دارم ... علي رضا قزوه

 

آقاي گلشيري آمده بود . جلوي بوفه كشتي ديدمش! از بس روح ها و آدم ها قاطي پاتي شده بود كم مانده بود كه گلشيري را هم با مسافران كشتي اشتباه بگيرم. تعارف زدم چاي. گفت وقت ندارم . فوري مرا ببر پيش مولانا. كتابي در دست داشت به نام " پسا ساختارگرايي و ساختار شكني " ! مي گفت دارم به تجربيات تازه اي مي رسم و در امريكا كلاس هاي تازه اي راه انداخته ام . مي گفت آنجا برايش دو واحد " جن نامه " گذاشته اند. مي گفت آل احمد هم مي خواست بيايد . آمد؟ گفتم جلال يا شمس ؟ گفت جلال . شمس كه هنوز در دنياست.گلشيري گله مي كرد به مولانا كه چرا در چهل سالگي او و بيضايي را از كلاس هاي درس دانشكده هنرهاي زيبا بيرون كرده اند. يك عالمه نامه شكايت و دادخواست هم همراهش بود. به من مي گفت اين نامه ها را كجا تمبر مي ز نند؟ مولانا كاغذي نوشت به مهاجراني ! گفتم آقاي مهاجراني ديگر كاره اي نيست. يحتمل مولانا هم دچار خستگي كارهاي روزمره آخرتي شده بود. گويا در همان روزهايي كه گلشيري وفات كرده بود وزير وقت مهاجراني بوده . بعد هم گلشيري گلايه داشت كه چرا تيراژ كتاب ها اينقدر پايين آمده . چرا نويسنده ها نمي روند به خارج . چرا كم مي نويسند و كم نظريه مي دهند و كم ترجمه مي شوند. مي گفت سالي يك بار برگزاري نمايشگاه كتاب كم است. بعد هم يك درخواستي داد به مولانا كه همه مجله هاي ادبي خارج را مجاني برايش بفرستند. از قرار معلوم گلشيري بنياد زده بود در بين شاعران و نويسندگان سفر كرده و كار و بارش هم گرفته بود و ساعدي و هدايت و گلستان هم كمكش مي كردند. جلال هم برايشان مقاله مي نوشت و نيما و اخوان و سهراب هم وارد گود شده بودند. آخرين كار سهراب را خوانديم. يك طنز تلخ سياسي بود. و شاملو هم در باره اش چيزي نوشته بود . شاملو هم كتاب هفته را راه انداخته بود . تنها مشكلش اين بود كه نويسنده ها و شاعران سفر كرده اهل خطر كردن نبودند و ملاحظه يك چيزهايي را مي كردند. از حال شاملو پرسيدم . گفت طبق معمول روزي دو پاكت كنت مي كشد و همچنان با پاي بريده راه مي رود. دعوايش با ابوالقاسم فردوسي هنوز در جريان بود و با وجود گذشت ابوالقاسم فردوسي يك نامه اي از سلطان محمود رسيده بود در حمايت از فردوسي و محكوم كردن شاملو و دادگاه استيناف بايد در اين مورد راي مي داد. بعد براي بار چندم از آغاز اين سفر نامه شهيد احمد زارعي پيدايش شد. با سلمان هراتي بودند و بيژن نجدي. هر سه سفر كرده . به احمد گفتم چي شده با شمالي ها مي گردي ؟ نجدي لباس رزم پوشيده بود.گفت تا زنده بودم به كسي نگفتم كه رفته ام جبهه . بعد خانم نجدي آمد و دست نوشته هاي جبهه غرب را آورد. نجدي شاد بود. گفتم چطور با سلمان دمخور شده اي؟ گفت پسر عموي من است سلمان.بعد اجازه خواست تا در حضور مولانا و شمس شعر وصيتش را بخواند. همان شعر كه مي گفت از تمام زندگي ام دو سهم را بدهيد به ني مولانا! مولانا صله شعرش را داد. در پاكتي در بسته كه نفهميديم چيست. احمد گفت بچه هايم ديگر بزرگ شده اند. دخترم شعر مي گويد. ناراحت بود كه چرا قتل نويسنده ها اتفاق افتاده است. گفت با محمد مختاري دوست شده ايم و همه داريم براي جنگ رمان مي نويسيم. گفت به دولت آبادي هم بگو زودتر شروع كند و آن رمانش را تا دير نشده بنويسد.گفت بگو از حرف مفت بعضي نترسد. بعد گفت در مراسم بزرگداشت احمد محمود او هم آنجا بوده و وقتي دختر احمد محمود قصه پدر را مي خوانده با صداي بلند گريه كرده است. بعد هم سلام رساند به مجيد زهتاب و مهدي و شاهرخ و گفت به شاهرخ بگو هنوز هم در نثرتحت تاثير مش اياز جگر فروش و استاد نصير آجرتراشي؟

سلمان ساكت بود. مثل آن غروب هايي كه مي آمد به حوزه هنري. سال هاي 64 و 65. با ريش بلند و با همان عينك گرد و آن ساك كوچك پر از شعر و پرتقال. گفتم يادت هست درست يك هفته قبل از مرگت در كنارم نشسته بودي و اين شعر را خواندي : " من هم مي ميرم ... نه مثل غلامعلي كه از كوه پرت شد ... در زير چرخ ماشين يك پزشك عصباني..." گفتم ولي ماشين ميني بوس بود و پزشكي در كار نبود اما تو جا در جا تمام كردي. حال قيصر را پرسيد و حال سهيل و ساعد و سيد را . گفتم سيد رفت. بهار امسال. بعد سيد را ديدم كه از دور داشت مي آمد. داشت مي رفت به سمت ميزي كه ساعد و عبدالملكيان و راكعي و رحماندوست و بيوك ملكي و كاكايي و بيگي و ديگران دورش نشسته بودند. اين ميزبا تمام آدم هايش با چشم تمام مردم دنيا قابل رويت بود. ما در كشتي يي بوديم كه من به آن مي گفتم تايتانيك. بر روي درياچه " وان " و مقصد قونيه . با عوض كردن دو قطار و يك كشتي كه دو قطار را به هم وصل مي كرد ما به آنكارا مي رسيديم و ما تازه از قطار ايراني پياده شده بوديم و از ايستگاه نوزدهم تا به حال ما در كشتي كوچكي هستيم و بناست پنج ساعتي ميهمان اين كشتي باشيم. بعد هم به اطلاع خواهد رسيد كه ما دوباره سوار قطار ترك خواهيم شد و فعلا تا همين جا را داشته باشيد .

دوباره سلمان بود كه مي گفت چرا قيصر را نياورديد. گفتم مريض بود و نيامد. بعد شمس گفت : بخوان !و سلمان بدون معطلي و تعارف شروع كرد با صداي خوشش اين تكه از غزلش را خواندن:

كاش مي شد كه پريشان تو باشم

يا نباشم يا از آن تو باشم ...

چون كه فردا شد و خورشيد كدر شد

من هم از جمله شهيدان تو باشم...

سلمان هم مثل احمد نگران بچه هايش بود.گفتم رابعه دانشگاه قبول شده و رسول هم ماشاء الله براي خودش مردي شده. و برادرت محمد هم ... كه يادم آمد محمد هم رفته است پيش سلمان. محمد هم سلام كرد به مولانا و شمس و نشست در گوشه مجلس.

شمس گفت خسته شده است مولانا. امروز چه روز شلوغي بود. چقدر شاعر و نويسنده آمدند. گفت بيا ترانه بخوانيم. گفت اوستا هم ترانه خوب مي گفت اما نداد بخوانند. گفتم روز مرگ استاد اوستا در خانه اش بودم. مولانا گفت ما هم آنجا بوديم. بعد آقاي هشترودي واعظ پيدايش شد و مرحوم صفا لاهوتي با همان پالتوي قهوه اي و اوستا هم با همان كاپشن طوسي و سيگار در دست - مطابق عكسي كه مربوط است به سال 65 در جبهه جنوب - از آن جمع فقط من و ياسر مانده ايم. منتظر ماندم كه ياسر هم بيايد كه نيامد. اين بود كه مجبور شدم تلفن بزنم به سيد ياسر كه پدرت آمده بود و داشت با من و شمس و مولانا و استاد اوستا و صفا ترانه مي خواند. ترانه " مي خوام برم كوه ... شكار آهو ..." را .

و هر تكه را يك نفر مي خواند. اوستا مي گفت: بالاي پشتي .... عاشق رو كشتي .... با خون عاشق ليلي جون نامه نوشتي ....

بعد ساعد باقري آمد و شروع كرد به خواندن اين ترانه : هواپيما بودم آجر مي بردم ...

بيگي مي خواند : ترشي خوبه يا ليته ... و همه با شادي و خنده مي گفتيم : البته ليته ليته ...

بعد شمس بغضش گرفت و شروع به خواندن اين ترانه كرد:

امشب در دل شوري دارم ....و مولانا و استاد اوستا و ديگران هم تكه هاي ديگرش را خواندند.

اين بار پدر سيد ياسر رفته بود در مايه شور و دستانش را گذاشته بود گوشه گوشش و عمامه را تحت الحنك كرده بود و مي خواند: با ماه و پروين سخني ... وز روي مه خود خبري جويم ... سبو بريزم ... ساغر شكنم.

مجلس ما پر بود از سبو و ساغر. اما نه سبويي ريخته بود و نه ساغري شكسته بود

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳

 

 

قونيه در قطار. ايستگاه نوزدهم
تو مبين برون ديده كه جهان درون ديده‌ست


قطار ايراني از مرز گذشته بود. لكوموتيو رانان و خدمه عوض شده بودند. هوا سرد شده بود. ما مي‌لرزيديم. در چند ايستگاه پس از ايستگاه مرزي سيستم گرمايي قطار را خاموش كرده بودند. يحتمل مي‌خواستند در مصرف سوخت صرفه‌جويي كنند. دروغ و راستش با راوي غير سني‌اش. مي‌گفتند چند ايستگاه بعد قطار به درياچه وان مي‌رسد و بايد از قطار پياده شويم و سوار كشتي شويم و چند ساعتي سفر با كشتي و طي كردن طول درياچه و الباقي سفر با قطار تركيه. سرماي بيرون بدجوري درز كرده بود به درون و ريخته بود به جانمان و سر و صداي همه را در آورده بود. تازه فهميدم كه مولانا و شمس هم جيم شده‌اند از سرما! فهميدم كه مولانا و شمس در حالت گرماي مطبوع درون كوپه باز مي‌گردند! در همين فكرها بودم و مي‌لرزيدم و بي‌اختيار اين بيت بر زبانم جاري شد:
اين نه منم‏، نه من منم، اين عضلات گردنم
يخ زده‌ام براي من آتشي آور اي صنم...
همين‌طور كه اين بيت‌ها را مي‌خواندم به بالا و پايين مي‌پريدم! كاكايي مي‌گفت: «يحتمل مولانا هم در سرماي قونيه و برف آن‌جا به خاطر گرم شدن، بالا و پايين مي‌پريده و اين وزن‌هاي سماعي و شعرهاي سماعي براي گرم شدن بوده!» پر بي‌جا نمي‌گفت. از بخت بدمان چاي هم تمام شده بود و رستوران هم آب جوش و چاي نداشت. از همه بدتر مولانا و شمس هم غيبشان زده بود. كمي بعد كه پيدايشان شد گفتند كه در همين‌جا بوده‌اند و از دست ما به خاطر بيتِ (...اين عضلات گردنم...) چقدر خنديده‌اند. گفتم: «شما كجا بوديد؟» گفتند: «درون ديده!» و بعد شمس اين بيت را خواند:
تو مبين برون ديده كه جهان درون ديده‌ست
چو تو ديده را ببندي ز جهان جهان نماند
بعد جناب موسيو آندره ژيد پيدايش شد. دفتر مرا برداشت و به قول جلال به فنارسه در آن چيزي نوشت كه نفهميدم. مولانا برايم ترجمه كرد؛ زيبايي در نگاه توست، نه در آنچه مي‌نگري!
بعد مولانا برايم اين بيت را خواند:
پشت جهان ديده‌اي، روي جهان را ببين
پشت به خود كن كه تا روي نمايد جهان
بعد هم من اين بيت را خواندم از نمي‌دانم كي:
شايد آن روي جهان بهتر از اين رو باشد
پشت اين آينه بر جانب ما افتاده‌ست!
در حين خواندن اين بيت و درست در اول كلمه(آيينه) سوز سرما دوباره به جانم ريخت و لبان دنيايي‌ام جنبيدن گرفت و پرويز بيگي در حيرت مانده بود كه مقصود من از عبارت (آيينه بر جانب ما افتاده‌ست) چيست؟ شمس و مولانا باز تا اطلاع ثانوي رفتند به آنسوي آينه، اما شمس مي‌گفت كه تمام بيت را شنيده. كاكايي ته فلاسك چاي را آن‌قدر چلاند تا نيم استكان نور شد و سركشيدم. بعد هم هانري كربن پيدايش شد، همراه با حضرت علامه طباطبايي كه ديدنش مرا به ياد شمس مي‌انداخت! علامه اين بيت را مي‌خواند:
پرستش به مستي‌ست در كيش مهر
برونند زين حلقه هشيارها...
هانري كربن داشت براي مولانا توضيح مي‌داد كه علامه پشت هستي را به من نشان داد.
قرار شد به اتفاق مولانا و شمس و علامه و آندره ژيد و هانري كربن سفري به پشت هستي كنيم. بايد از آيينه مي‌گذشتيم. از آينه همه گذشتند جز من!
ساعد نگاهي به پيشاني‌ام كرد و گفت: «نمي گذرد!»
من بي‌اختيار ياد اين بيت مولانا افتادم:
رستيم از خوف و بلا، من از كجا؟ عشق از كجا؟
اي خاك بر شرم و حيا، هنگام پيشاني‌ست اين...
دوباره به پيشاني ام نگاه كرد و گفت : نمي گذرد!
من برگشته بودم به عالم خاكي. در قطاري كه مي‌رفت به استانبول. در هوايي كه سرمايش ريخته بود در جانم. ساعد نگاه به چشم‌ها و پيشاني‌ها مي‌كرد و چيزهايي مي‌گفت كه بيشترش راست بود. اما به پيشاني من نگاه كرد و گفت: «نمي‌گذرد.» نتوانست خطوط را بخواند. من مانده بودم اين سوي آيينه! ساعد به گمانم بو برده بود كه آن‌سوي آيينه چه خبر است. زني گذشت با كلاه احمد شاه مسعودي. زني گذشت كه مي‌گفتند فال قهوه مي‌گيرد. قطار شده بود شبيه اتوبوس‌هاي سي چهل سال پيش كه فال‌گير و پهلوان و معركه‌گير در راهروهايش بساط پهن مي‌كردند و معركه مي‌گرفتند! فهميدم در قطارم. مولانا همين سر شب به من گفته بود كه به واقعيت بيشتر فكر كن. اما بزرگترين واقعيت سرمايي بود كه افتاده بود به جانمان. قطار ايراني داشت به آخر خط مي‌رسيد. به ساحل درياچه وان. بايد پياده مي‌شديم. عبدالملكيان مي‌گفت ما به شيوه‌ي اسراي كربلا سفر مي‌كنيم. در آن برف و سوز و سرماي جان‌فرسا كه پاهايمان تا زانو در برف فرو رفته بود، ناگهان چشمم به شمس و مولانا افتاد و به قطاري از شاعران كه از پشت سرشان مي‌آمدند. همه برهنه پا در برف! شمس كودكي را بر شانه گرفته بود و مولانا بار پيرزني را بر دوش كشيده بود. شمس مي‌گفت: «من يار درماندگانم.» نگاه كردم در انتهاي صف شاعران پيري روشن‌دل مي‌آمد و چنگ مي‌نواخت و از بوي جوي موليان مي‌خواند. مي‌گفت: «چنگ عصاي من است!» حافظ را از كشتي هراسي نبود. همه سوار شدند و من آخرين نفري بودم كه به كشتي تايتانيك! وارد مي‌شدم. درون كشتي اما گرم بود. به كشتي كه وارد شدم دور تا دور شاعران تمام قرون نشسته بودند. روبرويم اخوان، شاملو، فروغ، نيما، سپهري، پروين، ملك‌الشعراي بهار، فرخي يزدي و... نشسته بودند. آن سوتر شاعران سبك بازگشت، آن طرف‌تر شاعران مكتب بيدل و ميرزا صائب، آن سوتر شاعران وقوع و شهر آشوب، عراقي‌ها و خراساني‌ها ، همه و همه جمع بودند در كشتي‌يي كه من به آن نام تايتانيك داده بودم. ما شاعران معاصر در وسط كشتي نشستيم. مثل اسيران كربلا. با چشم‌هاي خوابزده و حيران.
درون كشتي چاي بود و گرما بود. رحماندوست برايمان سفارش چاي داد. يك دفعه جاي اخوان و فروغ و سهراب خالي شد و يك گروه اركستر با چند جوانك ويولون زن جايشان را پر كردند. بيوك ملكي گفت: «بيا برويم به عرشه كشتي هوايي بخوريم.» پيشنهاد بدي نبود. ساعت حدود دوازده و نيم‌شب به وقت تهران بود. رفتيم روي عرشه. دانه‌هاي كوچك برف مي‌ريخت روي صورتمان و چاي داغ چه مزه‌اي مي‌داد در آن نيمه شب، در عرشه كشتي تايتانيك!


بخشهاي پيشين:

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳

 

 

قونيه در قطار

 رو سر بنه به بالين – تنها مرا رها كن

ايستگاه هجدهم ( قسمت های قبلی را در سايت www.louh.com  بخوانيد )

 

شمس به مولانا مي گفت من به قونيه نمي آيم. مريدانت مرا اذيت مي كنند. مولانا گفت : اين دفعه نگران نباش . خودم حواسم هست. هنوز جمله مولانا تمام نشده بود كه قطار توسط مريدان مولانا اشغال شد. سه پسر مولانا هم با مريدان بودند. مولانا يكي از پسرانش را عاق كرده بود و از همه بيشتر بهاء ولد را تحويل مي گرفت. كراخاتون هم سرو كله اش پيدا شد. به مولانا گفتم كه اگر صلاح مي داند كراخاتون برود پيش خانواده من و بيگي و كاكايي تا هم آنها از حضور همسر مولانا فيض ببرند و هم ما در عذاب نباشيم . مولانا گفت: بگذار ببينيم خود حضرت علييه چه مي فرمايند. كراخاتون اجازه خواست برود به كوپه بغل دستي پيش خانم ها.

من به كرا خاتون گفتم كه به خواجه لالاي سمرقندي – پدر – سلام برسان. كراخاتون گفت : شما شاعريد؟ ‌گفتم بله. گفت تركيد؟ گفتم من كه دارم فارسي صحبت مي كنم. بعد پرسيد كه زنده ام يا مرده و متعلق به كدام قرن! مولانا به تركي يك چيزهايي به كراخاتون گفت كه من نفهميدم. يحتمل در باره من بود.

بعد با مولانا صحبت مريدان شد . پيشنهاد كردم كه به همه شان بورس تحصيلي بدهند بروند خارج درس بخوانند. شمس و مولانا استقبال كردند. بنا شد يك نامه اي بنويسيم به رييس جمهور ايران و يك نامه هم به نخست وزير تركيه و درخواستمان را مكتوب كنيم.از رشته كامپيوتر گرفته تا فيزيك اتمي و هسته اي . و چند تايي هم ترجيح دادند بروند رشته هايي مثل اينترنت  بخوانند اما همه شرط كردند كه همچنان مريد بمانند. بعد به درخواست مريدان و جمعي از شاعران زنده بنا شد يكبار فيلم مراسم تشييع مولانا براي همه نمايش داده شود. قطار تبديل به سالن سينما شد.

بعد فرشته مرگ آمد. چه قيافه زيبا و جذابي داشت. تصوير فرشته مرگ يا همان عزراييل به شكل  سياه و سفيد رويت شد. هنوز مولانا در بستر بود. بهاء ولد گريه مي كرد و نمي رفت بگيرد بخوابد . مولانا شروع كرد با همان حال بد به خواندن اين غزل :‌

 

رو سر بنه به بالين – تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

 

همين جا بود كه صداي گريه دسته جمعي مريدان بلند شد.  از قرار معلوم لحظه مرگ مولانا فيلمش موجود نبود. اما روز تشييع جنازه بود. همه اهل قونيه آمده بودند. از بزرگ و كوچك و پير و جوان. همه گريان ريخته بودند در كوچه ها. از مسيحي گرفته تا يهود و گبر و از رومي گرفته تا ترك و عرب و فارس. و هر كدام كتاب خود را آورده بودند و مشغول خواندن دعا بودند. بعد معين الدين پروانه رويت شد. داشت به راهبان و كشيشان يهودي و مسيحي مي گفت فوت مولانا چه ارتباطي به شما دارد؟ و آن ها پاسخ مي دادند كه ما حقيقت موسي و عيسي را از زبان او مي شنيديم.

بعد اين تكه از فيلم شعرخواني مولانا آمد كه مي خواند :

 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد

جنازه ام چو بديدي مگو وداع ... وداع ...

 

بعد قاضي سراج الدين پيدايش شد و شروع كرد بر سر تربت مولانا  به گريه زاري و اين بيت ها را خواندن :

 

كاش آن روز كه در پاي تو شد خار اجل

دست گيتي بزدي تيغ هلاكم بر سر...

 

در يك گوشه اي از فيلم شمس رويت شد. تغيير قيافه داده بود. كسي او را نمي شناخت. اين بار شمس در جامه غير مسلمانان آمده بود به مراسم تشييع مولانا و هيچ كس به او شك نكرده بود. اما هنوز دل مسلماني داشت و ايمانش محكم تر شده بود و همچنان مي گفت: من با محمد ( ص ) جز به طريق برادري نمي زيم.

درست در اين لحظات مرگ بود كه مولانا از درون گور برخاست و شروع به خواندن كرد. من مانده بودم كه اين فيلم است يا حقيقت. جلوه هاي ويژه در اين قسمت عالي بود. رنگ آميزي مرگ . و شعرخواني مولانا با صدايي رسا كه انگار از بهشت شنيده مي شد :

 

از جمادي مردم و نامي شدم

وز نما مردم به حيوان بر زدم

مردم از حيواني و آدم شدم

پس چه ترسم كي ز مردن كم شدم

حمله ديگر بميرم از بشر

تا برآرم از ملايك پر و سر

وز ملك هم بايدم جستن ز جو

كل شي ء هالك الا وجهه...

 

بعد ميان همين گريه و ماتم يك دفعه به وصيت مولانا گروه دف زنان و رباب نوازان وارد شدند و مي خواندند:

 

ميا بي دف به گور من برادر

كه در بزم خدا غمگين نشايد ...

 

ميان زنده ها و مرده ها جر و بحث شده بود كه مرگ بهتر است يا زندگي. مثل انشاء علم بهتر است يا ثروت؟ و جالب اين كه هيچ كدام از مرده ها حاضر نبودند جايشان را با زنده ها عوض كنند . اما از زنده ها من حاضر بودم براي يك شبانه روز نقشم را عوض كنم كه طالبش پيدا نشد. شمس مي خواست اين لطف را در حق من بكند اما ترسيد كه در مرگ هم قالب تهي كنم. نفهميدم يعني چه اما از خيرش گذشتم.

يازده جوان بودند و داشتند تفريحي مي رفتند به استانبول. سر و صدايشان هم مراسم مولانا را به هم زد و هم مرا از دنياي هشتصد سال پيش پرتاب كرد به دنياي ماهواره و اينترنت. نفهميدم اين جوانان شايد از همان گروه مريدان بودند كه بورس تحصيلي گرفته بودند. اما سر و صدايشان و مخصوصا شيشه اي كه يكي از آنها دست گرفته بود خبر از آن مي داد كه اين جماعت با چيز ديگري گرمند. رحماندوست يك بسته آجيل تعارفشان كرد و با احترام با آنها رفتار كرد. خجالت كشيدند و رفتند. به رحماندوست گفتم صداي دف نشنيدي؟

گفت چرا ! صداي تق تق قطار خودش دف است ! گفتم نه . منظورم صداي رباب و دف واقعي است. گفت اين جوان ها را اگر تحويل بگيري و احترام كني از راه بدر نمي شوند. بعد پلكم دوباره سنگين شد. نمي دانم خواب بودم يا خودم را زده بودم به خواب تا ببينم شمس و مولانا چه مي كنند. مولانا و شمس داشتند دو نسخه از شعرهاي به زبان روسي را مي خواندند. تعجب كرده بودم كه شمس و مولانا از كجا روسي ياد گرفته اند. نام شعر ( پراروك ) بود . يعني پيامبر. يك دفعه دو شاعر جوان با لباس هاي روسي قديم و با شنل بلند شبيه ناپلئون وارد كوپه ما شدند. يكي شان را شناختم. پوشكين بود. مولانا به شمس گفت تو شعرهاي پوشكين را ترجمه كن . خود مولانا هم شروع كرد به خواندن نسخه روسي شعرهاي آن شاعر جوانتر كه لرمانتوف بود. شعر در مدح پيامبر بود. يك جا چشم به عقاب ماده اي تشبيه شده بود. مولانا به شمس گفت  مي داني كه برايش پاپوش درست كردند. كسي اصلا به همسر پوشكين نظر نداشت! تزار اين كار را كرد تا از شر پوشكين راحت شود. مي گفت پوشكين در شعرهايش به ظلم تزار اعتراض كرده بود. شمس گفت در قفقاز لرمانتوف اصلا نتوانست شليك كند . تير به آسمان شليك شد. گفت هميشه شاعران در دوئل بازنده اند. شاعران فقط بلدند قلم به دست بگيرند. از حرف هاي پوشكين فقط ( وليكي پاات ) را فهميدم. به مولانا مي گفت شاعر بزرگ. حرفهاي لرمانتوف را اصلا نفهميدم . خيلي تند حرف مي زد. فكر كنم قسم مي خورد به چيزي . مدام تكرار مي كرد قسم خوردن را. بعد نفهميدم كي رفتند . خوابم برد. بيدار كه شدم مولانا بود. شمس نبود.

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۳

 

ياران سلام !

ايام شهادت مولاعلی (ع ) را با اين دوبيتی به شما تسليت می گويم.

شب تاريک و نخلستون و غربت

دوکيسه نون و يه کاسه محبت

سحر محراب با شمشير می گفت

چه کردی با علی ای بی مروت ؟

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳

 

 

دوستان سلام ! دو تا دوست شاعر شمالی من مهرداد عارفانی و تيرداد نصری که از ياران خوب حلقه صفحه بشنوازنی بودند حالا چند سالی ست که رفته اند به فرنگستان. امروز مهرداد از بروکسل برای بار دوم يادداشتی گذاشته بود . رفتم به سايتش به آدرس www.jazma.org و شعرها و ترجمه های خوبی از او خواندم. بد نيست دوستان به سايت اين شاعر خوب هم لينک بدهند. ديگر اين که يکی دو هفته ای بود که سراغ به روز کردن وبلاگ نرفته بودم و همين حالا که داشتم کليد می انداختم تا در اين خونه رو باز کنم اين بيت آمد به ذهنم :

شاعرا تازه نمی شن نازنين - بذا وبلاگاشونو تازه کنن

يا سراغ کنتورا رو بگيرن يا کامنتاشونو اندازه کنن

از شما چه پنهان اين روزا کنار غزل و ترانه برگشتم به حال و هوای دوبيتی ها و ترانه های محلی و عاشقانه.ادامه همون دوبيتی های سال های ۶۵ به بعد. راستش اين دوبيتی ها قدر يک دفترن که شايد يک روزی يک گوشه ای چاپش کردم. به هر حال شب قدر هر کسی يه جور بايد بگذره. فعلا چند تا از اين دوبيتی ها تقديمتون  می کنم.

 

يکی دل داشتم دادم به دلدار

خداوندا دل ما رو نگهدار

به مکتب رفتم و درسم همين شد :

اول يار و دوم يار و سوم يار

****

برای ياکريمات دونه می شم

برا زلفای بلندت شونه می شم

ديگه ابروپرونی هاتو بس کن

نمی بينی دارم ديوونه می شم؟

****

دلت پر قيل و قاله ، بيگ ممد!

چگورت در چه حاله ،‌بيگ ممد ؟

بزن خرج دو ماهت با خود من

بزن نونت حلاله بيگ ممد!

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳

 

رمضانيه

 

مبارک  باد بر شما رمضان المبارک .

 

تشنه ام اين رمضان تشنه تر از هر رمضاني

شب قدر آمده تا قدر دل خويش بداني

 

ليله القدر عزيزي ست بيا دل بتكانيم

راستي روزه مگر چيست ؟ همين خانه تكاني !

 

ماه كنعان ندهد سلطنت مصر فريبت

تو چرا مثل پدر نيستي اي يوسف ثاني ؟

 

نيست تقصير عصا معجزه ي موسوي ات نيست

كاش مي شد كه شعيبت بپذيرد به شباني

 

بي نشانان زمين ‏ -  زنده به گوران زمانيم

همه همساييه ي مرگيم همين است نشاني !

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳

 

ايستگاه شانزدهم

قونيه در قطار

 

                        دوش خوابي ديده ام خود عاشقان را خواب كو ؟

 

قطار كه از مرز مي گذشت ‏، مرز پل صراط شده بود . در دو سو برف ها آتش گرفته بودند و قطار از ميان آتش مي گذشت ! دو ريل يك ريل شده بود! يك خط نازك ! يك شمشيركشيده كه ما بر لبه اش مي رفتيم. قطار از پل قيامت مي گذشت و رودي از خون از جاي پاي ما به زمين مي ريخت .ما به شيوه ي اسراي كربلا مي رفتيم! هوا سرد بود . شمس پوستيني نو پوشيده بود. من ذوقم گل كرد و گفتم :

زمستان است ، شمس الدين دل را پوستين پوشيم ...

مولانا گفت : مرد آن است كه پوست بيندازد ، نه آن كه در پي پوستين باشد!

به ايستگاهي رسيديم به نام حيرت !

بعد شمس اين بيت را خواند:

آن مصطلحات مبتذل گشت كهن

اكنون بايد معاني ما فهميد...

بعد يكايك عارفان مي‌آمدند به استقبال قطار !  بيدل را در كنار تابلويي بزرگ ديديم . بر تابلو اين بيتش را نوشته بودند:

در اين حيرت سرا عرفان ما هم تازگي دارد

سراپا مغز دانش گشتن و چيزي نفهميدن...

بعد وارد فضايي شديم كه به آن ايستگاه ادبيات بي مرز مي گفتند! تابلوهاي بزرگ زده بودند به همه ي زبان ها و در كنار تابلوها نويسندگان و شاعران جهان ايستاده بودند . شكسپير، اليوت ، پل الوار، لوركا ، ريتسوس و ... همه را به نام و چهره مي شناختم و هر كدام به خاطره بيتي در دفترم نوشتند. غلغله اي بود در مرز. در سرزميني كه بين دو مرز بود ادبيات خيمه زده بود و قطار، قطار انسانيت شده بود و تا چشم كار مي كرد واگن بود و آدم . تا چشم كار مي كرد شاعر بود و نويسنده !

من شمردم 1383 واگن ! بيلي مي گفت تعداد واگن ها از دو هزار هم فراتر است . بيلي جوانكي انگليسي بود در قطار ما كه از هفت كشورشرقي ديدن كرده بود و بودايي شده بود و حالا داشت مي رفت به ديدن قونيه !

در كنار تابلوي بزرگي نوشته بودند : ( سرگشتگي انسان ) و در كنارش كامو ايستاده بود و كتاب هايش را تبليغ مي كرد. در كنار تابلوي ( سوالات اساسي انسان از هستي ) ساموئل بكت ايستاده بود و داد مي زد: فقط تا همين امروز با 50 در صد تخفيف ! كنراد هم در كنار تابلوي ( مرثيه ي رنج هاي بشري و تلاش براي بهتر زيستن ) ايستاده بود و با سوبسيدي كه گرفته بود كتاب هايش را با 70 در صد تخفيف مي فروخت! كوندرا در كنار تابلوي ( دغدغه هاي انسان و سرگشتگي هاي فلسفي ) ايستاده بود و داد مي زد: از دم دويست! بعضي نويسندگان هم فقط كتاب هايشان را مفت و مجاني مي داند ! هنري ميلر فقط دلار قبول مي كرد و كنزوبورواوئه فقط ين ژاپن! سيلونه در كنار تابلوي ( عصيان در برابر نظام سرمايه داري ) ايستاده بود و كتاب هايش را مجاني پرت مي كرد براي مسافران قطار!

كارلوس فوئنتس بلند داد مي زد: جريان سيال ذهن و عواطف بشري فقط تا يك هفته به نصف قيمت ...آرونداتي روي با يك لباس هندي اثرش را به حراج گذاشته بود و همه رقم پول قبول مي كرد.ايشي گورو داد مي زد: كنكاش در زواياي روح و سفر به دنياي كودكي با نازلترين قيمت ...خوان رولفو نوآوري در روايت و جدال شخصيت هايش را تبليغ مي كرد و بورخس دنياي اساطيري و كنكاش در تو در تو هاي ذهن را . ماركز در كنار تابلوي سيال ذهن ايستاده بود و تمام كتاب هايش را مسافران واگن قبل از ما خريده بودند! در كنار تابلوي ( پذيرش بين ايمان و كفر ) كازانتاكيس را ديديم و كمي اين سوتر ونه گات و هاينريش بل ايستاده بودند در كنار تابلوي مصائب انسان و جنگ!

بعد رسيديم به جايي كه نوشته بود: به ايستگاه عارفان مدرن و نيمه مدرن خوش آمديد! از ميان عارفان امروزي پائولوكوئيلو ، ساي بابا ‏، اوشو و چند تاي ديگر در ايستگاه نيمه مدرن ها ايستاده بودند و سهروردي و مولانا و شمس و عطار و علاء الدوله سمناني و ... در ايستگاه مدرن ها!

در گوشه اي تابلويي زده بودند كه به چاكراي اول خوش آمديد! شمس گفت اين همان خوان اول ماست كه اينها برداشته اند! گفت اينها همان هفت مرحله ي عرفاني ماست ! بعد ارتباط ما با اوشو برقرار شد ، اوشو مي گفت من تجلي شمس هستم ! اما نمي دانم چرا وقتي شمس آمد هم اوشو محو شد و هم ساي بابا و هم پائو لوكوئيلو !

بعد هم رسيديم به ايستگاه عرفان پرندگان ! نوشته بودند: همه رقم پرنده ي عرفاني زنده و پركنده و سرخ شده موجود است ! ما خروسي را ديديم كه داشت مي رفت به خواستگاري . كبكي كه سرش را كرده بود توي برف! بطي كه داشت وضو مي گرفت تا نماز قضا بخواند ! بلدرچيني كه عرفان هندي ياد گرفته بود. طاووسي كه جوراب ساق كوتاه پوشيده بود! بعد رسيديم به يك دسته لك لك ، و شمس بود كه شروع كرد به خواندن اين بيت مولانا :

عارف مرغانست لك لك ، لك لكش داني ز چيست ؟

ملك لك ، والحمد لك ، والامرلك ، يا مستعان ...

بعد مرغان بال زدند رو به آسمان و ما و قطار را همراه خود به آسمان بردند...

پرويز از اسماعيل پرسيد : اوزالپ يعني چه ؟ ‌قطار رسيده بود به ايستگاه اوزالپ كه آخرش هم نفهميدم به چه معناست. قطار روي زمين راه مي رفت. نفهميدم چه شد آن همه برف آتش گرفته ! آن همه پل صراط ! آن تيغ برهنه و تيز و آن جوي خون ! كجا رفتند آن همه نويسنده و شاعر ! عارفان موبلند و موكوتاه ! اديبان بي مرز... كتاب هاي حراج شده ... شمس ... مولانا ... تنها سوز سرما مانده بود . برايم چاي ريخته بودند در كوپه ي قطار و كاكايي تفال زده بود به مولانا و مي خواند:

 دوش خوابي ديده ام ، خود عاشقان را خواب كو؟

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳

 

 

 

            بيمار تخت 95 امام خميني

         به مناسبت شب هفت دوست شاعرم ابوالفضل سپهر

 

اتفاقي رفته بودم ورامين. مراسمي گرفته بودند براي سيد حسن حسيني و از من هم دعوت كرده بودند كه گفته بودم نمي رسم و نمي آيم اما عصر همان روز كه با سهيل محمودي و اسماعيل اميني و كاكايي و دوستان ديگر مشغول داوري شب هاي شهريور بوديم ‏ بعد از پايان داوري به اصرار سهيل من هم راهي شدم با دوستان به سمت ورامين و جايتان خالي برنامه ي خوبي بود و قيصر هم آمده بود. همان شب از دوستي به نام سروش كريمي شنيدم كه ابوالفضل سپهر در بيمارستان بستري ست و هر دو كليه اش از كار افتاده. شب تلفن كردم به خانه شان كه كسي گوشي را برنداشت. روز بعد باز سروش كريمي بود كه تلفن كرد كه در تخت شماره ي 95 بخش طبي 4 بيمارستان امام خميني...

فضاي بيمارستان بسيار دلتنگ بود. بيمارستان به مرده شباهت مي برد و تازه جلوي در پارچه زده بودند و فوت رييس بيمارستان را تسليت گفته بودند. بيمارستان را شبيه بيمارستان هاي جنگ جهاني دوم كهنه و قديمي و دلگير ديدم و اتاق هايي با تخت هاي زهوار در رفته كه دست كم بايد بيست سال پيش نوسازي مي شدند و نشده بودند. روز پنجشنبه 26 شهريور بود و من  از ظهر رفته بودم به حوزه و دفتر ادبيات مقاومت تا سرهنگي را پيدا كنم ( همان بزرگمردي كه چند سال پيش سپهر را به من معرفي كرده بود) و بعدا يكي دو سفر با هم به اين شهر و آن شهر رفتيم و در شعرخواني هاي سپهر چه حال و هوايي و چه صداقتي موج مي زد و بعدها يكي دو بار شب و گاه نيمه شب به جد و شوخي تلفن هايي زده بود به من و هر بار غزلي و شعري خوانده بود و گاه جوكي و گپ و گفتي زلال و خودماني.

-         غزلت حرف نداشت . ( من گفته بودم به او و او بود كه گفته بود بگذار تو حال خودمان باشيم.)

-     آن روز سرهنگي براي سخنراني رفته بود اروميه و عليرضا كمري رفته بود به مرخصي به شهرشان همدان – اما از بخت خوب من هم حاج آقا  قدمي در دفتر بود و هم عابديني كه اين دو از گل هاي جنگ و از دست اندركاران برنامه ي شبهاي خاطره اند. با همان تعارف اول آماده شدند و رفتيم به بيمارستان . به سراغ تخت شماره ي 95 كه خالي بود و پرستار مي گفت از ساعت 11 او را با ويلچر برده اند براي تصوير برداري . ساعت از 2 بعدازظهر گذشته بود كه رسيديم به ساختمان تصوير برداري و هنوز در گوشه اي بهزاد ( ابوالفضل )  روي ويلچر سرگردان بود. دو مرد از بستگانشان با مادري با چشم هاي گريان بالاي سرش بودند و مادرش مي گفت هيچ كس نيست به دادمان برسد . خودش امام حسين را صدا مي كرد و مي گفت فقط دعا كنيد.. مي گفت سرم دارد گيج مي رود ... مي گفت برويد يك كليه از يك مرده بگيريد خودم پولش را مي دهم ... گفتم چرا خبر نداديد؟ گفت فقط دعا كنيد... گفتم چند روز است ... گفت يك ماه است متوجه شده اند و 8 بار است كه دياليز شده ام ... مادرش مي گفت حتي چشم هايش هم بينايي اش را دارد از دست مي دهد ... چند لوله به گردنش وصل شده بود و به آرامي حرف مي زد و دائما از دعا و امام حسين مي گفت. همانجا تلفن كردم به خبرگزاري مهر كه بياييد و از اين شاعر عاشق انقلاب و دفاع مقدس گزارش بگيريد ... شايد ما تنها كساني از جماعت شاعران و نويسندگان بوديم كه به سراغش رفتيم . دو روز بعد همه چيز تمام شد. در آغازين ساعت هاي روز تولد امام حسين ( ع ) آقا آمد و ابوالفضل را برد . خيلي زودتر از آنكه من و ما بتوانيم كاري كنيم و شاعران متوجه شوند. حتي روز تشييع پيكرش  هم من مسافر بودم در راه بودم كه از دفتر وزارت ارشاد تماس گرفتند كه به نظر شما وزير پيام بدهد يا معاونت فرهنگي ؟ گفتم صد البته اگر وزير پيام بدهد بهتر است . آخر هم نفهميدم پيام داد يا نه . به هر حال چه پيام مي داد و چه نمي داد ابوالفضل رفته بود در اوج گمنامي يي كه خودش مي خواست و از او تنها همين جمله اش در گوشم زنگ مي زند تا هنوز كه : فقط دعا كنيد...

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳

 

حکایت


اين روزها
اسفنديار تبليغ لنز می کند و
دهقان توس
به برگه های جريمه نگاه می کند و
محمود غزنوی
با بنزی سياه می گذرد
از چراغ قرمز
اگر دماوندی که قصه از آنجا آغاز شد
همين دماوند است
پس رستم کجاست ؟
گرد آفريد کو ؟
من که در اين خيابان ها
جز سودابه هيچ نمی بينم

ـ آقا لطفا فندک تان ...
مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳

 

قونيه در قطار - ايستگاه چهاردهم
همه عالم به نور اوست پيدا


از شبستر گذشته بوديم و شيخ محمود آمده بود در ايستگاه به انتظار ما و ما رفته بوديم در طوس. گاه در عالم رؤيا از عوالم حقيقت دور مي‌ماني و همين سبب شده بود قطار از شبستر بگذرد و اگر نبود شمس، شايد، يادمان مي‌رفت كه بازگرديم به مقام محمود. روح قطار را باز مي‌گردانند به عقب. شيخ ايستاده بود به انتظار و ما را كه ديد گفت: مي‌دانستم باز مي‌گرديد. روح مولانا و شمس يكي شده بود و شده بود مولانا شمس و من نمي‌دانستم شمس كدام است و مولانا كدام! هواي تبريز برفي بود. اما هفت رنگ رنگين‌كمان از دستار سر مولانا شمس قد كشيده بود تا آسمان و باران مي‌باريد و هوا آفتابي شده بود در شبستر. بعد صحرايي يك‌دست ديديم و آدم‌هايي كه در دست‌شان شمع گرفته بودند و داشتند دنبال خورشيد مي‌گشتند! بعد يك جواني آمد از شاگردان شيخ محمود به نام احمد كه با صداي زيبايش اين بيت‌هاي شيخ را مي‌خواند:
همه عالم به نور اوست پيدا
كجا او گردد از عالم هويدا
بسا نادان كه او خورشيد تابان
به نور شمع جويد در بيابان
بعد شيخ محمود ما را ميهمان خانه‌اش كرد. دسترخوان گشودند.
نور بود و مثنوي و مي‌ رباني.
بعد دسته‌ي عاشقان شوريده‌حال برخاستند به سماع. آن‌ها كه شمع به دست داشتند همه خاموش شده بودند و همان‌طور شمع در كف دستشان آب شده بود. اما اين دسته از سمت خورشيد آمده بودند از پي سماع و ديدن مولانا شمس! به سماع برخاستند و در گرماگرم سماع اين بيت تصنيف را مي‌خواندند:
كاسه‌ي سرم كشتي، اشك ديده‌ام طوفان
تو بيا مطرب، تو بيا جانا،‌ سيل موج دريا كن
شيخ محمود دلش هواي خراسان كرده بود و هواي زيارت شمس الشموس وگفت: اگر احمد هروي از خراسان آن 17 سؤال را كه هديه‌ي امام رضا(ع) بود برايم نمي‌فرستاد اين گلشن راز به گل نمي‌نشست. بعد در كشتي نشستيم و تمام راه از تبريز تا خراسان شده بود دريا و طوفان مي‌وزيد و قطار كشتي شده بود و ما مي‌رفتيم به خراسان و بعد ارتباط ما با آرمسترانگ در كره‌ي ماه برقرار شد كه مي‌گفت: اين كره‌ي زمين در برابر منظومه‌ي شمسي هيچ است و من چه كوچكم در اين زمين و بعد شيخ محمود اين بيت را خواند:
جهان در جنب اين نُه توي والا
چو خشخاشي بود بر روي دريا
به طوس كه رسيديم دريا به ساحل رسيده بود. پياده شديم از قطاري كه كشتي شده بود و سوار اتوبوس شديم و تمام ماشين‌ها بايد از وسط باغ فردوسي مي‌گذشتند و درست در جلوي در ورودي بايد پياده مي‌شدند و هر كدام از آدم‌ها به شكل يك شخصيت شاهنامه در مي‌آمدند و بعد سوار ماشين‌ها‌شان مي‌شدند و مي‌رفتند. چه ماشين‌هايي كه از مشهد مي‌آمد و چه ماشين‌هايي كه به مشهد‌الرضا مي‌رفت . ما اتوبوسي را ديديم پر از تهمينه. در يك اتوبوس اشكبوس نشسته بود در كنار بيژن و چند سودابه را هم ديديم و چند گروي و چه‌قدر گرسيوز را هم. لهراسب‌ها و جاماسب‌ها و طوس‌ها و گيوها هم بودند. اما فقط يك كاوه ديديم با لباسي سبز! يك فريدون، دو اكوان ديو، سه پيران ويسه،‌ سياووشي در كار نبود،‌ آتشي هم، اسبي نيز! اما روشنك بود، گرُد آفريد هم كم بود و تهمينه‌ها و سودابه‌ها زياد! اما تا غروب كه آن‌جا بوديم حتي يك رستم پيدا نشد. سهراب آمد و دم غروب سياووش هم پيدايش شد،‌ اما رستم نيامده بود و ميان اين‌همه آدم يك رستم يافت مي‌نشده بود. فردوسي آمده بود به استقبال ما و به احترام مولانا و شمس و شيخ محمود! و محمود غزنوي هم بود، بست نشسته بود در جلوي در باغ فردوسي با يك عالمه صله از رز سرخ و سپيدتا چك‌پول و دلار و يورو و يك بنز سياه خوشگل، اما كار از كار گذشته بود و فردوسي نه صله قبول مي‌كرد و نه محمود را تحويل مي‌گرفت! تنها حاضر شد محمود هم قاطي جمعيت از در بگذرد و به شكل يك شخصيت شاه‌نامه در‌آيد. حدسم درست بود،‌ كاووس‌شاه! اين نقش محمود غزنوي بود با كمي ارفاق كه جل و پلاسش را جمع كند و برود به بايگاني تاريخ! بعد مولانا و شمس هم از در گذشتند. دو رستم ايستادند به تعظيم مولانا شمس! اما اين كافي نبود،‌ بايد از ميان زندگان يك رستم پيدا مي‌شد كه پيدا نشده بود. بعد ما مجبور شديم تلفن بزنيم به استانداري خراسان كه استاندار بيايد و وكالتاً نقش رستم را تحويل بگيرد كه ما هم برويم پي كارمان. آخر ِ كار معاون سياسي – امنيتي استاندار آمد و ما نقش رستم را در حضور چهار شاهد عادل داديم به ايشان تا شاهنامه بي رستم نماند.
حالا ما رسيده بوديم به ايستگاه «خامنه» و آقاي خامنه‌اي هم آمده بود با يك عباي سفيد در ايستگاه خامنه، كنار مردم آن‌جا، در انتظار مولانا و شمس ايستاده بود. مولانا گفت: همه پياده مي‌شويم. علي هوشمند آمد و من حواسم آمد سر جايش. گفت: سه ايستگاه بعد مي‌رسيم به ايستگاه رازي كه مرز است. بعد دست به پيشاني‌ام كشيدم، داغ‌داغ بود. حالا حتي چايي كه براي من ريخته بودند سرد‌سرد شده بود. پرويز گفت: قرص مي‌خواهي؟ گفتم چيزيم نيست فقط كمي مولانا زده شده‌ام…


--------------------------------------------------------------------------------

بخشهاي پيشين:

ايستگاه سيزدهم: شهر تبريز است و شهر دلبران
ايستگاه دوازدهم: من گنگ خواب‌ديده و عالم تمام كر
ايستگاه يازدهم: وا فريادا ز عشق، وا فريادا
ايستگاه دهم: بيا بريم به مزار ملامحمد جان
ايستگاه نهم: زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
ايستگاه هشتم: برگشته‌ام امشب به خود از راه نشابور
ايستگاه هفتم: هفت شهر عشق را عطار گشت
ايستگاه ششم: تا مژه بستيم، قيامت رسيد
ايستگاه پنجم: رقص آن باشد که در ميدان کنند
ايستگاه چهارم: زاين دو هزاران من و ما، اي عجبا، من چه منم؟
ايستگاه سوم (ادامه): هابيل دارد گريه مي‌کند!
ايستگاه سوم: هي هي! جَبَلي قُم قُم...!
ايستگاه دوم: مي‎گفت روزي شصت‎هزار نفر برايم «ني» مي‎زنند!
ایستگاه اول: بلند شو نفسی تازه کن، جلال الدین!


  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳

 

جشنواره ي شعر شب هاي شهريور

 

بزرگترين جشنواره شعر جوان کشور با 313 جايزه مختلف

 

زمان :26 شهريور ماه 83

مکان: تالار شهيد آوينی فرهنگسرای بهمن

موضوع: آزاد

موضوع ويژه : انتظار و بعثت

آخرين مهلت ارسال آثار: 1۵ شهريور 83

اختتاميه: 26 شهريور ماه, ساعت 17, تالار شهيد آوينی فرهنگسرای بهمن

تنها شرط حضور در اين همايش محدوده ي سني 15 تا 30 سال است

جوايز:

 

الف- اعزام 25 نفر به سفر سياحتی خارج از کشور

ب- اهدا سکه ي بهار آزادي به 288 نفر

 

(جمع برگزيدگان 313 نفر)

آثار در سه بخش سنتي, نو و سپيد و محاوره اي پذيرفته مي شود) حداکثر ۵ اثر

اطلاعيه در جرايد کثيرالانتشار چاپ خواهد شد

براي پذيرفته شدگان شهرستاني هزينه ي اياب و ذهاب و اسکان در نظر گرفته شده است

داوري:

آثار در دو مرحله داوري مي شوند:

مرحله ي مقدماتي با حضور6 داور

مرحله نهايي با حضور5 داور

متقاضيان شرکت درجشنواره آثار خود را به ا ين آدرس ها بفرستند:

از طريق پست الکترونيک:SHABHAYESHAHRIVAR4@YAHOO.COM

آدرس پستي: تهران راه آهن -ميدان بهمن- فرهنگ سراي بهمن دبيرخانه‌ی  جشنواره ي شعر شب ها ي شهريور

 

شماره هاي تماس: 5311654 و5051385

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۳

 

عاشقونه

 

راستی دنیا چه غریبه

کار آدماش فریبه

واسه کشتن مسیحا

هر درختی یه صلیبه

 

دلمون خیلی گرفته س

دردمون خیلی بزرگه

گرگا تو لباس میشن

هر سگ گله یه گرگه

 

زین و اسبمونو بردن

نذارین راهو بدزدن

توی این شبای وحشت

نکنه ماهو بدزدن !

 

بعضی یا  چه پر ستاره

بعضی یا چه بی فروغن

بعضی آدما فرشته

بعضی آدما دروغن

 

زندگی یه انتخابه

می شه خوب بود ، می شه بد بود

باید عاشقونه پر زد

باید عاشقی بلد بود  

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

 

حکاِِيت عشاق

 

ِِيک

دو ...

بروِِيم که وقت نِِيست

تو اِِي نِِي عزِِيز

کرشمه را بعد از چهار گرِِيه ِِي دِِيگر سر کن

با زخمه هاِِي عشِِيران و

با نواِِي نهفت

از نِِيشابور تا نِِي رِِيز

امشب تمام راز و نِِيازم

تمام جامه درانم

تمام نفِِير نوروزم

سوز و گداز لِِيلِِي و مجنونم

تمام هماِِيونم

به بوِِي جوِِي مولِِيان که رسِِيدِِي

دوباره در نِِي داوودِِي ات بدم

ِِيک

  دو...

تو ماهور دلگشاِِي خودم خواهِِي بود

به شرط آن که در آمدت کرشمه و آواز باشد

و موِِيه هاِِي غرِِيبت بلرزاند

شانه هاِِي مسِِيحا را

 

صداِِي زنگوله ِِي شتران مِِي آِِيد

صداِِي گرِِيه ِِي پروانه ها و سوز خسروانِِي ها

که روح فزاست

صداِِي لِِيلِِي و مجنون مِِي آِِيد

اگر گذارت به ماوراء النهر افتاد

تو را به شور دگر خواهم برد

به اوج

به سلمک

به مجلس افروزان

تو را به گرِِيه هاِِي دوبِِيتِِي

 به رٍنگ شهرآشوب

تو را به سفره ِِي صفاِِي بزرگان خواهم برد

اگر گذارت به ماوراء النهر افتاد

من آنجاِِيم

ِِيک

دو ...

بِِيست و دو

و اِِين حکاِِيت عشاق است !

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳

 

چراغوني

مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني

شيشه ي عمر شبو مي شکني داغون مي کني

شنيدم وقتي بياي از آسمون گل مي ريزه

کوچه باغا رو پر از بيداي مجنون مي کني

شنيدم وقتي بياي غصه هامون تموم مي شه

قحطي گريه مي آد ،  خنده رو ارزون مي کني

آسمون به احترامت پا مي شه به اون نشون

که تو سفره ي زمين خورشيدو مهمون مي کني

دلامون خيلي گرفته س ، شبامون خيلي سياس

مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

اين شب ها

 

ز فرط گريه باران می چکد از دستم اين شب ها

يکی دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها

غزل می خوانم و سجاده ام پر  می کشد با من

نمی خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها

خدا را شکر سوزی هست ، آهی هست ، اشکی هست

همين که قطره اشکی هست يعنی هستم اين شب ها

به جای خون به رگ هايم کبوتر می پرد تا صبح

تشهد نامه می بندد به بال دستم اين شب ها

دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود

به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳

 

 

يک رباعي  تقديم  مي کنم از  دوست شاعرم  هادي  محمد زاده

 

از  گلشن  خود  عطر  حضوري بفرست

نه شاعری و  نه  شعر, شوري بفرست

دل بتکده شد, دچار ظلمتکده شد

از آينه ي جمال  نوري  بفرست  

 

 و اين هم  يک رباعي از  دوست شاعرم مرتضي  اميري  اسفندقه

 

غرق  هوسم فتح  و فتوحي بفرست

 محو  جسدم نفخه ي روحي بفرست

آب از سر  من  گذشت در  گمراهي

يا رب يا رب کشتي  نوحي بفرست ا

 

 و اين  هم يک رباعي از  خودم

 

يا رب برسان  تبي  که  تابم ببرد

ابري  که به شهر آفتابم ببرد

بر  پلک دل شکسته ام دست بکش

يارب  خوابي رسان  که خوابم ببرد

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۳

 

اين غزل را در فضاي دلتنگي اين روزها گفتم. وقتي که شعر رهايم نکرده بود در خيابان خلوت طالقاني در يک غروب که از ديدار دوست شاعر و مداح آل الله حاج سعيد حداديان بر مي گشتم. بي گمان تاثير نفس هاي او در اين غزل هست.يراي غزل نامي نگذاشته ام مثلا ميشود گفت اذان به وقت گلوي بريده ي امام حسين( ع ).

 

به بام بر شده ام از سپيده ي تو بگويم

اذان به وقت گلوي بريده ي تو بگويم

اذان به وقت گلويي که قطعه قطعه غزل شد

غزل غزل شده ام تا قصيده ي تو بگويم

غزل غزل شده ام اي شهيد عشق که چون گل

ز عاشقان گريبان دريده ي تو بگويم

هزار مرتبه آتش شدم ، نشد که غروبي

ز خيمه هاي به آتش کشيده ي تو بگويم

خوشا هماره نمازي که حمد ، مدح تو باشد

به جاي سوره صفات حميده ي تو بگويم

به بام بر شده ام با عقيق _ آينه  _ سبزه

مگر ز ديدن ماه نديده ي تو بگويم

به بام بر شده ام تشنه – با صداي بريده

اذان به وقت گلوي بريده ي تو بگويم

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳

غزل تقدير

 

     تاکنون بيش از يکصد صفحه مطلب نقد و بررسي اشعار شاعران تاجيک توسط اينجانب علي رضا قزوه نوشته شده و علاوه بر طراحي و ساخت وبلاگ ( ادب تاجيک ) به نشاني     

 http://adabetajik.persianblog.ir

براي چهارده تن از شاعران تاجيک نيز به آدرس هاي زير نقد و مطلب نوشته ام که ذيلا  نشاني وبلاگ هايشان که توسط بنده  ايجاد شده جهت اطلاع نامبردگان و ادب دوستان تاجيکستان تقديم مي شود.

 

 

 نشاني وبلاگ رستم وهاب نيا – شاعر تاجيک

http://ro-vahabnia.persianblog.ir  

  نشاني وبلاگ محمد علي جنيدي ( سياووش ) – شاعر تاجيک

http://mo-siyavosh.persianblog.ir 

   نشاني وبلاگ محمد علي عجمي- شاعر تاجيک

http://mo-ajami.persianblog.ir  

     نشاني وبلاگ دولت رحمانيان – شاعر تاجيک

http://do-rahmanian.persianblog.ir

  نشاني وبلاگ اسکندر ختلاني- شاعر تاجيک

http://es-khatlani.persianblog.ir   

  نشاني وبلاگ عبدالله رهنما – شاعر تاجيک

http://ab-rahnama.persianblog.ir 

    نشاني وبلاگ عبدالله قادري – شاعر تاجيک

http://ab-ghaderi.persianblog.ir

 نشاني وبلاگ عطا مير خواجه

http://at-mirkhajeh.persianblog.ir  

       نشاني وبلاگ رحمت نذري

 http://ra-nazri.persianblog.ir

       نشاني وبلاگ فرزانه خجندي

http://fa-khojandi.persianblog.ir  

     نشاني وبلاگ کمال نصرالله – شاعر تاجيک

http://ka-nasrollah.persianblog.ir

   نشاني وبلاگ مؤمن قناعت – شاعر تاجيک

http://mo-ghanaat.persianblog.ir 

      نشاني وبلاگ نظام قاسم – شاعر تاجيک

http://ne-ghasem.persianblog.ir

 نشاني وبلاگ باقي رحيم زاده – شاعر تاجيک

http://ba-rahimzadeh.persianblog.ir  

   نشاني وبلاگ خيرالدين خيرانديش – شاعر تاجيک

 http://kh-kheirandish.persianblog.ir  

 

يک غزل هم تقديم مي کنم

در شهر يکي نيست چو چشمان تو خون ريز

من شهر نشابورم و تو لشکر چنگيز

اي اشک توام باده و چشم تو پياله

از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبريز

پرهيزگران را چه نيازي ست به توبه

يا توبه گران را چه نيازي ست به پرهيز

هر روز يکي خشت مي افتد به سر ما

اي سقف ترک خورده ، به يک باره فرو ريز

اي آينه ي " لست عليهم بمسيطر"

درياب مرا ، حضرت شمس الحق تبريز!

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۳

آمده ام که سر نهم...

کاش به دريا برسم ، موج شوم ، رود شوم

 

خاک شوم ، باد شوم ، شعله شوم ، دود شوم

 

آمده ام رقص کنان ، نعره کشان ، چرخ زنان

 

چنگ زنم ، ساز شوم ، تار زنم ، عود شوم

 

آمده ام مست شوم ، نيست شوم ، هست شوم

 

ابر شوم ، رود شوم ، باد شوم ، بود شوم

 

باد شدم ، خاک شدم ، باده شدم ، تاک شدم

 

آمده ام بار دگر خاک (فرارود ) شوم

 

فاني في الجام مي ام ، سالک اسرار ني ام

 

کاش سحر خاک ره مهدي موعود شوم

 

 

فرارود: ماوراء النهر ، آسياي مرکزي

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۳

شب نشينی

مثل شب بوهاي عاشق ، گريه در بوي تو کردم

هر چه معراج است با يک جذبه ي روي تو کردم

سي شب از شب تا سحر در حلقه ي زلفت نشستم

سي سحر را ختم با سي جزء گيسوي تو کردم

گر چه پيشاني تو مهر نمازم بود ، اما

باز تسبيح قيام الليل را موي تو کردم

روزم آن روزي که من در سايه ي چشم تو بودم

شب نشيني ها که در تاق دو ابروي تو کردم

يک نفس هفت آسمان را در سماعي سرخ رفتم

هاي و هو را سر بريدم ، مشق هو هو ي تو کردم

با خيال تو سفر کردم ، نمازم را شکستم

گر نمازم را شکستم ، ياد پهلوي تو کردم

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۳

جذبه ی انگور

خواب اوستا را ديدم و نصرالله مرداني و سيد حسن حسيني و من مي خواستم حرفهايشان را ضبط کنم از مرگ و عکس بگيرم و از زنده ها حسين اسرافيلي را ديدم و هر چه فکر مي کنم ديگر چيزي يادم نمي آيد مگر چهره ي شادمان سيد حسن را که رفت در اتوبوسي نشست و بقيه سوار شدند...ظهر بود که نمي دانم اين غزل که ربطي هم زياد با خوابم ندارد بر زبانم جاري شد و زنگ زدم به مرتضي اميري و اين غزل را برايش خواندم و مطابق معمول براي کاکايي هم چند بيتش را . اين غزل بيش از همه وامدار مولاناست و بعد از او وامدار صفاي مرتضي که آخرين قصيده اش دلم را باراني کرده بود.

 

صبح نماز سحري با دف و تنبور بخوان

ملک حجاز است دلت‌ ، ني بزن و شور بخوان

آتش اگر تيز شود ، حنجره ني ريز شود

ني بزن و نافله در ناف نشابور بخوان

پير مرا گفت : چهل سال فقط چله نشين

گفت چهل سال فقط جذبه ي انگور بخوان

نار شدم ، نور شدم ، سوره ي انگور شدم

گفت هوالعشق بگو ، گفت هوالنور بخوان

اي که سراپا عدمي ، پيش تر از مرگ دمي

يک دو نفس ناله شو و يک دو نفس صور بخوان

پاک انالحق شده ام ، شعله ي مطلق شده ام

با من آتش نفس از قصه ي منصور بخوان

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ،۱۳۸۳

پيام

حال و هواي سرودن اين غزل را مديون ديدار با دوست شاعرم سيد علي ميرباذل هستم . شاعر عاشق و شوريده حالي که سالهاست بيمار است و با وجود درد و بيماري و خانه نشيني ، به جهت آن که  زاير نجف و کربلا بودم به ديدارم آمد .و خواب حافظ را در هيات مسيح ، او ديده بود که از مولا همان پيامي را آورده بود که حافظ خود در غزلش مي گويد: در سينه هاي مردم عاشق مزار ماست.

 همه ي اين غزل را در يک ربع ساعت و درست بعد از رفتن سيد آن شب از خانه مان زمزمه کردم و وقتي دکتر به خانه شان رسيده بود تلفن زدم و اين غزل را برايش خواندم.

به اعتقاد من سرودن اين غزل به خاطر  ديدار با سيد بود - اگرچه او به نيت ديدار من آمده بود – اما اين غزل  مديون نفس اوست که بر زبانم جاري شد. مولا علي خود شفايش دهد و از اجر اين غزل او را نيز بهره اي بخشايد.همچنين امانتدار باشم و بگويم که ترکيب ( دل شش گوشه ) را سالها پيش از شاعر سفرکرده و عاشق عزيزالله زيادي شنيدم.

 

من فراتي تشنه لب بودم ، ز طف مي آمدم

خواب حافظ ديده بودم ، از نجف مي آمدم

 

حافظ شوريده حالي ديده بودم چون مسيح

پيش آن درياترين ، کمتر زکف مي آمدم

 

من خزف بودم ، به گوشم حرف مرواريد بود

من خزف بودم ولي عين صدف مي آمدم

 

با من و خورشيد و ماه آن شب سماعي تازه بود

ني زنان همراه هفتاد و دو دف مي آمدم

 

لشکر اشکم ز حسرت لشکر مختار بود

کوفه کوفه نوحه بودم ، صف به صف مي آمدم

 

تير مي باريد بر قبر علي از شش طرف

با دل شش گوشه باز از شش طرف مي آمدم

 

حافظ از مولا پيامي شعله ور آورده بود

شعله وار از اشتياقي با شعف مي آمدم

 

گفت مولا : " در دل عاشق مزار ما بجوي"

من به پابوس دل اين شمس الشرف مي آمدم

 

مثل روز واقعه ، مانند سال شصت و يک

کربلايي گريه بودم ، از نجف مي آمدم

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۳

يکی کم...

ديروز چهلم حسين منزوی بود و دعوت شده بودم به زنجان و مشکلاتی باعث شد نتوانم به زنجان بروم با اين غزل ادای دينی کوچک می کنم به آن شاعر بزرگ سفرکرده:

در اين هزاره ی دوم از اين هزار يکی کم
قطار راه می افتد ، از اين قطار يکی کم

پيمبران همه شاعر ، پيمبران همه عاشق
ز شاعران اولوالعزم روزگار يکی کم

هزار و سيصد و بيست و چهار روز و يکی شب
هزار و سيصد و هشتاد و سه بهار ...يکی کم

تو کم نمی شوی ای کهکشان هر چه ستاره
چگونه کم کنم از نور بيشمار يکی کم

ز جمع اين همه سرمست سربلند ، يکی تو...
ز جمع اين همه منصور سر به دار يکی کم...   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۳

آن شب چه شبی بود...

 

دوستان خوبم سلام!

من هنوز داغم از سفر عراق! دوست خوب تاجیکم رستم وهاب از قرقیزستان نوشته بود برایم در پیامی محبت آمیز که: از نیستان چه شکر آوردی ؟

بصره رفتی و بصر آوردی

و من با خود زمزمه می کردم که :

...یک غزل  خون جگر آوردم ... مشت خاکی زسفر آوردم ...

هنوز هم هستند بچه هایی که به احترام شهیدان مظلوم شلمچه ، همانهایی که رو به حرم سیدالشهدا کردند و در خون خود غلتیدند حتی زیارت کربلا را از خود دریغ می کنند. من اما از آن پوست کلفتهایی هستم که عقلم به این چیزها کمتر قد می دهد. نوبت قبل در زمان حکومت صدام و شاخ و شانه کشیدن های بوش و صدام رفته بودم. و شهرها آبادتر بود و جنب و جوش بیشتر. این بار به دعوت یک موسسه فرهنگی و دانشگاه بصره رفتیم برای مراسم بزرگداشت حضرت امام خمینی. از مرز زمینی شلمچه. و چه شاعران خوبی دارد بصره بخصوص در شعر کلاسیک و قصاید محکم که بدون استثنا همه ی شاعران خوبشان آمده بودند و حدود هزار نفر در سالن اجتماعات دانشگاه بصره حضور داشتندو من بودم  و حسین جعفریان و ابوالقاسم حسینجانی صاحب شعر به یاد ماندنی جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم ...کربلا منتظر ماست بیا تا برویم  که می شود به عبارتی ابوالزوجه ی من . شعر من برای فلسطین بود و شعر حسین در باره ی عراق و شعر جناب حسینجانی در باره ی امام. و هر سه را با ترجمه ی موسی بیدج توسط یکی از استادان دانشگاه بصره خواندند. چيزی که ما را حيرت زده کرد احترامی بود که شاعران عراق برای امام خمينی قايل بودند و بدون استثنا همه شان برای امام شعر خواندندو حتی بعضی با گريه و تاثر ! بعد جای همه تان خالی رفتیم کربلا و نجف . نجف که نیمه تعطیل بود و در دست نیروهایی که نمی شناختیم کی اند. فضای کوفه تاریک تر و بدتر از آن بود که به ما اجازه ی ورود بدهند. دو شب در کنار مرقد سیدالشهدا و حضرت ابوالفضل بودیم در روزهایی که حرم از همیشه خلوت تر بود. روزی که ما در مرز شلمچه بودیم ترنج رفته بود پیش خدا و دلم حسابی گرفته بود و بعد ازرفتن سید حسن حسینی و منزوی و صابری و زیادی  فرصتی بود که شعرهایشان را کنار مرقد امام حسین و حضرت عباس زمزمه کنم و چقدر یاد کردم از دوستان شاعر از فرید و معلم و میرشکاک که این روزها حال خوبی ندارد و از کاکایی و سعیدی راد و مرتضای امیری و عزیزی و هوشمند و بیابانکی و ارژن و محبت و هادی سعیدی و سی چهل قلندر دیگر و قصیده ی با ردیف دست را که با تاثیر از بیتی از ابوالفضل زرویی سروده بودم با یاد او با صدای بلند برای حضرت عباس خواندم. بعد بچه های مقتدا صدر آمدند و شعار مقتدا مقتدا سر دادند و رفتند.. دفعه ی قبل هم در کنار مرقد سیدالشهدا و حبیب ابن مظاهر و شهدای کربلا ترکیب بندی از خودم را که استقبالی از محتشم در 14 بند است خواندم و این بار هم کنار گودال قتلگاه و مزار حبيب زمزمه اش کردم.

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود

تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود

سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ

اول سری که رفت به کوفه حبیب بود ...

 به آقای حسینجانی هم گفتم غزل ابوالفضلش را بلند بخواند که خواند:

کنار دل و دست و دریا ابوالفضل ....تو را دیده ام بارها یا ابوالفضل....فدک مادری می کند کربلا را ....غریبی تو هم مثل زهرا ابوالفضل...

در همانجا غزل منزوی را خواندم ...آن شب چه شبی بود که دیدند ملایک...نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران..و کنار تل زينبيه خواندم ..تا شام شدی قافله سالار اسیران.....

 حسین جعفریان هم داشت برای خودش زمزمه می کرد که به طنز گفتم  حسین شعر سپید نخوان که مولا شعر سپید گوش نمی کند. ( با عرض معذرت از شاعران محترم شعر سپید که خودم هم گاه سپیدکی می سرایم)

شب در مسافرخانه ای در نزدیکی حرم حضرت عباس خوابیده بودم . برق رفته بود و من تشنه بودم و هوا گرم بود. پنجره را باز کردم نسیمی ملایم می وزید . قصد دیدن خوابی خوب را داشتم . هنوز اذان نداده بودند.

ناگهان در خوابم کسی آمد که انتظارش را نداشتم و حتی به  یادش هم نبودم. روز دوشنبه بعد از سه بار تلفن کردن به منزل استاد مظاهر مصفا توانستم پیدایش کنم و بگویم که بعد از زیارت مرقد مولا علی (ع) و امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل شما به خواب من آمدید و  مثل دوران تحصیل بر کرسی استادی نشسته بوديد( من افتخار شاگردی استاد را در دوره ی فوق لیسانس داشته ام) و شعر می خواندید . آیا برای امام حسین و حضرت عباس شعری دارید ؟ گفت دارم و بعد از من خواست که خوابم را برایش بنویسم و بسیار شادمان شد.

حکایت این دو سفر بماند برای روزی که انشاء الله با جمعی از یاران یکدل برویم پابوس حضرت.  گمانم یکی دو ماه دیگر خبرهای خوشی برایتان داشته باشم. خاک پای همه ی عاشقان حضرت عشق را می بوسم. 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۳

از بصره تا کربلا

جای همه تان خالی رفته بودم از راه شلمچه به بصره و از آنجا تا کربلا. نام تک تک وبلاگ نويسها را نوشته بودم و يادشان کردم از وبلاگ عاشورا تا وبلاگهای پست مدرن .در دانشگاه بصره هم برنامه شب شعر بود که جای همه تان خالی چه شاعران خوبی و چه جمعيتی و چه محبتی به امام خمينی داشتند. ياد ترنج کردم و ياد سيد حسن و منزوی و خلاصه ياد همه تان . در خلوت ترين روزهای کربلا و نجف. بخصوص در نجف که نيمه تعطيل بود و مسافرخانه ها بسته و شهر در دست تفنگداران مقتدا و ديگرانی که نمی شناختيم. ديوارها ی وادی السلام ريخته بود و شهر دلشکسته تر از هميشه بود. عراق را گرسنه و فقير و اندوهگين ديدم . تنها مگسان آمريکايی و انگليسی دور چاه های نفت می چرخيدند و قطار قطار چيزهايی می آوردند و می بردند که کسی نمی دانست چيست. به خاک شلمچه که رسيدم بوسيدمش به خاطر همه چيز .  به دلم افتاده که خيلی زود با بيست سی قلندر شاعر می رويم پابوس حضرت... خدا را چه ديديد...   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۳

قطار اندیمشک( 65)

خشاب ها تمام

جیره ی جنگی تمام

 

در کوله بارمان جز قلب

جز ترانه و دلتنگی

چیزی نداشتیم!

 

 

برای خوردن جز مین های گوجه ای کاشته

چیزی نداشتیم!

 

قطار اندیمشک

این همه را می دید و می گریست

 

وصیتی نداشتیم

 جز این که روزی تنها

در قطاری که می رود به جنوب بنشینید

و فکر کنید

به هزار و سیصد و شصت و پنج !

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۳

گزيده شعر ايران به زبان چينی

دوستان سلام!

به تازگی آثار سی تن از شاعران نوپرداز ايرانی با انتخاب من و با ترجمه ی سه تن از استادان ايرانشناش دانشگاه پکن در يک مجلد و با کيفيتی بالا به چاپ رسيد. کتاب فوق جزو کتابهای درسی رشته خاورشناسی و زبان فارسی دانشگاه های چين می باشد.

تلاش من در انتخاب اين شعرها تنوع نگاه و انديشه و نيز ديدن همه ی سلايق بود. شاعرانی جوان در کنار نامهای بزرگ به اين مجموعه طراوت و تازگی ميدهند. در اين مجموعه که فقط يک نسخه ی آن به دستم رسيده است آثار اين شاعران را می خوانيم:

۱- نيما ۲- احمد شاملو۳- فروغ فرخزاد ۴- سهراب سپهری ۵- مفتون امينی ۶- شفيعی کدکنی ۷- منوچهر آتشی ۸- علی موسوی گرمارودی ۹- علی باباچاهی

۱۰-محمد تقی خاوری ۱۱-اورنگ خضرايی ۱۲- محمد باقر کلاهی اهری ۱۳- شمس لنگرودی ۱۴- سيد علی صالحی ۱۵-حافظ موسوی ۱۶- حسن حسينی ۱۷-سلمان هراتی ۱۸- قيصر امين پور ۱۹- ضياء الدين ترابی ۲۰- محمد رضا عبدالملکيان ۲۱- علی رضا قزوه ۲۲- محمد رضا مهديزاده ۲۳-محمد حسين جعفريان ۲۴- علی هوشمند ۲۵-

رحمت حقی پور۲۶- ايرج قنبری ۲۷- هرمز علی پور ۲۸- نازنين نظام شهيدی ۲۹- تيمور ترنج ۳۰- بهزاد خواجات

لازم به توضيح است که اين اسامی ارزش و اعتبار بسياری ديگر از شاعران خوب اين سرزمين را کم نمی کند.

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳

قطار انديمشک۲۵

نه تخت هاي بيمارستان خالي ماند
نه عشق تمام شد
نه سرگيجه ها

آن روزها كه خودكشي نبود و بود
آمبولانس
آژير خون ...
و خيابان بند نمي آمد

بايد ميان عشق و عشق فرقي باشد
و فرق داشته باشد چرخ زدن در بي چرخي
و چرخ
چرخ
چرخ زدن در خون

نه عشق تمام مي شود و نه تخت هاي بيمارستان
و نه
آژيرهاي قرمز و سفيد و سبز پرچم ايران !

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

 

غزل تنهاتر از تنهاست ، مردان سخن تنها

حسين منزوی هم رفت ، تنها ، بی کفن ، تنها ...

 

و اينکه يادش با ماست و غزلش نجوای دلتنگی ما . خدايش بميامرزاد که ؛

ز دست دوستان راحت شد و از طعن دشمن هم...

 

 

 

ساعت سنگ

                                                               اردیبهشت 83

 

حالا ساعت به وقت سنگ چند است؟

و من تا ساعت چند بايد شعر خشم و سنگ بگويم؟

باران سنگ تا ساعت چند بايد ببارد؟

ساعت تا ساعت چند بايد معطل اين قصاب ها شود؟

 

بدم مي آيد از گوساله ي صهيون

از مرينوس سياست

از چاقويي كه سپيده را قطعه قطعه مي كند

به قصاب راي دهيد

بغداد سن پطرزبورگ است و قصاب پسر‌، هيتلر

1954 را با پنجاه جمع كن

گوساله را با خوك

نجاست را با سياست امريكايي

تا مثل من بدت بيايد از قصاب پسر

از چاقوي  سياست

بدت بيايد از آريل و رايس

ـ زني كه آمده است برج هاي دو قلو بزايد ـ

بدت بيايد از نتانياهو

از پينوشه ،

از دزدان بغداد و نفت!

 

ستاره ي شكسته ي داوود را چسبانده اند با سريش و گلوله

به خاك قدس

و مي گويند آسمان اينجاست!

دنبال عصاي سليمان مي گردند

دنبال كاست صداي داوود نبي

دنبال كلت كمري پيغمبر يك چشم

دنبال هيزم آتش نمرود ند

در خانه هاي الخليل

دنبال شعرهاي معين بسيسو

دنبال باروت نهان در باران

نارنجك پنهان در شكوفه و لبخند

دنبال خشاب هاي پر

در حنجره ، در سنگ

 

فلسطين شكوفه مي كند در باران خون و نمك

عروس مي شود در طوفان نيزه و خنجر

 

خيمه مي زند چون سايه در شب

شليك كنيد به سايه

به آفتاب

به منظومه ي شمسي اردوگاه

شليك كنيد به ماه

به هلال محرم الحرام

به بدر كامل

به خندق

شليك كنيد به ذوالفقار

شليك كنيد به توفان

نه از سنگ ها كم مي شود  نه از بادها

خون پرچم مي شود و باد مي شود و باران

اشك مي شود و چشم مي شود و دريا

 

خورشيد مي شود و عزالدين قسام مي شود

احمد ياسين مي شود سپيده ي قدس

الرنتيسي مي شود غروب فلسطين

ديوار حايل را با هول مي كشند

در خندق

شليك مي كنند به موج هاي مديترانه

دستبند مي زنند به دست باد

به انفرادي مي برند ابر را

به جوخه ي آتش مي بندند باران را

 

در اين دشت

ستاره خوابيده است و زخم خوابيده است و شمشير

گرسنگي خوابيده است و جنون خوابيده است و سنگ

باران خوابيده است و گريه خوابيده است و شعر

بيدارش چه مي كني اي قصاب بزرگ و كوچك و متوسط

رمي جمرات بوش عقبه است و بوش عقب مانده

و هفت سنگ را پيش از من« نرودا »زد با« انگيزه ي نيكسون كشي»

و هفت سنگ من مي زنم

و هفت هزار شاعر ديگر خواهد زد

سه نرون

سه شمر

سه هيتلر

سه خوك ، سه گرگ ، سه سوسمار

بدم مي آيد از ابن ملجم و بلر و پينوشه

 بدم مي آيد از پاول و عمروعاص و جك استراو

از بوش و

گوسفند هاي مرينوس و

 شوراي امنيت

بدم مي آيد و دارد سرگيجه مي رود اعصابم

 

حالا ساعت به وقت سنگ ، چند است؟

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

دوستان عزيز اين مطلب را از سايت لوح حوزه هنری انتخاب کرده ام. اين سفرنامه بايد چهل ايستگاه باشد و اين قسمت نهم آن است. قسمتهای قبلی را در سايت لوح ببينيد. www.louh.com

قونيه در قطار. ايستگاه نهم.
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت.
عليرضا قزوه

بعد زمان و مکان با هم به سماع برخاستند. قطار بر ريل آسمان مي‌رفت. من زمان را از ياد برده بودم. نيمه شب بود. زمان و مکان سماع مي‌کردند با من و شمس و مولانا. و گرنه اين وقت شب، آن هم در ايستگاهي بعد از زنجان، با قطاري که مي‌رود به سمت استانبول و من نامش را قطار قونيه گذاشته‌ام، آن هم با اين همه مسافر و تاجر و قلندر و شاعر، چه معنا دارد که ناگهان قطار تالار موسيقي شود. آن هم تالاري با فراوان خواننده و نوازنده. و اين بار همه با لباس‌هاي تاجيکي، زنان با زري‌دوزي و اطلس بر تن و مردان با لباس آبي بلند و کلاه تاقي بر سر و به قول تاجيکان دخترچه‌ها در چرخ و پسرچه‌ها در چرخ، ما همه در چرخ و مولانا در چرخ و دولتمند است که مي‌خواند:
يک دست جام باده و يک دست زلف يار
رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزوست
و بعد مولاناست که مي‌خواند:
والله که شهر بي تو مرا حبس مي‌شود
آوارگي کوه و بيابانم آرزوست
و شمس است که مي‌خواند:
گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا برو
و مولاناست که مي‌گويد:
آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست
بعد همسفرانم يکان يکان آمدند، ساعد خوب مي‌چرخيد، کاکايي بچه چند ماهه‌اش را بغل کرده بود و با همان بچه مي‌چرخيد، بعد قيصر و سيدحسن هم پيدايشان شد، معلم و مشفق هم آمده بودند که بچرخند. نصرالله مرداني هم آمد وارد ميدان شد که بچرخد و خواند:
من واژگون ، من واژگون من واژگون رقصيده‌ام
اين چند نفر آخر همسفران‌مان به قونيه نبودند، و من مانده بودم که چطور وسط چرخ زدن پيدايشان شد. شمس چه قشنگ مي‌چرخيد، مولانا با همان بيت اول چرخيد، من هم مي‌چرخيدم. مثل پر کاهي شده بودم. مثل نسيم. و بعد دولتمند بود که ادامه غزل را مي‌خواند:
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
بعد جمعيت چرخيد، نوازندگان چرخيدند، قطار چرخيد، دولتمند چرخيد و ما با همان چرخ زدن‌هايمان رفته بوديم به تاجيکستان. قطار رسيده بود به شهر کولاب، به مزار ميرسيدعلي همداني که او هم چرخيد با ما تا رسيديم به مزار مولانا يعقوب چرخي و بعد وارد شهر دوشنبه شديم و از آن‌جا رفتيم به پنجکنت، پنجرود و بر سر قبر رودکي و تالار رودکي.
بعد اميراسماعيل ساماني آمد به همراه يعقوب ليث صفاري. ابن سينا آمد به همراه شاگردش بهمنيار و پشت سرشان رودکي سمرقندي و شهيد بلخي بودند.
صداي عود و چنگ پيچيد در جانمان. لشکريان اميرساماني ايستادند به نماز. به اصرار امير ساماني همه پشت سر يعقوب ليث نماز خوانديم. بعد يعقوب ليث و امير ساماني با هم روبوسي کردند و چرخيدند. بعد کمال خجندي هم آمد و همه ما را دعوت کرد به خجند. شمس گفت باشد در ايستگاه تبريز به خجند مي‌رويم. بعد مولانا به منبر رفت. بر پرده نمايش پشت سرش لشکريان مغول مي‌آمدند، صداي ساز موسيقي گروه دولتمند کم شده بود اما هنوز شنيده مي‌شد از دور. مولانا گفت: اگر مغولان هم نمي‌آمدند اين ديوار قرن ششم و هفتم پوسيده بود. بعد حکايت آمدن مغولان به ري را گفت که دو گروه شافعيان و حنفيان در ري هر دو بر عليه يکديگر وارد مذاکره‌ي پنهاني با مغولان شده بودند تا جناح ديگر را حذف کنند، اما مغولان اين دو گروه را به جان هم انداختند و خود وارد شهر شدند و هر دو گروه را از دم تيغ گذراندند. بعد صحنه‌هايي از درگيري جلوي کوي دانشگاه پخش شد و صحنه‌هايي از مجلس شورا که يک نماينده‌ي نسبتاً ترکي داشت هتاکي مي‌کرد به يک نماينده‌ي زنِ نسبتاً ترک ديگر.
بعد مولانا شروع کرد به معني کردن بيت:
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
ناگهان رستم شروع کرد وسط مجلس به چرخيدن البته بعد از گرفتن رخصت از فردوسي و مولانا و بعد ذوالفقار مولانا بود که مي‌چرخيد در دستان رستم دستان و مولانا بود که مي‌خواند: شير خدا و رستم دستانم آرزوست
بعد دانشجويان کوي دانشگاه آمدند و شروع کردند به چرخيدن، بعد نمايندگان مجلس، حتي چند نماينده‌ي زن هم شروع کردند به چرخيدن که همان نماينده‌ي نسبتاً ترک اعتراض کرد و گفت زنان و دانشجويان حق چرخيدن ندارند و مولانا خنديد و گفت: دانشجويان و زنان همرهان سست عناصر نيستند، چيزي به اين مضمون. بعد يک چيزهاي تازه ديگري هم گفت.
گفت هم دين لازم است و هم مليت. حتي گفت که مليت با جبهه ملي خيلي فرق دارد. بعد هم شروع کرد با نماينده‌هاي جبهه دوم خرداد و مشارکت و جبهه ملي و مؤتلفه و آبادگران به بحث و همه را متقاعد کرد. آن‌قدر که همه برخاستند و گرد مولانا و شمس چرخيدند و تا سه شبانه روز چرخيدند و چرخيدند. بعد مولانا يک چيزهايي گفت که نمي‌شود بگويم. حوصله جروبحث و شکايت و دادگاه و روبه‌رو شدن با فلان قاضي را ندارم. بعد هم بحث‌مان رفت روي يازده سپتامبر. احمدشاه مسعود هم پيدايش شد با يک جماعت از افغاني‌ها و کمي بعد تنمان لرزيد و به کلي جا خورديم.
آقاي بن لادن هم تشريف‌شان را آوردند. بلافاصله آقاي بوش و رامسفلد و رايس و پاول هم رسيدند و همه داشتند مي‌آمدند طرف من و مولانا و شمس!
بن لادن مي‌آمد و مولانا اين بيت‌ها را مي‌خواند:
عاقبت از عاشقان بگريختي
وز مصاف اي پهلوان، بگريختي
سوي شيران حمله بردي همچو شير
همچو روبه از ميان بگريختي
از قرار معلوم ايستگاه بعدي ما بايد افغانستان باشد، اما من ديدم ديدار با بن لادن دردسر دارد و ما هم که زن و بچه داريم، پس فعلاً با اجازه‌ي همه‌ي شما!


بخشهاي پيشين:


از همين نويسنده:

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

هر شاعر رودی است. از کوه که سرازير می شود با جوش و خروش می آيد. سرازير می شود و بستری پيدا می کند و جريان می يابد.دشتها را سپری می کند و روزی به آستانه ی دريا می رسد. در آستانه ی دريا ديگر جوش و خروش نمی توان کرد که موج است که از پی موج می آيد. اروند را اگر ديده باشيد در آستانه ی دريا آرام است و در زير دنيايی از خروش است. چنين است و بود روزگار نازنين  استادم دکتر سيد حسن حسينی به شهادت رفاقت بيست ساله مان و عبورمان از اروند در روزگار جنگ. نوشته بود( رودی کوچک که هرگز به دريا نرسيد ) در جايی که سيد شعرش آرام گرفت از آن دست آرامشی که شاعران با وام گرفتن می گيرند.می گويم که دريا بود سيد . مواج و نا آرام. دريايی که ريخت به اقيانوسی. بگذار هر چه می خواهد ببافد رودخانه ی کوچک جوانمرگ.

 

با يادش غزلی گفته بودم و شعری آزاد. که اين دومی را تقديمتان می کنم.

خود را به مرگ می زنی و می خوابی در خاک و هيچ نمی گويی

که بعد تو

چگونه می گذرد حال و روز ميدان ژاله ی سابق

چگونه می گذرد حال و روز مردم مهديه

                                         مهديار

چگونه می گذرد روزگار روز و روزگار

صف بسته اند تانکها بر گرد ذوالفقار

خود را به مرگ می زنی و می خوابی در تابوت خاک

کباده را گذاشته اند بر سر تابوتت

تابوت را از درخت گز تراشيده اند برای اسفنديار شعر

رستم شدی که نقش سهراب را بازی کنی

سوار اسپ شدی که سياووشی کنی در آتش مرگ

گفتم نمان در آتش و بگذر    

                                 نگذشتی!

کباده را گذاشته اند بر سر گورت

رخصت برای چرخ زدن رخصت می خواهم ای مرگ می گويی

مرشد که ضرب گرفت بچرخيم می گويم

به عزت و شرف لا اله الا الله می چرخيم

و مرگ می چرخد با چرخ ما

تو ميل ها را پرتاب کن به آسمان چهارم چهار ميل

                                                 من می گيرم

نه پهلوان نبايد ميله های قفس را بشمارد

خود را به مرگ ميزنی از دست زندگی!

 

 

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

ديروز دوست شاعرم محمد حسين جعفريان را ديدم . مقاله ای نوشته بود برای روانشاد عزيزالله زيادی و از جمله اشاره داشت که يکی دو هفته قبل آن مرحوم تلفن زده بود و با جعفريان درد دل کرده بود که بعد اين همه سال که برای ادبيات و شعر اين سرزمين زحمت کشيدم فرزندانم از من می پرسند خوب کی از تو سراغ می گيرد و من برايشان پاسخی ندارم. همين دو روز پيش با دوست فرهيخته ام علی رضا کمری که از پژوهشگران بزرگ ادبيات پايداری است نيز صحبت می کردم او هم می گفت اگر اين بنده خدا هيچ کاری هم نکرده باشد همين که بيش از ۱۵۰جلد کتاب شعر در نشر نيستان را از اين شاعر و آن شاعر و گاه با اصرار و التماس گردآوری کرد خودش کاری ست کارستان. ديروز هم با شاعر خوب روزگارمان قادر طهماسبی (فريد) صحبت از مرحوم زيادی شد و گفت خدايش بيامرزد چقدر پافشاری کرد تا من کتاب شعرم را آماده کردم. چند سال پيش يکی از دوستان شاعر که فکر می کند خيلی مولاناست می گفت علی رضا ! در روزگار ما  شاعر متوسط بودن خيلی دردناک است. می خواستم بگويم رفيق عزيز ما همه متوسطيم که دلش را نشکستم. بنده خدا زيادی بی ادعا بود حتی خودش و خانواده اش راضی نشدند يک روز کاری دوستان آن مرحوم را و احيانا برخی از مسئولان و کارمندان والامقام عرصه ی فرهنگ را بگيرند و جنازه ی آن مرحوم را با خاک تالار وحدت متبرک کنند. به هر تقدير زيادی و زيادی ها زيادند و اگر برای اين همه کاری نمی توانيم بکنيم لااقل با آنها همدردی کنيم. اين يادداشت ادای دينی کوچک به مردی ست که ساده بود و بی ادعا و روز اربعين مولايش حسين او را تنها نگذاشت.

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳

امسال سال خوبی نبود

امسال سال خوبی نبود . نه اين که برای من سال خوبی باشد يا نباشد. برای وطنم اينطور بود.  و برای ما شاعران هم . نه به خاطر حادثه بم و مثلا رفتن مردانی و مردانی ها که به خاطر دور شدن ما از جوانمردی ها . وقتی چهارشنبه آخر سال ميشود و تو بايد خاطرات چهارشنبه سوری ها و قاشق زنی ها و حاجی فيروزها را با ترقه ها و مزاحمت ها و نارنجک اندازی ها عوض کنی  و مجبور شوی بچه ها را در اتاقشان حبس کنی . وقتی ميبينی دوستان يکی يکی دارندمی روند و حرمتشان را بعضی از جوانترها نگاه نمی دارند و حتی در مرگشان به جای گفتن يک خدا بيامرز سعی دارند اثبات کنند که شعر خودشان چند درجه از آن مرحوم بالاتر است ، وقتی بدون دليل فحش و ناسزا بارت می کنند. هی بگذريم...ما را دارند به اين زندگی سگی عادت می دهند . حتی از يادمان برده اند که وطنی داشتيم به نام ايران با پدرانی که شش هزار سال پيش حتی موحد و پارسا بودند . آدمهای با گذشت که عمر و دوره شان گذشت و به جرم آنکه اينترنت نداشتند و چت کردن را بلد نبودند پس حرفشان را هم نبايد زد. و هر سال که می گذرد دريغ از پارسال. سالی که مجبور شدم پيامهای وبلاگم را حذف کنم تا از دوستی که شايد هر روز در تلفن به من سلام ميکند ، فحش نشنوم. سال سوء ظن دوستان به هم ...سال حرمت شکنی ها ... راستش اين شبها خوابم نمی برم و دارم فکر ميکنم که سال دارد نو می شود و من هنوز خانه دل را نتکانده ام و هنوز قرضهای سالهای پيشم را نپرداخته ام و هنوز اسفندم اسفند نيست ، خدا کند اين بهار که می آيد مهربان تر باشد. خانه دلتان آباد . شبهاتان از ستاره و روشنی لبريز باد. به حق محمد و آل محمد آمين! 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢

قصيده آب نذر قمر بنی هاشم

اين قصيده استقبالی است از قصيده دوست شاعرم ابوالفضل زرويی نصرآباد ، با همين وزن و رديف . برای آنکه پاس و حرمت دوست شاعرم را داشته باشم ، بيتی استوار از او را در داخل قصيده ام گنجانده ام، بيتی که داخل پرانتز است از ابوالفضل است. عصر روز پنجشنبه ۱۲ محرم برابر با ۱۴ اسفند ۸۲ رفته بودم به ديدن زرويی که قصيده اش را در مدح حضرت عباس برايم خواند و همانجا نشستم و اين قصيده را سرودم.

محرم آمده از شهر غم علم در دست
برای سينه زدن ، تکيه شد سراسر دست
محرم آمد و خمخانه ی ازل وا شد
وضو ز باده گرفتم ، زدم به ساغر دست
حسين آمده با ذوالفقار گريانش
که : هان حسينم و تنها ترين علم بر دست
حسين آمده تا شرح شقشقيه کند
حسين آمده با خطبه ی پدر در دست
( چو دست برد به تيغ ، آسمانيان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حيدر ، دست)
چو ذوالفقار علی چرخ می زند ، بی تاب
چه حال داده خدایا مگر به اکبر دست؟
ز خیمه گاه می‌ آید چو گردباد عطش
حسین را بنگر پاره ی جگر در دست!
چه روز بود که دیدیم ما به کرب و بلا!
چه حال بود به ما داد روز محشر دست!
بدو شکایت اهل مدینه خواهم برد
به خواب گر دهدم دیدن پیمبر ، دست
نشسته ام به تماشای زیر و رو شدنم
به لحظه ای که برد شمر ، سوی خنجر ، دست
به خویش می نگرم با دو چشم خونآلود
نگاه کردم و در نهر شد شناور ، دست
به رود علقمه بنگر که می زند بر سر
به دستگیری مان موج شد سراسر دست!
نمی توانم بر روی عشق ، بندم چشم
نمی توانم بردارم از برادر ، دست
....
تو هر دو چشم من ! از هر دو چشم ، چشم بپوش
ز هر دو دست ، برادر! بشوی دیگر ، دست
به پای دست تو سر می دهند، سرداران
به احترام تو با چشم شد برابر ، دست!
به یاد دست تو ای روشنای چشم حسین!
چقدر شام غریبان زدیم بر سر ، دست
تو را فروتنی از اسب بر زمین انداخت
نمی رسید وگرنه به آن صنوبر ، دست
قنوت پر زدن دستهای مشتاق است
به احترام ابوالفضل می کشد ، پر ، دست!
مگر تو دست بگیری که دستگیر تویی
به آستان شفاعت نمی رسد هر دست!
اگر چه پیش قدت شد قصیده ام کوتاه
به اشتیاق تو شد ، سطر سطر دفتر ، دست
حدیث دست تو را هیچ کس نخواهد گفت
مگر به روز قیامت رود به منبر ، دست!
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢

دو دوبيتی عاشورايی

دلم درياچه ی غم شد دوباره
قد آيينه ها خم شد دوباره
صدای سنج و دمام اومد از دور
بخون ای دل محرم شد دوباره

بخون ای دل که دشتستون صدا شه
کمی فايز بخون دردم دوا شه
ملايک نوحه خوانان حسينند
بخون والله خدا هم از خداشه   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢

د

به کشته شدگان حادثه بم

ساعت صبح قيامت

زمين را می کشند از زير پامان مثل بم يک روز

نمی بينيم در آيينه خود را صبحدم يک روز

قيامت می شود صد بار از بم بيشتر ، يک صبح

بساط هفت گردون باز می ريزد به هم يک روز

حدوثی ناگهان خواب جهان را برمی آشوبد

حياتی تازه خواهد يافت آدم از عدم ، يک روز

دوباره ساعت صبح قيامت زنگ خواهد زد

سواری می رسد ناگاه از سمت حرم يک روز

به قدر پلک بر هم خوردنی آخر به خود آييد

به فکر مرگ باشيد آی مردم دست کم يک روز

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢

شهری بود ، شهری نبود

به زلزله زدگان بم

کفن کنید ارگ را و پرتقال خونی بم را
تلقین دهید نخل را و
صدای ایرج بسطامی را

خرمای بم چیده اند و می گردانند
در سینی جنوب عزادار
و آدمی خرماست
تکانده می شود و از نخل ها که فرو افتاد
تنها خاک هسته اش را نگاه می دارد
برای دوز بازی با فردا

به حاجیان کعبه الله گفتم
دنبال آب زمزم اگر می گردید اینجاست
و چادر عرفات امسال
در بم برپاست

در خواب بودند که شلیک شد به شقیقه ها و عقربه ها
و خون دقیقه ها
ریخت روی صورت ساعت ها
و روز در زیر خاک
اشک ریخت
بم آخرین پلنگ کویری بود که مرد
و ماه با دهان خونین گذشت!

دوباره بهای آدمی ارزان خواهد شد
دوباره پوسترها گران می شوند و رای ها گران
دوباره قصه همان خواهد شد...

یکی نبود ، یکی بود...
شهری بود
شهری نبود!
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢

پيام

من اين پيام را

برای سايت شما می فرستم:

مولای من ! سلام

اگر قرار شد که بياييد

کافی ست شماره های يازده رقمی مان را

که عنقريب دوازده رقمی خواهد شد

همراه داشته باشيد

 و يادتان باشد

که ما فقط تا ساعت ده شب بيداريم!

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

عطر بسم الله

شبی تب داشتم ، رفتی و قرص ماه آوردی

برايم شيشه ای از عطر بسم الله آوردی

من از صد بار اسماعيل و هاجر، تشنه تر بودم

تو اين زمزم ترين را از کدامين راه آوردی؟

من از بی قبلگانم ، کافری از من نمی پرسد

مسلمان کافرا ! کی رو بدين درگاه آوردی

عزيز مصر بود اين دل که دادم بر تواش روزی

امان از گرگ يوسف خورده ای کز چاه آوردی

دوباره شنبه ام تعطيل شد، يکشنبه ام تعطيل

دوباره يادم از آن جمعه ی ناگاه آوردی

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢

اين روزها

از بغداد

طناب حلاج

       و نقش (زرگر بغدادی)

از کوفه

   مشت خاکی از امارت مولا

از قونيه سماع حضرت شمس الحق

از پنجکنت

   نوشته های خودم را بر سنگ رودکی...

اين روزها نشسته ام گاهی

تصوير خويش را می کشم  کنار ( کمال الملک)

     و می روم به سمت نشابور !

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٢

شعر برتر ماه

شعر از هادی محمدزاده

هيچ باراني نيامد
گر كه بگذاري، فراتر، يك قدم از آب پا را !
آنطرفتر، مي تواني ديد، خيلِ تشنه ها را
هيچ باراني نيامد، كاش! باراني مي آمد
تا درآييم ا ز حصارِ اين عطشسالي خدا را
آي باران! ما، تو را خوانديم، با لحنِ غريبي
تا تو، آيا، با كدامين لحن، خواهي خواند ما را!
با همه نوميدي و اندوه، دنبالِ تو گشتيم
بارها و بارها، پيچ و خمِ اين جاده ها را
اين صدايِ كيست، در بهتِ سكوتت؟!
پنجره بسته است،
شايد، مي زند باران به شيشه
اين صدايِ كيست؟ درياب! اين صدا را
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٢

 

پر کرده است آينه را آه زلف تو

حيف است در محاق شود ماه زلف تو

شب با هلال ماه صفر همسفر شدم

با زايران کعبه به همراه زلف تو

من آمدم که دعوی پيغمبری کنم

با معجزات آيه ی کوتاه زلف تو

هر ره که می رويم به زلف تو می رسد

در امتداد سير الی الله زلف تو

ای زلف تو مقرب درگاه کردگار

کی می شوم مقرب درگاه زلف تو؟

از مسجدالحرام به ميخانه می روم

در حلقه ی جماعت گمراه زلف تو

 

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢

مرگ مهربان

زندانی زمين
ما نيستيم

فردا خدا , زمين را
از سلول هاي ما
بيرون مي آورد.


ضمنا شعر برگزيده ماه از آقاي محمد علي مودب بود.
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٢

شعر برتر ماه

دوستان عزيز! اگر چه شعرهاي زيبا و عميقي در وبلاگ هايتان خواندم اما اين شعر نگاه متفاوتي داشت.

اين جا تهران است
قدم مي‌زنم
تمام شب را قدم مي‌زنم
در حسرت خواب
در اتاقي كه مردي‌
تمام روزهايش را دم زده است
در حسرت مرگ
حالم حالا حال شاعري است
كه دنبال قافيه مي‌گردد
براي سنگ قبر كودكش
بي‌صبرم، بي‌صبر
نگاهم كن
همه‌ي سوال‌هاي دنيا در صورت من‌اند
عشق؟
زندگي؟
مرگ؟
كه صداي بابا مي‌غرد
<ساكت باش مرگ‌خورده!
برو دنبال نون!>
مي‌گريزند همه‌ي ابرهاي دنيا
از آسمان كودكانه‌ام

مي‌غرد صدا
باران ميآيد
فيوز مي‌پرد و برق مي‌رود
من مي‌مانم با قبض‌هاي‌معوقه
و دفترچه‌هاي خالي‌
كه شعر بنويسم در اين فضاي شاعرانه

كي آمدم اين جا؟
<اين جا تهران است، ساعت هشت بامداد!>
تمام شب هيولاي آهني‌
مي‌جويد مرا و مي‌دويد
و صبح تفي بودم
انداخته بر سكوي ترمينال
تاكسي! دربست
مرا ببر تا نهايت حكايت‌هاي كودكي‌ام
تا آخر دنيا
جايي كه خورشيدها شروع مي‌كنند
از پشت كوه آمده‌ام
مثل خورشيد
مي‌تابم بر همه‌ي ساختمان‌ها و پل‌ها
مي‌خندم با همه‌ي آدم‌ها
و آدم‌ها به من مي‌خندند

چقدر شكل برادرم بود
مردي كه شب را بر شانه‌هايش گريستم
و صبح رفت

چون بقچه‌ي نانم نبود
يا بقچه‌ي نانم، نبود
چون...
چقدر شكل پدرم بود دربان اخموي بيمارستان
چقدر شكل خودم بود
سرطان آواره‌ي محمد ظاهر
چقدر...
چقدر گريستم بر شانه‌هاي بيهوده‌ي ديوارها
چقدر خاراندم پشت ترافيك سرم را
بايد در كدام ايستگاه پياده مي‌شدم؟

قدم مي‌زنم در خيابان‌هاي پارك
و از روبه‌رويم ميآيند
گله‌گله آدم‌ها
چقدر كله! چقدر آدم
چقدر آدم بي‌كله
مردند اين‌ها، زن‌اند اين‌ها
روسري‌اند اين‌ها، روي‌اند اين‌ها
سرند اين‌ها
دست، پا، چشم، گرسنه، گرسنه
پس كو طراوت پيشاني‌هايي‌
كه سحرگاهان بوسيدند آفتاب‌هاي دهكده‌ها
و روانه كردند
همان كه به خاك افتاد در بدرقه‌اش آب
و قليان‌ها چه حرف‌ها كه نزدند پشت سرش
از روبه‌رويم ميآيند
پاترول‌ها و بنزها
و مي‌گذرند از رويم

قدم مي‌زنم
در خيابان‌هاي رنگين پارك
لبانم آويزان
چون جليقه‌اي عتيقه
بر جالباسي پالتوهاي پوستي‌
زير سايه‌ي بيدي مجنون مي‌ايستم
و لشكري ليلي‌هاي لب آلبالويي‌
رژه مي‌روند در برابرم
و هورا مي‌كشند براي سرگيجه‌ام
نفس مي‌كشم
و تيره مي‌شود نقاشي سپيد خدا
پلك‌هايم را برمي‌دارد و مي‌گريزد جذام
نيمكت‌ها
با هيئت صليبي‌شان
رجز مي‌خوانند برايم
به نيمكت كشيده مي‌شوم
تهي از تنفس مژده‌هاي مهرباني‌
و در برابر مسيحاي آزرده
مي‌پژمرد خاتون معصوم‌ترين گل‌هاي جهان
در سكوت‌



  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٢

با تقويمی از زخم و انتظار

گلايه اي نمي كنم اي گلايول عاشق!
تو دير نكرده اي و وقت
در تو پنهان شده ست
تو دير نكرده اي و وقاتون
در شيشه هاي ساعت شان سنگ است
اي ماضي مستقبل
حال محول الاحوال!
اي غايب زمان مطول
اي وتر در كمال

پيش از اذان صبح , اذان دادند
شبي به بوي ناگهان تو وقت از هوش رفت
سليمان نشسته بر قاليچه اي با نقش رعد و برق!
بانگ نخستين (ازفت الآزفه)
تعجيل كن
كز تسبيح استخاره ي ما
شش مهره مانده است
تعجيل كن كه فرصت نايابي ست
و پنج سفر موسي
منتظر احتجاج توست
تعجيل كن
با سنگ موسي در دست
و دوازده چشمه ي جاري از شير و آب

سوگند سوره ي تكوير!
اي شرح جفر و جامعه با هم
ميان ركن و مقام ايستاده ايم
با تقويمي از زخم وانتظار
و شنبه نام رسول الله است
يكشنبه از علي ست
وجمعه مان فقط به بوي شما جمعه ست.
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢

 

هر چند كه در شك شما نيز يقيني ست
من مانده ام اين دين كه شماراست چه ديني ست!

بايد بگريزم ز زمين هاي زميني
آنسوي تر از عرش خدا نيز زميني ست

اي مردم بي پير ! خرابات شما كو؟
ماه شب ما سيد خورشيد جبيني ست

هم چله نشيني كن و هم باده پرستي
مولاي همه باده كشان چله نشيني ست

شك شبنم صبح است به روي گل ايمان
شك نيست كه در شك شما نيز يقيني ست   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢

قايم باشک بازی

چيزی عوض نشده ست
کوچک که بوديم
تو چشم می گرفتی
من قايم می شدم
حالا باد چشم می گيرد
درخت پنهان می شود!
ماه و زمين
جايشان را عوض می کنند!
دريا می سوزد
موج ها جر می زنند

چيزی عوض نشده ست
دنيا چشم گرفته ست و
قيامت قايم شده ست!   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٢

 

پيوسته مرگ پيش نگاهش چو عيد بود
نامش سپيد باد که راهش سپيد بود

با آنکه قفل وحشت شب را شکسته بود
دروازه ی بهشت خدا را کليد بود

هم آن بزرگ ، گوشه ی چشمی به تاک داشت
هم سايه ای برای درختان بيد بود

عرفان عاشقانه ی عين القضاتی اش
شيرازه بند لمعه ی شيخ شهيد بود

آن مرد پيش از آنکه بيايد به عرش رفت
آن مرد پيش از آنکه بميرد شهيد بود   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٢

مرگ مهربان

الو ، شما!
فرشته ی مرگم ، آقا‌ !
سی سال بود داشتم آنجا را می گرفتم !
چقدر زندگی ات اشغال بود !   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٢

 

دوستان عزيز! با سلام و تشکر از پيام‌ها و رهنمود‌هايتان اگر چه تا به حال هميشه شعر‌های خودم را در اين وبلاگ آورده‌ام اما اين بار شعری از دوست شاعرم دکتر سيد علی ميرباذل ( منصور ) که چند سالی است به علت بيماری در منزل بستری است را انتخاب کرده‌ام که ضمن آرزوی سلامت و بهبودی برای ايشان شعر زيبايشان را تقديم شما عزيزان می‌کنم .

در تماشا غرق می‌شويم
در سرگردانی باران‌ها و بيابان‌ها
بر باد‌ها خيمه می‌زنيم
هر روز خوشه‌ای
در تنور شکايتمان نان می‌شود
و خيره به آغاز
جهان در ما به پايان می‌رسد
آی کلاغ‌ها!
صدايتان هنوز قبرستان قبيله‌هاست
و خواب نخستين کشته
سرود بودن را سياه می‌کند
***
قيامتی خاموش می‌شود
پشيمانی آدم و حوا
نگاه هابيل و قابيل
و سکوت اقليما و لبودا
که خاک در محشر کيميا و آهن
گل‌ها را به حراج می‌گذارد
آه از اين غيرت!
و درخشيدن چيزی که حيران ما نيست
آه از اين درخشيدن!
نمی‌دانم اين شهر‌ها و خيابان‌ها و چشم‌ها
اين سپيد‌ها و حرف‌ها و گم‌شدن‌ها
نمی‌دانم ....
برويم
برويم بگرييم
با آسيابان پيری
که ديری است در چشم‌هايش
ارغوان گندم خاکستر می‌شود
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

حالا گذشته ها گذشته


حالا گذشته ها گذشته
و رفته ها رفته اند
و نام جمهوری کافی ست
وگرنه من می دانستم
در فرهنگ ما
هميشه دين بعد از دنيا می آيد

گناه هيچ کسی نيست
گناه از کسی ست که آمد و گفت : اقرا
گناه از حسين (ع) بود در ميان آن همه کوفه
گناه از نهج البلاغه ي علی ست
وگرنه من می دانستم
که ياوران علی (ع)
همين ديندارانند
که نام دخترانشان دنياست
وگرنه من می دانستم
اسلام فقط به درد کسانی خواهد خورد
که اسب بازی شان را مي خواهند

حالا گذشته ها گذشته
و رفته ها رفته اند
و پيرمرد ـ چشم و چراغ ما ـ
حالا فقط به دسته گل مقامات خارجی نگاه می کند با درد

گناه از بچه های تخس نبود
که از ریش پدرانشان بالا رفتند
گناه از معاویه ها نبود
و از طلحه ها و زبیرها
گناه از ابوذر بود
و از کسی که در کتاب جغرافیا
به اشتباه نوشت: ربذه

حالا گذشته ها گذشته
و رفته ها رفته اند
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

گلفروش

پشت چراغ قرمز
کودک ، گل می فروخت
گلها تمام هفت سالگی او بودند

بعد از چهارده چراغ قرمز ممتد
عروس رفت گل بچيند و
داماد
بی اختيار رفت گل بفروشد.   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

بهار در آسانسور

برق رفته بود و
بهار گير کرده بود و
باران ميباريد در آسانسور!

خب وقتی که برق نباشد
ماه می چسبد به سقف آسمان
نصف النهارها و مدارها می چسبند به سقف زمين!

اين به سقف زمين و آسمان چسبيدن را جدی نگير
اما اين برق ها و باران ها جدی ست!
و اين که گاه بهار هم گير ميکند در آسانسور!   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

شب بوها

امشبم يكي از اون شباس كه غرق تب و تابم
صداي گريه شب بوها نمي ذاره بخوابم

نيگا كن به باغچه ما به گلاش كه مثل روزن
لاله عباسيا و شمعدونياش دارن ميسوزن

هر جا بيد مجنونه اونجا خيابوناش قشتگه
امشبم يكي از اون شباس كه بارونش قشنگه

ديدي بيدا وقتي بارون ميخورن چه حال دارن؟
زير بارون عاشقايي مث من چه حالي دارن؟

گريه ماهو نيگا كن چشاشو بسته ستاره
چتر و باروني ميخوام چيكار؟ بگو بارون بباره

امشبم يكي از اون شباس كه غرق تب و تابم
صداي گريه شب بوها نمي ذاره بخوابم
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢

طرح

بهارهای شگفتی
در راهند
فردا ، گلی می شکفد
که بادها را
پرپر می کند!   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٢

از يادداشتهای جنگ سوم

ترجمه به انگليسي اينجا

ای خدای آفريننده موسی و فرعون با هم
که قادری جرج کوچک را
به يک گنجشک
يا يک سوسمار بدل کنی؟
ای خدايی که شيطان را از فرشته خلق کرده ای
و آتش را از دل آب بيرون کشيده ای
حوا را از پهلوی چپ آدم خلق کرده ای
و اسامه بن لادن را
از پهلوی چپ بوش
ای خدای آفريننده بادمجان و سازمان ملل
خدای آفريننده شورای امنيت و منچ!
من دنبال آدرس معجزات پيامبرانت می گردم.
ای خدای آفريننده عراق و واشنگتن با هم
که عراق را سرزمين تمدنهای کهن کردی
و واشنگتن را سرزمين موشک و گاوميش
ای خدای آفريننده شعر و نطق های بچه گانه ي پريزيدنتها با هم

بگو که حق با شعر است و سنبله ها
نه با بمب های خوشه ای
ای خدای آفريننده برجها از نفت
خدای آفريننده کودکان ناصريه و بغداد
از استخوان باغهای معلق
خدای آفريننده استالين و مناخيم بگين
پيش از آنکه بوش کوچک
از شرمگاه بوش بزرگ بيرون بيايد
خدای آفريننده آواکس ها و مارکس ها
که صدام را بر سرزمين "حمورابی" معلق کردی
شاه کويت را در قوطی کبريت جا دادی
ای خدای مقبره های دسته جمعی جنوب عراق
از وادی السلام نجف
هود و صالح را با معجزه ای به سوی ما برگردان
ما منتظر معجزه ای جز نفتيم
پس ای قهوه خانه ها و قليانهای اعراب
يک قدم به پيش
ای عياش خانه ها با رقاص ها يتان
يک قدم به پيش
ای قوطی کبريت شعبده
که از آن جعبه واکس و فرچه بيرون می آيد
يک قدم به عقب
ای "اردوغان" و( گل) دقيقه نود
در دروازه خودی
که آسمانت را چوب حراج زدی
يک قدم به عقب
خدای من
مظفر النو اب چه می نويسد حالا
"محمد الماغوط"
در قهوه اش کدام شعر را پنهان کرده است؟
ای خدای آفريننده شعر و شيلر
خدای آفريننده خيام و حافظ و گوته
خدای آفريننده لورکا و نرودا و ريتسوس
چه می شد به جای "هانتينگتون "
و تونی بلر
و جک استراو
به جای بوش و رامسفلد و پاول با هم
يک اليوت می آفريدی
يا دست کم
از آن همه گاوان (سرزمين هرز)
يک گنجشک خلق می کردی
يا حتی يک سوسمار!

ترجمة اين شعر را اينجا ببينيد   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢

معنی آيات ابراهيم

نمازی خوانده ام در بارش يکريز ترتيلش
فدای عطر "حول حالنا"ی سال تحویلش

کليد آسمان در دست، مردی می رسد از راه
پر است از معنی آیات ابراهيم تنزيلش

زمين هر روز فرعونی دگر در آستين دارد
دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نيلش

زمان اسب سپيد مهدی موعود را ماند
به گردش کی رسد بهرام ورجاوند با فيلش

زمين يکروز در پيش خدا قد راست خواهد کرد
به قرآنی که گل کرده است از تورات و انجيلش

  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱

عشق عليه السلام

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

باده به دست تو کيست؟ طفل شهيد جنون
يير غلام تو کيست؟ عشق عليه اسلام

در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تيغ را، خنده خون در نيام

ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
ميکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام!

از خود بيرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده يا امام!

عشق به پايان رسيد ، خون تو پايان نداشت
آنک پايان من، در غزلی ناتمام ...


  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱

ظهر عطش

مانده بودم، غيرت حيدر به فريادم رسيد
در وداعی تلخ، پيغمبر به فريادم رسيد

طاقتم را خواهش اکبر ، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فريادم رسيد

انتخابی سخت ، حالم را پريشان کرده بود
شور ميدانداری اکبر به فريادم رسيد

تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه
کودک شش ماهه ام – اصغر - به فريادم رسيد

تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ
خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد

نيزه ها و تيرها و تيغ ها کاری نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فريادم رسيد

جبرييل آمد: بخوان ! قرآن بخوان، بی سر بخوان!
منبری از نيزه ديدم ، سر به فريادم رسيد
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱

 

پر طاووس فتاده ست به دست مگسان
کو سليمان که نگين گيرد از اين هيچ کسان

ديوها دعوی اعجاز سليمان دارند
مرغ پيغامبر ما شده اند اين مگسان

روزگاری ست که نان می برم از سنگدلان
ديرگاهی ست که گل می خرم از خار و خسان

کعبه دور است و دل تشنه ام اسماعيل است
زمزمی ، زمزمه ای ، سوختم ای همنفسان

مهربانا ! شب ظلمانی ما را بشکن!
باراللها ! مه خورشيدی ما را برسان!   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱

انتظار

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردين نخواهد شد
به روز مرگ شعرت سوره ياسين نخواهد شد

فريبت می دهند اين فصل ها تقويم ها، گل ها
از اسفند شما پيداست فروردين نخواهد شد

مگر در جستجوی ربنای تازه ای باشيم
وگرنه صد دعا زين دست ، يک نفرين نخواهد شد

مترسانيدمان از مرگ، ما پيغمبر مرگيم
خدا با ما که دلتنگيم، سر سنگين نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشير سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار اين است، اسبی زين نخواهد شد!


  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱

قطار انديمشک (1)

قطاری هر شب
از ايستگاه خاطره ات می رود به انديمشک
قطاری هر شب
از ايستگاه جمجمه ات
تا آتش چاههای نفت

قطارهای يک طرفه
با پرده های چفيه و باران

دريچه های قلبت که بسته می شود
قطار به تونل رسيده است
نفس که تنگ می شود
چفيه را با اشک ، خيس کن
شيميايی ست
دلت که می گيرد
فوری بخواب
خمپاره است!
و پيش از أنكه ماسك خود را
به ماه تعارف كني
نخل و ستاره را به عقب بفرست

قطار، سوت می زند
و جواني ات برايش دست تکان می دهد
قطار خالی ست
ماه لکوموتيو را می راند
و فرشته ها
تو را و قطار انديمشک را
به آسمان می برند!
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱

چش به راه

ابر هزار تا بارون، ريخته به جونم امشب
هيچی نگو که تنها ، ميخوام بخونم امشب

بارون گرفته، جز من ، هيچ کی تو کوچه ها نيس
بارون گرفته اما، درد منو دوا نيس

آهای آهای ستاره! درد منو دوا کن
دلم رو بشکن امشب، قفل دلم رو وا کن

اونکه بايد می اومد ، دلش به اومدن نيس
هيچ کسی هم به جز اون ، چشم و چراغ من نيس

جمعه تا جمعه چشمم، مونده به در به يادش
دلم سياهه هيچ کی، نمی رسه به دادش

بارون ! ببار که امشب ، خشکه دل سياهم
بهار من کجايی؟ بيا که چش به راهم...
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۱

خواب گرگ و چاه


با وجود آنكه از غم كوره آتشفشانم
راستش اين روزها راحت نمي چرخد زبانم

پلك دل تا صبح اين شبها به روي هم مي افتد
در تمام شهر تن ديگر نمي پيچد اذانم

با خودم مي گويم اي ابر سخاوتمند امشب
دوست داري يك غزل در گوشه باران بخوانم؟

بعد مي بينم نه! فرصت نيست بايد زود برخاست
بعد مي گويم نه! فرصت هست , فردا مي توانم
....
خواب گرگ و چاه مي ديدم دگر خوابم نيامد
خواستم با سوره يوسف شبي را بگذرانم
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۱

بچه های خط اول

به شيميايی ها که بی صدا می سوزند.

ماهيای سرخ عاشق توی حوضی از اسيدن
دلشون يه دريا درده كي مي دونه چي كشيدن

مي دوني چه دردي داره بي صدا ترانه خوندن
مي دوني چه سوزي داره تو آتيش نفس كشيدن

هدهد سبا شديم و هفت شهر عشقو گشتيم
ما نفس كم نياورديم معلومه كيا بريدن!

سينه آتيش خليله اينجا عشقه كه دليله
ببين اين دلاي عاشق چه بهشتي آفريدن!

بچه هاي خط دوم سرشون به خاكه اما
بچه هاي خط اول آسمونو سر كشيدن

فكر اون گلاي سرخم كه سرا رو خم نكردن
ميميرن ولي نميگن كه سراشونو بريدن

لاله ها كي گفته تنها همونايي ين كه رفتن؟
اينايي كه پر شكستن مگه كمتر از شهيدن؟   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۱

طرح

من از جهان شما
چيزی نخواسته ام
همين که زير سايه بارانها
جايي براي شعر گفتن من باشد
كافي ست
به قدر يك دو وجب جا هم
براي مردن در توفانها.
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۱

حادثه ی هستی

با آن که آفريده شده ست آدم از خدا
گاهی به اتفاق ندارد کم از خدا

ای اتفاق ممکن ناممکن ای علی (ع)
ای جوهر تو ، هم ز تو پيدا ، هم از خدا

بين تو و خدا ، الف الفت است و عشق
علم از تو سربلند شد و عالم از خدا

ماهی شدم در آينه ی چشمه ی غدير
شور تو ريخت در گل من ، يک نم از خدا

در جبر و اختيار ، مرا هست اختيار
خاک از ابوتراب گرفتم ، دم از خدا

من قهر مي فروشم و او مهر می خرد
خوفم ز قهر نيست ، که می ترسم از خدا   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱

دو نيمه ی حوا

به دو پنج و نيم ساله ام مهديه و مائده که حالا هفت ساله اند

دو پنج و نيم ساله ی من
با چشم سيب جهان را مينگرند

دو پنج و نيم ساله ی من
گردوبنانی که دير قد ميکشند و
زود به گريه می افتند

دو پنج و نيم ساله ی من
دو شمع درگرفته ی گريان
با چار شمعدان فروزان
که گاه بازی شان
قلب مرا برميدارند و
به سوی هم پرتاب ميکنند
و ميخندند
وقلب من ميترکد از درد
وقتی مرا بازی نميدهند

دو پنج و نيم ساله ی من
دو نيمه ی حوا
که سيب دنيا را
هميشه بعد از دو گاز می اندازند   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸۱

تفسير يوسف

خدا را حلقه ی کعبه ست اين يا حلقه ی مويت
چه دور افتاده ام از حجراسماعيل پهــلويت

تمام عاشقان بر گرد گيسوی تو ميگردند
بخوان امسال ما را هم به بيت الله گيسويت

شبی از خط نسخ روی ماهت پرده را بردار
شکسته قلبها را خط نستعليق ابرويت

نه تنها چشمهايت سوره ی الشمس ميخوانند
به الميزان قسم تفسير يوسف ميکند رويت

تعالی الله خود لبيک اللهم لبيکی
چه لبيکی که در هفت آسمان پيچيده هوهويت   
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۱

آيينه شرمندگي

دل خون شد و خنديد ، ببينيد كرم را
ما گريه نكرديم مگر غربت هم را

دنيا همه آيينه ي شرمندگي ماست
در حشر نبينيم مگر صورت هم را

خون شد دلم از غصه ي مرگ حسنكها
يك چند بگريانم بگذار قلم را

اي عشق ، همه كشته ي شمشير تو هستيم
حكم تو قصاص است ولي صاحب دم را

در حلقه ي چشمت به خدا خط طوافي ست
كم مانده كه زلفت شكند حد حرم را

مانند حبيب عجمي دل عربي كن
در عشق نپرسند عرب را و عجم را

عمري كه دويديم هوس بود و عبث بود
با پاي توكل برويم اين دو قدم را
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۱

شب يلداي

1
به روي ريلها روياي ما را ميكشد با خود
قطاري كه شب يلداي ما را ميكشد با خود
چهل دريا فشرده بي صدا در واگن سوم
قطار شب چهل درياي ما را ميكشد با خود
چه ميشد زودتر تا ايستگاه آخرين ميرفت
چه تاخيري؟ مگر دنياي ما را ميكشد با خود
چرا اين بارها امروز ما را ميفشارد سخت ؟
چرا اين بارها فرداي ما را ميكشد با خود؟
قطار اين شاعر تنها، دلي دارد شبيه ما
نه تنها خود، شب تنهاي ما را ميكشد با خود
قطار امشب به شهر خاطراتم باز ميگردد
قطار امشب شب يلداي ما را ميكشد با خود

2
دل گشاد كار ما از فال حافظ خواست امشب
هر چه شمس الدين غزل دارد بخوان! يلداست امشب
خاصه در اين شب كه حافظ خواني‌ام پايان ندارد
راستش در جان شمس‌الدينيم غوغاست امشب
خانقاهي كن دلم را كاين شب قدر است شايد
بند من جوشن كبير شعر مولاناست امشب
جام خيام است ميجوشد پياپي از لبانم
يا كه در چشمم دوبيتي خواني بابا است امشب
دل قوي داريد، شايد سوره خوانان بهشتي !
از حراي جانتان پيغمبري برخاست امشب
  
نویسنده : alireza ghazveh ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸۱